۱۳۹۶ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه

دو گانه ی فریب

وجود و حضور افراد نالایق و تندرو و بیماری مانند احمدی نژاد و رییسی برای قدرت گرفتن رجاله های فریبکاری مانند روحانی ضروری است.

نظام چنان همه را به مرگ گرفته که مردم به تب خوشحال اند. استاندارد کشورداری در نظام جمهوری اسلامی (که نه اسلامی است و نه جمهوری) آنقدر پایین است که اگر باند فاسدی مانند روحانی در منش و روش داخلی و خارجی خود کمی عاقلانه رفتار کند، مردم خوشحال می شوند (که البته حق دارند) و برای جلوگیری از افتضاح گروه دیگر، دوباره آنان را بر می گزینند. 

از شکست رییسی خوشحالم و از پیروزی روحانی ناخوش.
از شکسته شدن کمر قدرت باندهای مذهبی نزد جوانان خوشحالم، اما از اینکه آنان فریفته دغل بازی به نام روحانی شده اند، ناخوش. 
احساس  می کنم که فریبکاران مدرن رگ خواب جوانان را خوب بدست آورده اند. همچنان که فربیکاران سنتی راه فریب دینی را خوب می دانستند، ابزاری که کارایی اش روز به روز کمتر می شود.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

تنگ نظران

خواسستم که ننویسم، نشد،

نمایش مفتضح انتخابات ریاست جمهوری نتیجه مستقیم چهار دهه تنگ نظری جمهوری اسلامی است، که نه جمهوری است، و نه اسلامی. افراد شریف و کارآمد یا منزوی شده اند یا تبعیدی و یا در زیر خاک آرام گرفته اند. آنچه روی صحنه باقی مانده مشتی بیسواد بیشرف رجاله هستند که برای خود نامها و عناوین دور از واقعیت جعل کرده اند.

و بدتر اینکه، این تنگ نظری راه را بر تربیت انسانهای شایسته کشورداری بسته است. آنچه در حلقه معیوب باقی مانده ااست، همین است که می بینیم.

۱۳۹۶ فروردین ۶, یکشنبه

I'LL WALK, YOU LEAD

چند شب قبل فیلم Noble را دیدم. داستان واقعی و بسیار تاثیر گذار زندگی یک زن ایرلندی.

قهرمان داستان، کریستینا نوبل، در کودکی مادرش را از دست می دهد و پدر الکی اش برایش هیچ مرهمی نیست. تمام دوران کودکی اش با مشقت می گذرد و او می ایستد. صدای زیبایی دارد و در هر فرصتی از آن استفاده می کند و آتش زندگی می دمد.

زندگی کریستینا مانند زندگی همه ما فراز و نشیب های زیادی دارد، اما آنچه از او یک قهرمان می سازد سفرش به ویتنام است. او در ویتنام کودکان فقیر و خیابان گرد را می بیند که یادآور روزهای تلخ و سرد کودکیش هستند. او بی تفاوت نمی ماند و به چندر صدقه ای و وعده غذایی راضی نمی ماند. 
او می ماند و مبارزه ای طولانی را آغاز می کند برای کمک به کودکان بدبخت آن سرزمین از جنگ برگشته و نابود شده. نتیجه تلاش او سرپرستی و کمک هفتصد هزار کودک آواره در ویتنام (و مغولستان) است.

امریکایی ها و فرانسوی ها و روس ها و چینی ها و ...با همه ژنرال هایشان و ارتش هایشان و توپ و تانک هایشان برای آن سرزمین و همه سرزمین ها فقط بدبختی و جنگ و فقر آورده بودند و خواهند آورد، او با ایمانش می ایستد و کودکان قربانی را حمایت می کند.

اگر آتش عشق در دل ما بود، چه قدرتی می داشتیم و چه کارها می توانستیم بکنیم.  





  

۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

چهل سال

گویی چهل سالگی تحول بزرگی است. چند وقتی است که انگار از داخل حباب بیرون آمده ام و از بیرون به داستان زندگی نگاه می کنم. این روزها بهتر و بیشتر چرخه مرگ و زندگی را می فهمم.
یکی دو روز قبل از بین چیزهایی که از ایران آورده بودم، ماشین حسابی را پیدا کردم که مادرم در سال 74 از سفر ماه رمضان مکه برایم آورده بود. سال هفتاد و چهار سال فشار اقتصادی به همه مردم ایران بود و ما هم قاعدتا مستثنی نبودیم. دیدن آن یادگاری تلنگری بود برایم. عمیقا احساس کردم که او چگونه همه وجودش را برایم فدا کرد. چگونه باید قدردانش باشم؟ حقیقتا نمی دانم و احساس می کنم که هرگز نخواهم توانست. شاهد (راه دور) بزرگ شدن خواهرزاده ام بی تاثیر نیست در این فهم جدیدم.





۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه

خشت اول گر نهد معمار کژ تا ثریا می رود دیوار کژ

مهم نیست که اولین خشت کژ دیوار چیست: برتری  نژادی، کینه دو ملت، فلان روش حکومت، بهمان روش اقتصادی یا فلان خرافه ی مهمل یا ...، مهم این است که دیوار مثل موجودی زنده بالا می رود و رشد می کند، همیشه هم کسانی بوده اند و خواهند بود که به هر قیمتی یا دیوارها را بالا می برند یا به دیوارها آویزان می شوند تا با دیوار بالا روند.

دیوار کم کم تبدیل به هویت می شود، دلیل زنده ماندن می شود، اصل می شود و اساس همه چیز. دیوار کم کم تبدیل به معیاری می شود برای سنجیدن همه چیز. 
و عجیب اینکه انگار آدم ها احتیاج به دیوار دارند برای اثبات خودشان. 

شاید روزی دیوار از هم بپاشد و بریزد، اما هر دیوار فرو ریخته هزاران بذر خشت کژ دارد.

دیوارها بالا می روند و عمرما کوتاه می شود.
شاید هم معنی داستان زندگی مبارزه با انواع و اقسام دیوارها باشد و شاید مهم تر از آن، مراقب نهاده نشدن آن اولین خشت های کژ.

۱۳۹۵ بهمن ۴, دوشنبه

بذرهایی که در روح و روان مان می کارند

ای کاش بذرهایی که در ذهن مان کاشته می شوند همه بذرهای زیبایی و نیکویی و دانایی باشند.

بزرگ کردن بچه کار دشواری است، مدرسه فرستادنش سخت است، دانشگاه فرستادنش بسیار سخت تر. 
تا وقتی که بچه در خانه است و کوچک، کم و بیش می دانیم که ورودی های مغز و روح و روانش چیست (اگر احیانا به ورودی و مغز و ... توجهی داشته باشیم)، وقتی که بزرگ تر می شود، کمتر و کمتر می دانیم.

بارها با پریسا این دیالوگ (کاملا تئوریک) را داشته ام که چه باید به کودک آموخته شود تا او خودش راه درست را انتخاب کند و در هنگام نبودن پدر و مادر و در شرایط واقعی و در گردنه ها بیراهه نرود. من به سرشت ذاتی بسیار اعتقاد دارم، او به تربیت. حرف او همیشه بر منبای خودآگاه کردن ارزش و کرامت انسانی است.     
===
معلم و استاد خوب نعمت نایابی است. 
خدا را شاکرم که در بین معلم ها و اساتید و آدمهای زندگی ام، افراد نیکوسرشتی وجود داشته اند که از آنها تاثیر گرفته ام.
===
دو سه روز قبل، بعد از غروب، از کار روزمره در شرکت خسته شده بودم. به سرم زد که وب گردی کنم.
اولین کلمه ای که به ذهنم آمد Luenberger بود! این بذری بود که حدود بیست سال قبل دکتر معصوم نژاد دانشکده برق در مخم کاشته بود. از آخرین باری که یکی از کتاب های او را به توصیه جدیش خوانده بودم بیش از ده سال می گذرد. بعد از این همه سال همان بذر دوبار جوانه زد.
در کلاس های دکتر معصوم نیا مستمع آزاد بودم (گمان کنم سه ترم پشت سرهم). اما تقریبا از همه دانشجوهایش جدی تر و منظم تر در کلاس حضور داشتم. معصوم نیا نابغه ای بود، فارغ التحصیل MIT. هر جا که هست سلامت باشد.
یکی از روزها نام نویسنده ای را گفت و توصیه به خواندن یکی از کتاب هایش کرد. گفت که هر کس آن را بفهمد، اصول سیستم های دینامیکی را فهمیده. 
===
این روزها متن آن کتاب (و دو کتاب دیگرش) در دسترس است: Introduction to Dynamic Systems    

۱۳۹۵ دی ۱۲, یکشنبه

مشهور است که بوعلی کتاب مابعدالطبیعه ارسطو را چهل بار خواند

بیش از دو سال قبل هنگامی که در دانشگاه مریلند پست-داک بودم، شروع کردم به خواندن مقاله ای. مقاله را برایان هانت و دو همکارش در سال 2006 منتشر کرده بودند و روش پیشنهادی آنها اکنون تبدیل به روش مرسوم در اغلب مراکز بزرگ شبیه سازی سیستم های اتمسفری-اقیانوسی شده است. برایان هانت در طبقه چهارم ساختمان بود و چندین مرتبه ای او را در دفترش دیده بودم و با هم گپی زده بودیم. نسبتا جوان بود و بسیار افتاده و فروتن. خیلی زود هم خودش را بازنشسته کرد و به کار بدون دغدغه تدریس و تحقیق آرام می پرداخت، بدون آنکه بخواهد نگران فاند و پول و ... باشد.
بارها مقاله را خوانده بودم و هر دفعه سوالات بی شمار متوقفم می کرد. گاهی اوقات تاریخ مطالعه را ثبت می کردم (عکس زیر). هر بار و با هر تقلای جدید یاد تلاش چهل باره بوعلی می افتادم و به خود امید می دادم.
خداوند را شاکرم که دیشب جرقه ای زد و در طول پرواز از دالاس تگزاس به پورتلند ارگان از نقطه دشوار و سختی که همیشه در آن متوقف می شدم، عبور کردم. اکنون تقریبا تمام جزییات لازم را فهمیده ام و باید شروع کنم به نوشتن کد برای مساله ای که مدتهاست در ذهن دارم.




۱۳۹۵ آبان ۲۰, پنجشنبه

یک پرسش ظریف

این روزهای پرکاری :)

نیویورک تایمز اطلاعات بسیار جالبی از انتخابات اخیر منتشر کرده است. تمام سوالات عالی و بجا هستند و دید بسیار عمیقی از چرایی امری که اتفاق افتاد ارایه می کنند.

به نظرم ظریف ترین پرسش این مجموعه که دقیق ترین تحلیل برای اتفاق رخ داده را بیان می کند این پرسش است:

What do you expect for the next generation of Americans?


پاسخ آماری مردم امریکا مهم است. 
ترامپ انتخاب می شود چون 63% (به این عدد دقت کنید، کابوس احمدی نژادی در آن موج می زند) مردم آمریکا اعتقاد دارند که وضع عمومی نسل آینده بدتر از امروز است. این اعتقاد منفی و این یاس و سرخوردگی اجتماعی راه را برای تصمیم عاقلانه بر آنها می بندد. این آدمها در شرایط اضطراب رای به ترامپ داده اند. 
یاس فردی و اجتماعی راه را بر خرد و عمل راه گشا می بندد. آدم و جامعه مایوس با دست خود و بار رای خود، خود را نابود می کند.

به خداوند پناه می برم از یاس و ناامیدی فردی و اجتماعی.

"شیطان شما را از تهیدستی می ترساند و به پلیدی فرمان می دهد ..." بقره 268

۱۳۹۵ آبان ۱۹, چهارشنبه

کابوس نوامبر

مثل کسانی که آوار بر سرشان خراب شده هستیم. دیروز و دیشب نتایج انتخابات امریکا روی سرمان خراب شد، مثل دیوار. مثل 84 و 88.

نه اینکه هیلاری تحفه باشد، نه. اصلا و ابدا. 
که ترامپ فاجعه است. آشغالی است عقب افتاده، نژادپرست، بی شرف، رذل و بی قانون. 

برای مایی که فاجعه سال هشتاد و چهار و هشتاد و هشت را دیده ایم، واضح است که چه خواهد شد. بناهای اجتماعی فرو می ریزد و همه ساختارها به مسخره گرفته خواهد شد. شکاف های اجتماعی بیشتر خواهند شد و فاصله های عمیق تر. سرمایه های انباشه شده به باد هوا می روند و فقط عده ای موج سوار سودی مالی خواهند برد. سودی بی برکت.

آن روزی که خانم هیلاری با آن عطش بی نهایت برای قدرت، با همه عالم و آدم زد و بند می کرد تا سندرز را از معرکه خارج کند، در حالیکه همه می دانستند که قشر جوان امریکایی هیلاری را دوست ندارند، باید فکر این روز را می کردیم.

نیامدن هیلاری مهم نیست، آمدن کسی مانند احمدی نژاد مهم است. آمدن آدمی شلخته و بی توجه به قانون مهم است. باید منتظر ماند تا ببینیم که این مردک نارنجی چشم سفید و طرفداران کم سواد و نژادپرستش چگونه ساختارها را نابود می کند و دنیا را بهم می ریزند.

۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

چهار روز مانده به اتمام این شو مسخره و شروع دوره ای بدتر

چهار روز تا انتخابات امریکا باقی مانده. مطابق معمول داستان تبدیل به یک شوتلویزیونی بی محتوا شده است، در حالیکه تقریبا همه می دانند که داستان عمیق تر از این حرف هاست.
جامعه امریکا اسیر و گروگان گروه های سیاسی شده که ماحصل آنها ترامپ و هیلاری هستند. یکی از یک بدتر و افتضاح تر.
آدم ها کم و بیش این ها را می فهمند.

آنچه کمتر مورد توجه است بیدار شدن دیوی پلید در جامعه امریکاست. چه ترامپ رای بیاورد، چه نیاورد، آن دیو بیدار شده است و به راه افتاده است.
دیو سرکشی ها نژادی، جنسی، تنفر، خودبرتر بینی، تبعیض و نابرابری. سالها بود که این غول کم و بیش پنهان بود، نه اینکه نبود، بود اما سیاست های افراد لااقل در سخن با آن در تضاد بود. وجود پنهان دیو و خواست عمیق گروهی از مردم امریکا که هنوز در آروزها بر باد رفته زندگی می کنند، منشاء ظهور ترامپ بود. حضور پررنگ ترامپ حلقه فیدبک مثبتی بود که دیو پنهان را از پستوها به صحنه آورد.
اشتهای بی نهایت مردم امریکا به "سرگرمی" و اعتیاد آنها به شوهای تلویزیونی باعث شد که دلقکی به نام ترامپ پا بگیرد و هر روز بزرگ تر شود.
کثافتکاری های درون حزبی دموکرات ها هم مزید بر علت شد. فشار کلینتون ها و زد و بندهای چندین ساله شان برای به مصدر نشاندن هیلاری، با تمام آن سوابق منفی اش، کار خودش را کرد و بخش بزرگی از جامعه را در سکوت و ناامیدی فرو برد. 

فضای این روزهای امریکا چقدر شبیه سال نکبت 84 خودمان است. فلان اندشمند و فعال اجتماعی معروف و شناخته شده می گوید که رایش ترامپ است چون باعث تغییر ساختارهای ناکارآمد در واشینگتون می شود. واقعا؟ ایشان از کجا می داند؟ سال 84 دقیقا همین حرف را در ایران می گفتند که ما به ا.ن رای می دهیم تا هاشمی از گردونه خارج شود و نظام سیاسی ایران تغییر کند و ... ا.ن آمد و تخریب کرد و رفت. هشت سال نکبت مردم بدبخت هزینه جنون او دادند و تمام راه ها بسته شد. چه تغییری ایجاد شد؟ ساختار تفکری و سیاسی تغییر کرد یا هنوز جامعه بهای همان روزها را می پردازد؟ ارکان قدرت به خطر افتاد؟ تفکر سیاسی مردم عمیق تر شد؟ بلوک های سیاسی در ایران بالغ تر شدند؟ یا همچنان همان بلبشوی سابق برقرار است؟