۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

متلاشی شدن از دورن، ضربه از بیرون

همه آنچه می خواستم بگویم را در عنوان نوشته آورده ام، بنابراین اگر حوصله ندارید، نوشته زیر را رها کنید!
...
ایران آباد و مترقی برای خیلی ها خطرناک است، پس نباید باشد. باید ویرانش کرد، اما نه با حمله و ... که این کارها در برابر مردمی که زاینده و جوشنده هستند تاثیری ندارد (مثال آلمان بعد جنگ نمونه کاملی است)، باید مردم را از درون پوسانید و متلاشی کرد.
موریانه نابودی باید از خود سیستم باشد وگرنه حمله بیرونی جواب نمی دهد.

باید روانشناس مردم ایرانی بود، باید دانست که ما به تحریکات بیرونی چطور پاسخ می دهیم.
و متاسفانه آنانی که دشمنان آن آبادی هستند، در امر روانشناسی تبحری مثال زدنی دارند و ما هم از سر سادگی تاریخی خود، همه عنان مان را در کف آنها نهاده ایم.
آنها با ما بازی می کنند و ما هم هر کدام با توجه به صنفی که در آن هستیم، به راحتی بازی می خوریم.
وقتی از این بازی رها خواهیم شد که پیچیدگی ذهنی لازم را کسب کرده باشیم و تعداد افرادی که این مهارت را کسب کرده اند از جرم بحرانی سیستم فراتر رفته باشد، تا آن روز هر کاری کنیم، عکس العملی است که طرف بازی دهنده ما، پاسخ مان را می داند و اصلا خودش حرکات را طوری ترتیب داده که به مقصود برسد.


۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

حیرت

از این نوع حشره در ایران ندیده بودم، 

اینجا کافی است که میوه یا پوست آن (بخصوص موز) را چند دقیقه ای در معرض هوای آزاد قرار دهید و دمای هوا هم کمی بالا باشد، قطعا سروکله حشره سمج پیدا خواهد شد.
موجود عجیبی است، شامه ای بغایت قوی دارد و قدرت پروازی مثال زدنی، من کمتر وقتی توانسته ام با دست شکارش کنم، 
ابعادش هم بسیار کوچک است (بزرگترین بعدش حدود 1 میلیمتر است)
خلاصه که من قبلا هم ارادتی ویژه به این موجود داشتم ....
و اما ...
دو روزی هست که در کنفرانسی هستم که موضوعش سیستم های دینامیکی است و سخنرانان هم اغلب افراد صاحب نام این موضوع هستند، 
در این دو روز، تنها و تنها یک بار همه شرکت کننده ها در حین سخنرانی گوینده را تشویق کردند و برایش دست زدند و آن هم موقعی بود که موضوع سخنرانی درباره مکانیزم بسیار بسیار هوشمند و بهینه پروازی این موجود کوچک و سمج بود!

البته هنوز معلوم نیست که برای چه کسی باید دست زد؛ برای استاد و دانشجویی که چنان نتایجی گرفته بودند؟ یا برای حشره میوه؟ یا برای خداوند آفریدگار یا برای طبیعت و تکامل و ...
نقدا بنده برای همه موارد بالا کف مرتبی زدم.



۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

ضریح گردانی مقدس!

این داستان ضریح سازی و بخصوص "ضریح گردانی" در شهرها، نمود جالبی از "دین" غالب این روزهاست.
از ماجرای ضریح گردانی جالب تر، نوشته ها و دلایلی است که محبان بیان کرده اند و نوشته اند و ... که خروار خروار است.
دلایلی بغایت پوچ و مهمل. 
کافی بود این دلایل را کسان دیگری، برای موضوع دیگری، در جای دیگری از دنیا بیان می کردند. آن وقت باید می دیدیم که علما و زعمای حوزه های شیعه چه ها که نمی کردند و چقدر در باب پوچ بودن دلایل طرف مقابل نمی نوشتند و چه امتیازهایی نمی گرفتند و چقدر در باب توحید و عقل و ... قلم فرسایی نمی کردند و ...


۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

این روزهایم

چند ماه قبل، اواسط رمضان بود، برای چنین روزی یعنی 12 دسامبر بلیط ایران خریدم، خبرش را که به مادر و پدرم دادم، بعد مدتها لبخندشان را دیدم.
اما افسوس که آن لبخند خیلی سریع پژمرد،
با قوانین تازه ای که وضع شد و دو کشور مجددا شاخ هایشان را  در هم فروکردند، دوباره داستان ویزا و کلیرنس در شرایط بحرانی قرار گرفت و ناچار شدم که از سفر صرف نظر کنم.
الان که این ها را می نویسم مثل آدم آهنی نشسته ام و فقط تایپ می کنم، فقط و فقط کینه در دلم هست، حتی بغض هم ندارم، فقط کینه دارم،
می دانم که انسانی و اخلاقی نیست اما اگر دستم به مسببان ایرانی و غیر ایرانی این داستان بیفتد همه شان را شمع آجین می کنم، وحشتناک است، اما ظلمی که به ملت ایران رفته (که من و امثال من خوشبخت آنها هستیم) چنان وحشی و بدخویم کرده که خودم هم نمی دانم چه درست است و نادرست.

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

سان فرانسیسکو

چند روزی در سان فرانسیسکو بودم، کنفرانس بسیار بزرگی بود که حدود 22500 نفر شرکت کننده داشت،
شهر را کم و بیش دیدم، به نظرم شبیه ترین شهر به تهران است، همه چیزی دارد، از فقر و نکبت و کثیفی مفرط تا ثروت و زیبایی و هوای خوش. بر خلاف اغلب شهرهای امریکا که منظم ساخته شده اند و معمولا بلوک های ساختمانی مشابه در همه جا دیده می شود، در مرکز شهر س.ف. هیچ دو ساختمانی مانند هم نیستند، یکی بلند است و یکی کوتاه، یکی سبز است، یکی آبی، ...
خیابانهای و کوچه های شیبدار، خانه های مسکونی مستقل و ... همه مرا به یاد تهران می انداخت و البته فقر و بیکاری آدمهای فراوانی که در شهر پرسه می زنند و ...

۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه

بی غیرتی

یکم: چند روزی بود که سرماخوردگی بدی امانم را بریده بود. من بیشتر اوقات در خانه بودم و جلسه با استادم را هم کنسل کردم و ... اما در تمام لحظات به مردم روستایی آذربایجان فکر می کردم که مجبورند در سرما و برف و ... زندگی کنند. راستی وقتی آنا سرما می خورند، کسی هست که به دادشان برسد؟
...
دوم: عاشورای امسال برایم دردناک بود. 
مدتها بود می خواستم این جمله را بنویسم: "من بی غیرت هستم" و این "من" شامل حال خیلی از کسانی می شود که خودشان را مثلا  به نوعی دیندار می دانند.
بی غیرت هستیم نه به معنی اینکه باید برخورد فیزیکی کنیم، هرگز. اتفاقا در این سالهای نکبت گرفته اینگونه غیرت زیاد دیده شده و اثر گندش هم همه جا دیده می شود.
بی غیرتی مان در بی سوادی مان و احساساتی بودنمان است که برای امام حسین آبرویی نگذاشته،
بی غیرتی مان آنجاست که این همه سال اجازه داده این لات ها و عربده کش ها متولی دستگاه حسین شوند (رجوع کنید به صدای ضبط شده از جلسه خصوص مداح معروف تهرانی، که اگر خودم شاهد چنین مجالسی نبودم و با چشم و گوش خودم این رفتار را ندیده بودم، باورش نمی گردم، اما امروز می توانم قسم بخورم که آن مجلس پلید عین واقعیت است)،
بی غیرتی مان آنجاست که اجازه می دهیم ضریح تازه ساخته شده در شهرهای کشور بگردد و مردم دور آهن و مس و طلا و نقره بر سر و سینه خود بکوبند و ضریح نصب نشده را متبرک بدانند و ...
بی غیرتی مان آنجاست وقتی راضی شده ایم که منبر و تریبون در دست بی سوادترین و بی اخلاق ترین ها باشد و ما حداکثر غری بزنیم، هچو این نوشته،
بی غیرتی مان آنجاست که بی سوادان و تاریخ نخوانده ها ادعا می کنند که حسین و علی و ... همانهایی بودند که دخترکان ایران زمین را با شمشیر به اسارت می گرفتند و با آنها عیش می کردند و بعد آنها را در بازار بغداد می فروختند و ... و ما چون تاریخ نخوانده ایم، ساکت می نشینیم و لب باز نمی کنیم،
بی غیرتی مان آنجاست که گروهی می گویند دعوای حسین و یزید بر سر زنی زیبا بوده و ... و ما فقط نظاره گریم،
بی غیرتی مان آنجاست که طایفه ای دعوای حسین و یزید را دعوای قدیمی و ریشه دار دو خانواده و قبیله عرب بی تمدن وحشی قلمداد می کند و کودک کشی و اسیر کردن را رسم عرب جاهل می داند و ایرانیان متمدن را از این دعوای درون گروهی اعراب بدوی نهی می کند و ... و ما باز هم نگاه می کنیم،
بی غیرتی مان آنجاست که دیگران را مسئول پیگیری و جوابکویی به این همه این کثافت کاری ها می دانیم و خودمان را دل خوش کرده ایم به ساختن فیلم های آبکی (مثل این) و سخنرانی های بی پایان و ... و نوحه سرایی ها و بر سر و صورت زدن ها و ...
...
بی غیرتی مان آنجاست که زلزله زده ها هر روز در برف و گل و لای در سرمای طاقت فرسا بین مرگ و زندگی دست و پا می زنند و ما هنوز نمی دانیم که چه باید کنیم.

زنبورها در خطر

http://www.dw.de/popups/popup_gallery/fa_iranbienen.html


۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

الگو

این روزها بیشتر نظاره گر جریان هستم،
صفحه ی فیس بوک امسال و پارسال و سالهای قبل را مقایسه می کنم. تا پارسال در این ایام محرم خیلی ها از حسین و ... می گفتند و می نوشتند و عکسی به اشتراک می گذاشتند، اما امسال این داستانها کمتر دیده می شود.

حکم کلی نمی تدانم بدهم، اما شاید دلیلش را باید در کثافت کاری حکومت دینی دید، همانهایی که ادعای جانشینی پیامبر و امام را دارند، اما چنان گندی زده اند که شاید قرنها طول بکشد تا آثار کارهایشان از ذهن ها زدوده شود.
داعیه دارانی که برایشان حق و باطل معنی ندارد، آنچه برایشان مهم است، "خودی" است و "دشمن" و مبنای عمل شان نه در انسانیت که در روابطی است که برایشان دوست می آورد و دشمن می سازد.
شاید آدمها مثل من خجالت زده هستند و شرم می کنند که همان حرفهای حکومتیان و داعیه داران دروغگو را تکرار کنند، حتی اگر اصل حرف، حرف حسین و علی و ... بوده باشد.
اصلا شاید به حرف کمتر نیاز باشد، دوباره باز می گردم به فضای سالهای دانشگاه، آن روزهایی که با خودم می گفتم که وظیفه ما "بهترین" بودن است و الگو بودن و ...
این روزها بسیار یاد می کنم از شریعتی، که حرفهایش سراسر شور و احساس بود در دوره ای که کسی یارای بیان آن مفاهیم را نداشت (من هم می دانم که حرف هایش خطا به همراه داشت، اما از سکوت مرگباری که جماعت حوزویان را فراگرفته بود، بهتر و دلنشین تر بود)، ای کاش شریعتی مانندی با دیدی باز و سینه ای فراخ و علمی فراگیر بود تا این روزهایمان به هدر نرود.

دائم به این فکر می کنم که چه تقصیری دارد آن جوان و پیری که خسته است از این همه دروغ و جعل و ناکارآمدی. اگر او همه را به حساب خدا و پیامبر نگذارد، عجیب است که مدعیان دروغگو سالهاست خود را عین حق نشان داده اند، آنقدر دروغ گفته اند و آنقدر حقایق را وارونه جلوه داده اند که همه ی حقایق مهمل می نماید. پیش بینی آدمهای بزرگ این روزها محقق شده است.

و سوال همیشگی: آنکه کاری را بلد نیست، چگونه مومن و متقیّ است که به خود اجازه می دهد که کار را در دست گیرد و با سعی و خطا جلو رود؟!

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

ستار بهشتی

سی و اندی سال، فقط بحث کردیم، و دعوا کردیم و یر سر هم کوفتیم.
پس کی زندگی کردیم؟
تف به این ایدئولوژی مرگبار مرگ خواه.
...

روزهایی هست که فقط آرزوی مرگ می کنم برای خودم
احساس می کنم که طاقت ندارم
می خواهم تسلیم شوم
بمیرم

امروز از آن روزهاست، حقیقتا امروز بغض مرگ دارم
خبر قتل ستار زیر یازجویی دژخیم، برایم حالی نگذاشته
هزار هزار بار از خودم می پرسم که من که هستم، اینجا چه می کنم؟ این کار و درس و مشق و ... به چه دردم می خورد؟
می پرسم که دردمان چیست؟ درمان مان چیست؟
انسانیت کجاست؟

اصلا حال و حوصله ندارم
شاید اینجا چاه من باشد که سری در آن فرو کنم و فریاد بزنم، فقط برای خودم
داد بزنم، شاید ذره ای از غیرت و شرف علی به کارم آید
هر بار برای اندک زمانی با جمله ای آرام می شوم، هیولا را از یاد می برم، بعد به خودم فحش می دهم، مردک آرام گرفتی؟

به راستی چرا جان آدمیزاد این همه برایشان بی اهمیت است؟
آن دردی که علی داشت، و اینها که این همه داعیه او را دارند، کجاست؟
او می گفت که اگر بر سر این ظلم بمیرم، رواست،
این حس کجاست در بین این بی دینان بی شرف پست نهاد؟

از روزهایی می ترسم که این دمل چرکین سیاه نیمه عریان بدبو، سرباز کند،
نفرت و کثافت بپراکند
همه را با خود ببرد
که اگر ببرد بیراه نیست، چه توقع از توده سیاه انباشته از نفرت؟

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد.



۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه