۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو // من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی

کمی هم هنر و زیبایی، 
ای کاش هر روزمان زیبایی بود و هنر.


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی
 گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
 گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

درباره آزادی (1)

حد و مرز آزادی کجاست؟ 
اگر اکثریت جامعه مسلمان باشند، حد و مرز آزادی کجاست؟
قوانین شرع چه جایگاهی دارند؟ و ...
جامعه ما سالهاست که با این پرسشها روبروست و لااقل از زمانه ی مشروطه، شاه کلید فهم بسیاری از وقایع در برخورد نظرات مختلف در این باب است. 
پاسخ دادن به این سوال بستگی به نوع تجربه ها و محیط آدمها دارد. جوابها دامنه وسیعی دارند و اصولا جمعی توافق در این موضوع شاید هیچ گاه حاصل نشود، بخصوص وقتی که رنگ دین و مذهب شدید و چشمگیر باشد.
لزوما هم پاسخ آدمهای مذهبی یکسان نیست، همانطور که پاسخ آدمهای نامقید به دین هم در این باره یکسان نیست.
پاسخ یک فرد به این پرسش هم شاید تابع جایگاهش باشد، قبل از مسئولیت و یا در حین مسئولیت اجتماعی.
فشار اجتماعی هم داستانی است بسیار مهم. 
بخاطر همه این پیچیدگی ها نوشتن در این باره سخت است، بسیار سخت، اما دوست دارم نظرم را بگویم تا اگر نقدی هست بدانم و نظرم را اصلاح کنم.
شریعتی یکبار به موضوعی اشاره کرد که می خواهم از آن استفاده کنم، او گفته بود که اروپایی ها اول هزار صغری و کبری می کنند و آخر صحبت شان اصل مطلب را می گویند، اما آمریکایی ها اول اصل موضوع را می گویند و بعد برای آن دلیل می آوردند. من می خواهم از روش امریکایی استفاده کنم، اول سخن آخرش را بگویم و بعد بروم سراغ دلایلم.
...
آزادی حد و مرز شرعی ندارد.

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

عمواستالین چطور هستن؟

فعلا این یوتیوب را داشته باشیم تا بعد درباره اش بیشتر بدانیم.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

نطفه سیاه

نمی دانم که باید این چیزها را اینجا بنویسم یا نه،
...
بعضی آدمها، بعضی کارها و بعضی امور هستند که نطفه شان عجین شده و آمیخته با بدبختی و دردسر است، انگار که نفرین شده هستند، سیاه هستند، هر جا می روند بدبختی و مرض با خودشان می آورند، از دست شان خلاصی در کار نیست. نمی دانم شاید خرافی شده ام، اما حقیقتا به این موضوع اعتقاد دارم. نمونه های تاریخی فراوانی هم برایش دارم، شاید یکی از بهترین هایش ابوسفیان و معاویه و نسل شان باشند که مسیر تاریخ را تغییر دادند و زهر و تلخی را در کام ملیونها نفر ریختند، از این آدمها زیاد هستند ... جنگ ها و بدبختی ها و ...
...
سه نسل "همه ی ما" سیاه بخت شده اند، نمی دانم که در آینده چند نسل این سیاهی را لمس خواهند کرد. انگار که چادر ظلمانی و کثیفی بر سراسر آن خاک کشیده اند. داشته های اغلب مردم بیشتر شده، اما لبخندها و محبت ها هر روز کمتر و کمتر. سرآغاز داستان کجا بود؟ نطفه سیاه و پلید در رحم کدام زن بسته شد که نتیجه اش چنین مکافاتی بود؟ 

من به تاوان یقین دارم، می دانم که می آید و سهمگین می آید، می دانم که خشم مادرها و پدرها، دیوارها و دیوارکوب ها را نابود می کند، من به تاوان خون ناحق، به تاوان گریه کودک، به تاوان غرور نابود شده پدرها، به تاوان به خاک نشستن جوانها، به تاوان دلهای شکسته، به تاوان غم غربت برادرها و خواهرها ایمان دارم.
نمی دانم چرا "آن" نفرین روزگار نصیب ما شد، نمی دانم تاوان چه بود، حقیقتا نمی دانم، اما هر چه بود تاوانش آنقدر سنگین بود که همه ما را با خود نابود خواهد کرد، مگر آنکه ...


۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

وکیل من

هر روزی که از عمرم سپری می شود، معنی تک تک کلمات و تک ثانیه ها برایم مهم تر می شود. کلماتی که در گذشته از آنها ساده می گذشتم، این روزها برایم مهم تر شده اند.
...

"فاتخذه وکیلا" برایم معجونی جنون آور شده. 

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

غوغا

یک زمانی آدم بی ادب اما پرشور و حرارتی پیدا شد و در قم غوغایی راه انداخت، به بزرگترین ومحترم ترین مرجع وقت توهین می کرد و هیچ احدی جلودارش نبود، از بین آیت الله های زمانه فقط روح ا... موسوی خمینی بود که طرفدارش بود، همان کسی که از سوی مرجع اعلم روزگار بایکوت شده بود. این داستان به هر دلیلی ادامه یافت، گرچه آن مسلمان بی ادب اعدام شد، اما "نهضت" ادامه داشت، این روزها هنوز هم قدرت و زور بازوی آن جریان زیاد است، ادب و حیا و وقار هم که ندارند، همه را هم از مشی خودشان ترسانیده اند، فعلا یکه زن بهادر هستند، تا ببینیم که دست روزگار با آنها چه می کند،
اگر اعصابی بود و وقت اضافی برای تلف کردن، این حکایت مفصل را گوش کنید و این عکس ها را هم نگاهی بیندازید.

۱۳۹۰ بهمن ۲۰, پنجشنبه

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

بچرخ تا بچرخیم

از این موجود نفرتی تاریخی دارم، بیچاره یقین دارد که چون شاگرد اول دانشگاه شیراز بوده، از همه باهوشتر و زرنگتر است. اما در سخنرانی هایش حرفهایی می زند که نمونه کامل بلاهت و حماقت است، بلاهت و حماقتی که برای تاریخ نگاران بسی غنیمت است. واقعیت هایی را می گوید که هیچ مصلحت اندیش دیگری در جمهوری اسلامی آنها را به زبان نمی آورد.
بمانیم و ببینیم که فرد دوم انقلابی مملکت چه آرزوهایی در سر دارد و برایش چه آرزوهایی تدارک دیده اند. 

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

رونویسی تاریخ

نه در شرایط شعب ابیطالب هستم،
نه در شرایط بدر و خیبریم،
نه در شرایط احد،

نه تو علی هستی،
نه آنهایی که در برابر تو هستند طلحه و زیبر هستند.
نه اینجا صحرای تف دیده عربستان و کوفه است، 
و نه ...
اینجا و اکنون دنیای ماست، ایران / غرب / اسراییل / اعراب، زمستان سال نود


...
تاریخ برای یافتن دلایل و پروسه هاست نه برای رونویسی بچه گانه. این چه داستانی است که مد روز شده است؟ هر کسی واقعه ای را به یاد می آورد و مورد خودش را در آن قالب می ریزد. آدمهای تاریخ خوانده و مذهبی باید کاری کنند.