۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

عبرت

اين روزهاي تركتازي و سرمستي، بر رهبر و رييس جمهور منتصب و اعوان و انصارشان هم خواهد گذشت، روزگاري خواهد آمد كه اينان در ذليل ترين و خفت بارترين حالات، مجبور به ترك قدرت خواهند شد.



هاي‌ اي‌ دل‌ عبرت‌ بين‌ از ديده‌ نظر كن‌ هان‌
ايوان‌ مدائن‌ را آيينه‌ عبرت‌دان‌

يكره‌ زلب‌ دجله‌، منزل‌ بمداين‌ كن‌
وزديده‌ دوم‌ دجله‌ برخاك‌ مداين‌ ران‌

خود دجله‌ چنان‌ گريد، صدر دجله‌ خون‌ گوي‌
كز گرمي‌ خونابش‌ آتش‌ چكد از مژگان‌

بيني‌ كه‌ لب‌ دجله‌، چون‌ كف‌ بدهان‌ آرد
گويي‌ زتف‌ آهش‌، لب‌ آبله‌ زد چندان‌

از آتش‌ حسرت‌ بين‌، بريان‌ جگر دجله‌
خود آب‌ شنيدستي‌، كاتش‌ كندش‌ بريان‌

بر دجله‌ گري‌ نونو، وزديده‌ زكوتش‌ ده‌
گرچه‌ لب‌ دريا هست‌ از دجله‌ زكوه‌ استان‌

گر دجله‌ در آميزد باد لب‌ و سوز دل‌
نيمي‌ شود افسرده‌، نيمي‌ شود آتشدان‌

تا سلسله‌ ايوان‌ بگسست‌ مدائن‌ را
در سلسله‌ شد دجله‌ چون‌ سلسله‌ شد پيچان‌

گه‌ گه‌ بزبان‌ اشك‌ آوازه‌ ده‌ ايوان‌ را
تا بوكه‌ بگوش‌ دل‌ پاسخ‌ شنوي‌ زايوان‌

دندانه‌ هر قصري‌ پندي‌ دهدت‌ نو نو
پند سر دندانه‌ بشنو زبن‌ دندان‌

گويد كه‌ تو از خاكي‌ ما خاك‌ توييم‌ اكنون‌
گامي‌ دو سه‌ برمانه‌، اشكي‌ دو سه‌ هم‌ بفشان‌

از نوحه‌ جغد، الحق‌ ماييم‌ بدرد سر
ز ديده‌ گلابي‌ كن‌، درد سرما بنشان‌

آري‌ چه‌ عجب‌، كاندر چمن‌ گيتي‌
جغد است‌ پي‌ بلبل‌، نوحه‌ است‌ پي‌ الحان‌

ما بارگه‌ داديم‌، اين‌ رفت‌ ستم‌ بر ما
بر قصر ستمكاران‌ تا خود چه‌ رسد خذلان‌

گويي‌ كه‌ نگون‌ كرده‌ است‌ ايوان‌ فلك‌ وش‌ را
حكم‌ فلك‌ گردان‌، يا حكم‌ فلك‌ گردان‌

برديده‌ من‌ خندي‌، كاينجا زچه‌ مي‌گريد
خندند بر آن‌ ديده‌ كاينجا نشود گريان‌

اين‌ است‌ همان‌ ايوان‌، كز نقش‌ رخ‌ مردم‌
خاك‌ در او بودي‌ ديوار نگارستان‌

اين‌ است‌ همان‌ درگه‌، كاو راز شهان‌ بودي‌
ديلم‌ ملك‌ بابل‌، هند و شه‌ تركستان‌

اين‌ است‌ همان‌ صفه‌، كز هيبت‌ او بردي‌
بر شير فلك‌ حمله‌، شير تن‌ شادروان‌

پندار همان‌ عهد است‌، از ديده‌ فكرت‌ بين
در سلسله‌ درگه‌، در كوكبه‌ ميدان
‌
مست‌ است‌ زمين‌، زيرا خورد است‌ بجاي‌ مي‌
در كاس‌ سر هرمز، خون‌ دل‌ نوشروان‌

كسري‌ و ترنج‌ زر، پرويز و تره‌ زرين‌بر
باد شده‌ يكسر، با خاك‌ شده‌ يكسان‌

پرويز بهرخواني‌ زرين‌ تره‌ گستردي‌
كردي‌ زبساط زر زرين‌تره‌ را بستان‌

پرويز چنين‌ گم‌ شد، زآن‌ گم‌ شده‌ كمتر شو
زرين‌ تره‌ كو برخوان‌، رو (كم‌ تركوا) برخوان‌

خاقاني‌ از ين‌ درگه‌، دريوزه‌ عبرت‌ كن‌
تا از در توزين‌ پس‌ دريوزه‌ كند خاقان‌

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

زندگي / مرگ

شور زندگي، ياد مرگ

... آمدن
... بودن
... رفتن

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

امانت



... انّا عرضنا الامانة علي لاسّموات و الارض و الجبال
فابين ان يحملنها و اشفقن و حملها الاانسان
انّه كان ظلوما جهولا

... ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوه ها عرضه كرديم
و آنها از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند ولي انسان آن را بر دوش گرفت
به راستي كه او ستمگري نادان بود
(سوره احزاب، آيه هفتاد و دوم)

چند پرسش: آن امانت چه بود؟
چرا خداوند امانتي را به ديگران عرضه داشت؟
چند لحظه درباره مفهوم امانت فكر كنيم. "امانت"، اصلا يعني چه؟
يعني مثلا من به شما چيزي مي دهم و بعد مدتي آن را از شما سالم باز خواهم خواست.
اما چرا بايد چيزي را امانت دهم؟ شايد شما آن را خواسته باشيد تا كاري را با آن انجام دهيد، كاري كه بدون داشتن امانت از عهده آن برنياييد، شايد هم من نتوانم آن را براي مدتي نزد خود نگه دارم و بخواهم كه آن شيء را مدتي نزد شما بسپارم و ....

آنچه خداوند به آسمانها و زمين و كوه ها عرضه كرده و آنها از آن ترسان شدند چه بوده؟
انسان چه امري را بر عهده و به امانت گرفته تا آن را پس از مدتي "سالم" برگرداند؟
"سالم" برگرداندن امانت خداوندي يعني چه؟
اصلا امانت حداوندي چيست؟

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

بهار

از اين عكس خوشم آمد. همين.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

امر واقع

چارشنبه سوري امسال هم تمام شد و رفت.

يكي در مورد حرمت شرعي و عقلي آن گفت و ...
ديگري در مورد گذشتن سياوش از آتش گفت و ...
آن يكي از توحيد ذاتي و افعالي و صفاتي گفت و در نقد و رد "زردي من از تو، سرخي تو از من" قلم زد و ...
آن ديگري از موسي و كوه طور و ظلمت گفت و آتش و نداي نهاني و فاخلع نعليك و ...
آن يكي از ابراهيم در آتش گفت و ...
آن دگري از آيين ايرانيان باستان و اهورامزدا و زردشت گفت و ...

خانمها، آقايان

شما را به خداي محمد و علي و موسي و ابراهيم و خداي سياوش و اهورامزدا و هر خدايي كه مي پرستيد و نمي پرستيد و به او اعتقادي نداريد قسم مي دهم كه دست از اين مهمل گويي ها و بي ربط گويي ها برداريد.
چارشنبه سوريي نه ربطي به سياوش دارد و نه ربطي به ابراهيم و موسي و آتش جاودان ايرانيان باستان.
آنچه به نسل قبل ما رسيده بود، جشني بود سنتي، همين و همين. همانند همه مردم دنياي كه جشن آتش بازي دارند.

اما آنچه در تهران و بعضي شهرهاي بزرگ جريان دارد، نه تنها جشن و فرح نيست كه تماما تباه كردن روح و جسم است.
نه آتشي است به آن معنا كه نسل پيشين ما ديده بود و ما هم كم و بيش تجربه كرده بوديم و نه فرح و سروري.
آنچه هست، سر و صداست و جنگ صوتي و چشم هاي كور شده و انگشتان بريده شده و پوست هاي سوخته.
نارنجك هاي صوتي چه ربطي به آيين ايرانيان باستان دارد؟
صداي ممتد انفجار چه ربطي به موسي و ابراهيم و سياوش دارد؟

آنچه هست، پريشان خاطري نسلي بي هويت است كه ناآرامي و تشويش ذهن خود را با صداي مهيب و ترسناك نارنجك هاي صوتي به همه نشان مي دهد.
آنچه كه هست، مخالفت با حكومت و حكومتيان است كه در نهاد بسياري از جوانان ما ريشه دوانده است و چارشنبه سوري از معدود فرصت هايي بود كه مخالفت خود را نشان دهند.

به اين موضوع فكر مي كردم كه آنچه "موافقان و مخالفان" چارشنبه سوري مي گويند چه ربطي به آنچه واقعا رخ مي دهد، دارد؟ هر چه فكر كردم چيزي پيدا نكردم.
اي كاش يك بار هم كه شده "موافقان" با دل شير و زبان محكم مي گفتند كه ما با حكومت مشكل داريم و دشمن آنيم، پس هر چه رنگ و بوي ضذ حكومتي داشته باشد را "فعلا" پسنديده مي دانيم و در مورد آن قلم مي زنيم و تاريخچه براي آن مي آوريم و ... (دشمن دشمن من دوست من است)


مي ترسم از اينكه نكند "هر چه" دو طرف مخمصه در هر بابي مي گويند مهملي باشد از جنس مهملاتي كه براي چارشنبه سوري گفته اند و آنچه در حال رخ دادن در دنياي واقع است امر ديگري باشد همانند آنچه در اين چند سال در خيابانهاي تهران رخ مي داده و مي دهد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

صبر

... و جعلنا بعضكم لبعض فتنة اتصبرون و كان ربك بصيرا

... و ما شما را وسيله آزمايش يكديگر قرار داديم، آيا صبوري مي كنيد؟ و پروردگار تو بيناست.

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

دلتنگي

دلتنگي هاي آدمي را مرزي نيست.

آن روزها آنقدر دور به نظر مي آيند كه حتي نمي توانم احساس شان كنم، كم كم دارند به خيالات تبديل مي شوند.
آدمهاي درگذشته كم كم فقط به نام هايي دور تبديل مي شوند و آدمهاي زنده هم به صداهايي.
.
.
.

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من

براي تو و خويش، چشماني آرزو مي كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببيند
گوشي، كه صداها و شناسه ها را در بي هوشي مان بشنود
براي تو و خويش روحي، كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني كه در صداقت خود، ما را از خاموشي خويش بيرون كشد و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوييم
...

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

تكرار

هميشه وقتي تاريخ مي خواندم در مورد روز سي تير احساس تاسف داشتم و هميشه با خود مي گفتم كه اگر مصدق درايت نشان داده بود، در همان دوران مي توانست بساط پادشاهي را جمع كند و حكومت دموكراتيك جديدي تاسيس كند و روال تاريخ را تغيير دهد. تصميم گيري در روزهايي مانند سي تير تصميمي براي تمام دورانهاي بعد است.
مصدق به قانون اساسي مشروطه عمل كرد و نتيجه آن حكومت مستبد و مغرور و متكبر پهلوي دوم شد.

روز بيست و پنج خرداد هزار و سيصد و هشتاد و هشت، دوگان و معادل سي تير بود. هرگز آن روز براي جنبش سبز تكرار نخواهد شد. اگر سران جنبش تيزهوش و باخرد و با جرات بودند كار را بايد در همان روز آغاز مي كردند و آنقدر با تمام قوا ادامه مي دادند تا كار به انجام مي رسيد. اما نكردند و نشد.

ديوار كج جمهوري اسلامي همانند ديوار كج پهلوي فروريختني است، اما بايد ديد كه دوگان و نقش مشابه آقاي خميني را چه كسي در سالهاي بعد ايفا خواهد كرد. مصدق آن دوران و مصدقهاي اين دوران نقششان روز به روز كم رنگ تر خواهد شد تا در احمدآبادها كم كم به ديار باقي بشتابند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

ديوار سي خشت

خشت اول چون نهد معمار كج
تا ثريا مي رود ديوار كج

ديواري با سي خشت چنان كج شده كه همه خلق الله فهميده اند.
پس آن همه رشادتها و ايثارها و شهادتها چه شدند؟
پس چه شد خون سرداران دلير و رشيدي مانند چمران؟
پس چه شد خون دل هزاران فرد مخلص و دردكشيده؟

پاسخ اينجاست: رنج و شهادت و خون و ايثار چه ربطي به كژي خشت اول دارد؟ آن روزگاران هنوز ديوار بالا نرفته بود، پس كژي را نمي شد به راحتي ديد. معمار هم چنان محبوبيتي داشت كه چشم همه را از كژي دور كرده بود. همه چشم اميد به او داشتند. رشادتها و زجرها و خونها ثروتي شد براي بالا بردن ديوار.
امروز ديوار سي خشت چنان كج شده كه آن خونها و ايثارها و آرمانها هيچ نمودي ندارد.
ديوار كج تر و كج تر مي شود و آنهايي كه خانه در ديوار دارند همي سخن از خاطرات و ارزشهاي قديم بر "زبان" مي آورند و به ديوار ساختن خود ادامه مي دهند.
ديوار كژ را وزن خود ديوار خراب خواهد كرد.

تا باشيم و ببينيم كه آيا باز هم خشت اول كژ نهاده مي شود يا اتفاق ديگري رخ مي دهد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

ابله سياسي / سياست ابلهانه

در ميان تمام گروههاي سياسي ايران، هيچ كدام به اندازه گروههاي اصلاح طلب(؟!) پخمه و ابله نيستند. اين جماعت فقط در بلاهت و حماقت در راس هستند.
نه مي توانند درست تصميم بگيرند و نه مي توانند درست و به موقع عمل كنند.
فقط و فقط يك سرمايه دارند، "نارضايتي مردم از حكومت موجود" و اين سرمايه را هم به بدترين شكل موجود هدر مي دهند.
كافي بود اين سرمايه در دست كساني ديگر قرار مي گرفت. آنگاه مي ديديم كه چگونه از اين سرمايه عظيم استفاده مي شد.
خوشا به حال حكومتيان و ولايتيان درگاه خامنه اي كه چنين رقيبان ابله و كوتوله اي دارند. حكومتيان هم به خوبي بلد هستند كه چگونه با اين جماعت بازي كنند.
بيچاره مردم معترض كه جماعت اصلاح طلب ادعاي رهبري آنها را دارد. و بيچاره تر آن جواناني كه دل به اين جماعت بي تدبير دل خوش كرده اند.
جريان استعفاي گروهي نمايندگان مجلس ششم را بازخواني كنيد تا متوجه شويد كه چه مي گويم.
رفتار سياسي اين جماعت مانند بچه نابالغي است كه شعور هيچ كاري را ندارد.
آن هنگام كه در راس كار بودند، آنقدر بر طبل "نمي گذارند-نمي توانيم" كوبيدند و كارهاي ابلهانه كردند تا به نقطه اوج حماقت رسيدند: استعفا
آن قدر در هنگام رياست جمهوري خاتمي اشتباه كردند كه رقيب ضعيف شده و بردم مرگ، دوباره قد بلند كرد.
در اين انتخابات هم اشتباه پشت سر اشتباه.
جمعيت بي رهبر را در خيابانها رها كردند، به اميد گرفتن امتياز از رقيبي كه تمام فنون حرامزادگي را به خوبي بلد بود.
جمعيت كتك خوردند و له شدند. چه ماند؟
صدها نفر زنداني شدند، چه شد؟
و اما آخرين فكر و نظر حضرات: در راهپيمايي 22 بهمن شركت مي كنيم و نمادهاي سبز را با خود مي بريم و در يك لحظه آنها را رو مي كنيم.
عجب بلاهتي!
آقاي نظريه پرداز! اگر زبان در دهان بگيري، نخواهند گفت كه لال هستي.
اين سالها اين همه نظرات مشعشع صادر كردي و اين همه آدم را بدبخت كردي و حريف را دريده تر و آبديده تر كردي. قدري زبان در دهان بگير.
البته يادمان باشد كه اين جماعت همان هايي هستند كه با شعارهاي بي شعور خود مردم را بارها شورانده اند. شورش بر عليه حكومت پهلوي بر چه اساسي بود؟
تنها فرق آن زمان با اكنون در اينجاست كه در آن زمان رهبري كه نبض جريانات را خوب بگيرد و بر اساس آن عمل كند وجود داشت، اما اكنون وجود ندارد.
اين آقايان نابغه در چه فكري هستند؟
دعوت از مردم ناراضي فقط به نفع حكومتي هاست. جمعيت در ميدان آزادي و اطراف زيادتر مي شود. همين و بس.
فيلم برداران مزدور صدا و سيما هم تصويرهاي مورد علاقه خودشان را مي گيرند و به خورد خلق الله مي دهند.
لو فرض كه سبزها همه جا را در تسلط خود داشته باشند، كه چه؟
نتيجه مهم اين راهپيمايي فيلم هاي آن است و تعداد "نفرات" شركت كننده در راهپيمايي. والسلام.

اگر احمدي نژاد استاد اتلاف منابع مالي و انساني كشور است، آقايان اصلاح طلب استاد اتلاف منابع فكري و اعتراضي مردم هستند. بيچاره مردم كه اين وسط قرباني اين دو گروه هستند.

بايد به فكر راه ديگري بود. راهي مبتني بر شعور و عقل و عمل. راهي مبتني بر "بينش"