۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

با سر درمسیر تله اسراییل دویدن

 روز هیجدهم تیرماه سال 1405 خامنه ای بعد از بیش از صد روز از کشته شدنش در مشهد به خاک سپرده شد، آن هم بعد از مراسمی مفصل در تهران و قم و نجف و بلاخره در مشهد.  و عجبا از تقارن روز دفنش با روز واقعه سال 78

همان ایامی که تابوت او در نجف بود، درگیری ها دوباره آغاز شد. این بار ظاهرا ایران به چند کشتی که در مسیر جدید عمانی در حرکت بودند شلیک کرد و نیروهای امریکایی هم از آن روز کل نوار ساحلی ایران را زیر آتش دارند و ایران هم ظاهرا جواب می دهد. برنامه فرسودن قدرت دفاعی است و بعد زدن ضربه نهایی.

مجتبی هنوز رخ نشان نداده و قالیباف و تیم های سیاسی هم در سکوت هستند.

نگران ایرانم. بسیار نگرانم. تندروهای وطنی با سر در مسیر تله اسراییل می دوند. کشور ما روزهای سیاهی خواهد دید، اگر این جماعت دست از حرفها و سیاست های خود برندارند و یا گروهی آنها را ساکت نکند. اسراییل کشور ما را بازی داده است، برای ده ها حرکت بعدی برنامه دارند و جماعت ارزشی ما هنوز اندر خم داستانهای تاریخی هستند و گمان دارند که سه ضربت شمشیر بیشتر تا فتح خیمه معاویه فاصله ندارند و  ... همیشه در مقام نقد هستند و مسیولیت هیچ کاری را به عهده نمی گیرند، فقط دنبال مقصر جلوه دادن آنهایی هستند که دنبال چاره ای برای نان مردم هستند. و الحق که در تشبه خود به جریانهای صدر اسلام موفق بوده اند و منظومه خود را برای اهل دین ایمان خوب ساخته و پرداخته اند.

این راه به نابودی کشور ختم میشود، مگر خدا رحمی کند و گروهی ظاهر شوند و قدرت را از دست و زبان آنها باز پس بگیرند. این کار ساده نیست. منافع اقتصادی و قدرت در میان است. آن جماعت دیگر باید بتوانند مردم متدین فریب خورده را آرام کنند. همانهایی که همیشه پای کار سیستم جمهوری اسلامی بوده اند و از زندگی و خود برای نظام خرج کرده اند، به این امید که خداوند از آنها راضی باشد و در راه حق باشند و ... 

فریب سیستم دینی فریبی عجیب و غریب  است، ما اولین قربانی آن نیستیم و آخرین هم نخواهم بود.




۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

توهم - باز هم توهم قدرت، بازهم شکست؟

اندکی در این مثنوی تاخیر شد

...

داستان جنگ چهل روزه و آتش بس و تنگه را می دانیم و ... دو سه روز قبل ترامپ و پزشکیان سندی را امضا کردند که در ظاهر امر بسیار بسیار به نفع ایران است. اما بلافاصله متنی از سوی مجتبی خامنه ای منتشر شد که اما و اگر های زیادی را در جامعه بر ملا کرد و آغازگر مناقشات بسیاری شد. زمان نشان خواهد داد که به کدام سو می رویم، اما داستان ایران و اسراییل و امریکا پیچیده تر از چیزی است که با چند صفحه بتوان آن را آرام کرد. اسراییل در موضع ترس وجودی و قدرت ظامی است، بنابراین هر کاری خواهد کرد تا این مناقشه آرام نگیرد. 

اما دیشب جناب نبویان ازنمایندگان مجلس و از مخالفان برجام در تلویزیون چنان حرفهایی زدند و  اسنادی رو کردند که بیش از پیش شکاف در حکومت را نشان میداد. بلافاصله مدیر شبکه استفا دادند و شکایتی از او مطرح شد و ... اصلا معلوم نیست که که چه کاره است و ... همه اینها را گفتم که برسم به این موضوع اصلی:

حکایت حال این روزهای ایران شبیه دوران اشغال جزیره فاو در جنگ با عراق است. پیروزی نظامی در فاو، باعث توهم فرماندهان سپاه و مقامات کشوری و لشکری شده بود. در پشت جبهه آنها برای تقسیم قدرت با هم گلاویز شده بودند و آنچه نباید میشد، شد. عراق برنامه ریخت و چنان شکستی به ایران تحمیل کرد که تا سالها زخم آن بر پیکر ایران بود. نتیجه آن هم شد قبول قطعنامه ای که مدتها آن را رد می کردند. این بار هم آنقدر در توهم خود خواهند ماند و افسانه پیروزی در ذهن خواهند پروراند که به حریف اجازه پیروزی آسانی خواهند داد. 

توهم آدمی را نابود می کند.



 

۱۴۰۵ فروردین ۱۶, یکشنبه

قدرت آتش این هیولای دیوانه را دست کم نگیرید

این دیوانه را تحریک نکنید. قدرت آتش امریکا را دست کم نگیرید. اینها به خودشان هم رحم نمی کنند، چه رسد به ما که یاغیان پوست قهوه ای جهان سوم هستیم. 

جنگ در مرحله ای است که ترامپ مرتبا سطح تهدیدها را بالاتر می برد. برای نجات یک خلبان خود بیش از چهل نفر از ابرانیان کشته شده اند، تمام کارخانه های فولاد و پتروشیمی نابود شده اند و ... اما طرف ایرانی قدرت آتش را همچنان دست کم می گیرد و می پندارد که با فشار دادن گلوی تنگه هرمز و پرتاب کم تعداد موشک به سمت اعراب و اسراییل می تواند این غول بی رحم را نابود کند. 

موشک پراکنی ها ادامه دارد و خساراتی به کشورهای جنوب خلیج فارس وارد می شود، اما کسی در محاسباتش نمی گوید که آنها آنقدر حساب اندوخته و حمایت دیگر کشورها را دارند که بتوانند خسارات را به سرعت بازسازی کنند. ما چه؟ این کارخانه ها و ... اندوخته پنجاه سال ملتی است که قطره قطره کرد آمده و امروز در حال دود شدن وسوختن است. 

کسی نیست که بتواند سررشته امور را در ایران در دست بگیرد و کشور را از این مهلکه وحشتناک عبور دهد، آن روز که خامنه ای زنده بود و جنگی نبود و ... هم سررشته امورات در دست کسی نبود و بی تصمیمی و بی ارادگی مملکت را نابود کرده بود، چه رسد به این روزهای خونین و  پرالتهاب. 




۱۴۰۴ اسفند ۲۳, شنبه

وضع امروز ایران ما

 بیش از دو هفته از آغاز جنگ می گذرد. طرفین همدیگر را می زنند و مردم و زیرساختها و خانه ها و ... آسیب می بینند. تماس با ایران عملا ناممکن است، مگر اینکه از آن سمت تلفن بزنند. دولت ترامپ مانند همیشه سردرگم است و برنامه ای ندارد، اما سمت اسراییلی دقیقا می داند که چه  می خواهد: ویرانی گسترده ایران و کشیده دندان قدرت نظامی ایران و سپس رها کردن مردم با انبوهی از مشکلات. یک دولت بی قدرت و بی ثروت و بی اختیار هم بماند تا سیل مهاجرین به اروپا سرازیرنشوند. خامنه ای جدیدی هم بر سر کار آمده که نه کسی او را می شناسد و نه از او صدا و سخنرانی و کاری دیده شده است. یک بیانیه داده است و والسلام! جریان موشک و پهبادهای ایرانی هنوز به سمت کشورهای عربی و اسراییل برقرار است. اسراییلی ها ایست های بازرسی را در شهرها می زنند و هنوز امید دارند که مخالفان به خیابان بیایند. این ها مردم ایران را نشناخته اند. فعلا تخریب است و تخریب. احتمالا حکومت می ماند، عصبانی تر از قبل و بی پول تر و خشن تر. بر می گردیم به سالهای دهه شصت و احتمالا دستاوردهای مبارزات مدنی بر باد می رود و باید از اول ساخت. اما این بار جامعه هم خشمگین تراز قبل است و مستاصل. برنامه اسراییل و توهمات خامنه ای و بله قربان گویی های مزدوان وطنی و فساد ساختاری و ... همه با هم در حال قتل عام ملت ایران و هویت ایرانی و تمام داشته های ماست.آنچه نیست، ادمهایی از جنس ماندلا و گاندی است که حرف عمیق و جاافتاده ای داشته باشند و مردم پشت سر آنها حرکت کنند.آنچه هست دلقکی است بغایت پخمه و بیسواد که در خیالاتش نوروز در تهران خواهد بود و بزودی تاج بر سر خواهد گذاشت و ... 




۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

مرگ ضحاک بدست جانیانی دیگر

امروز پیش از اذان صبح به وقت تهران خبر رسمی مرگ علی خامنه ای اعلام شد. به وقت ما ساعت 5:30 عصر روز 28 فوریه سال 2026 بود. این اتفاق در پی حملات بسیار گسترده به تهران و ایران رخ داد. از دیروز نیروهای امریکایی و اسراییلی حملات خود را آغاز کرده اند و در همان دم اول به بیت حمله شد. احتمالا علی خامنه ای در همان ضربه اول کشته شده بود، اما خبر را تا امروز علنی نکردند. در بین کشته شدگان اسامی فراوانی از رده بالاترین اعضای حکومت هم هستند، فرماندهان سپاه و ارتش و ... هنوز چیزی درباره پزشکیان و بقیه نگفته اند.

عاقبت 37 سال حکومت مستبدانه او چنین بود که اینک بخش بزرگی از مردم از مرگ او خوشحالند. 

 حس غریبی دارم. نگران آینده ایران وامنیت و نان مردم هستم و می دانم که چیزی که از ترامپ و نتانیاهو صادر شود، هیچ خیر و برکتی ندارد. ظالمی آمده و ظالم دیگری را بر خاک زده تا ظالم دیگری را علم کند. در این بین مردم بازیچه احساسات و هیجان هستند. ای کاش ضحاک را مردم ایران در دادگاهی ملی وصالح محاکمه می کردند، نه اینکه او را بمبهای اسراییلی و امریکایی به زیربکشد.

جالب اینجاست که دقیقا مانند دفعه پیش موج حملات وقتی آغاز شد که ایران و امریکا در پروسه گفتگوهای دیپلماتیک بودند و دو طرف امیدوار به نتیجه مذاکرات. اما مانند دور قبل همه مذاکرات فریبی بود برای پوشش حملات.

ای کاش عبرت می گرفتیم از کار دنیا.



این عکس را به قصد انتخاب کردم، چون گمان دارم که سقوط او از روزی آغاز شد که احمدی نژاد را علیرغم رای ملت انتخاب  کرد و تمام انرژی خود را مصرف کرد تا آن مردک بی شرف را همه کاره مملکت کند.


۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

افسردگی

این هایی که می نویسم  احتمالا برای خیلی ها آشناست، برای من کم و بیش تازه بود.

داستان بیماری من و همسرم از اول ماه ژانویه امسال آغاز شد. اول آنفولانزا بود با تمام علایم دردناکش. بعد تبدیل به سرفه های شدید و متناوب ماندگار شد، بعد درد سینه ناشی از سرفه و ... داستان سرفه حدودا سه هفته ادامه داشت وهنوز هم کم و بیش هست. حال من آنقدر از سرفه و خلط و درد سینه بد بود که برای اولین بار در عمرم برای "سرما خوردگی" سه بار نزد پزشک رفتم و التماس می کردم که آنتی بیوتیک تجویز کنند، تا حالم کمی بهتر شود، که البته ندادند و بیماری مزمن شد تا ناگهان دقیقا یک هفته پیش سر و کله موجود جدیدی پیدا شد. لکه های خونی روی پاها. پیش دکتر رفتم و فرمودند که از عوارض بیماری آر اس وی است که معمولا  در کودکان و افراد مسن بالای 65 سال دیده میشود. خودش می اید و کم کم میرود. اما لکه روی پاهای من نرفتند و شدت گرفتند، تمام پای من پوشیده شد از لکه های سرخ و حالت ترسناکی بود. به فرموده پزشک خانواده که اکر شدت لکه ها زیاد شدند فورا به اورژانس مراجعه کن، بنده و همسر محترم شب به اتاق اورژانس رفینم و داستان از نه شب تا نه صبح فردا ادامه پیدا کرد و ده ها تست خون و ... نهایتا هم ما را پاس دادند خدمت دکتر خانوده و توصیه کردند به مصرف مسکن! اما اینها دلیل این نوشته نیست.

اثر این یک ماه بیماری و تاثیر اخبار و ... افسرده ام کرده بود. توان حرف زدن و کار کردن نداشتم. زندگی ام مختل شده بود، و اگر تجویز پزشک متخصص ام نبود و داروی کنترل سیستم ایمنی را دریافت نکرده بودم، بیشترو بیشتر در سیاهی افسردگی و کم توانی و کم انرژی بودن غرق میشدم. 

افسردگی را باید جدی گرفت. همین!




۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

از هر دست بدهی، از همان دست میگیری

بیش از دو هفته است که ایران در تب و تاب و خون واعتراض است. حکومت با قساوت سرکوب می کند و از هیچ کاری ابا ندارد. حدود شش روز است که اینترنت و ارتباط ایران با دنیا به کل قطع شده و ما عملا هیچ خبری از داخل ایران نداریم. عکس ها و فیلم های معدودی که از کیسه های سیاه اجساد می آید خبر از سرکوب گسترده دارد.
در این بین ناگهان خبری از کانال اینترنشنال می آید که تعداد کشته ها دوازده هزار نفر است. کسی هم نمی پرسد که منبع این خبر چیست. 
یاد داستان میدان ژاله می افتم که انقلابیون آن زمان ادعا کردند که حکومت پهلوی هزاران نفر را در آن میدان کشته و برای کشتار هم سرباز از اسراییل آورده بوده. از هر دست بدهی، از همان دست میگیری. کاش آدمیزاد می فهمید. 

کار نظام تمام است، حتی اگر بتواند این بار هم جمعیت را با زور تمام ساکت کند. کار خدا بی حساب و کتاب نیست. این حکومت نابود شده و بزودی فروخواهد پاشید، آن روزی که گمان می کند دیگر خطری تهدیدش نمی کند و بر مردم فایق آمده است.

عکس هم از جنازه دخترکی است شانزده ساله، به نام پرنیان. اگر این بار داستان علی و استخوان خوک و جزامی را از کسی شنیدید، در دم بر دهانش بکوبید.



۱۴۰۴ دی ۱۹, جمعه

کار دنیا حساب دارد

 کار دنیا حساب دارد.

آنچه امروز در ایران رخ میدهد و شعارهایی که مردم میدهند: جاوید شاه و پهلوی برمیگرده و ...- روز هجدم دی ماه و ج.ا. هنوز رسما سقوط نکرده - نتیجه همان بذری است که در انقلاب کاشته شد. و مگر امور از هم جدا هستند؟

نتیجه همان بذر و فریاد کور که شاه باید برود و او مشکل مملکت است. همان بذری که وقتی جوانه زد، زهرآب استصواب و ریاکاری دینی و فساد اقتصادی بزرگش کرد، بدون اینکه تربیت و رشد عقلی و فرهنگی در کار باشد. اگر آن سالها به فکر امروز بودند، امروز چنین نمی شد.

اما بعد،

اگر معترضان و براندازان امروز آرزوهای خود را در دل موجودیتی می جویند که تایید کننده ظلم حاکمیت سفاکی دیگر در دنیاست،  بدانند که کار دنیا حساب دارد. آنها تقاص انتخاب شان را خواهند داد. دیریا زود.




۱۴۰۴ مهر ۶, یکشنبه

دیوانگی موهبتی بزرگ است

 نوجوان که بودم شروع کردم به دیدن فیلم های سینما عصر جدید. چه کیفی داشت و چه فیلم های خوبی بود. تا سالها و تا قبل آمدنم به ینگه دنیا تمام ته بلیط ها را نگه داشته بودم ...

یک فیلمی که آن سالها دیدم و بسیار دوستش داشتم، فرانچسکو بود. قدیس ایتالیایی از شهر آسیزی. سالها گذشت و در فرایندی که در   ظاهر بی ربط بود، عاشق نوشته های نیکوس کازانتزاکیس شدم. نوشته هایش لطیف و عمیق هستند، چیزی دارند که کم یاب است.  کتابی که از او بسیار بسیار دوست دارم کتابی است به نام "گزارش به خاک  یونان". در سفر آخرم به تهران که در اردیبهشت امسال بود، سری به کتابفروشی بهمن زدم - کتاب دماوند  - و کتابی از همین نویسنده خریدم، بدون اینکه بدانم درباره فرانسیس مقدس است. کتابی به نام: سرگشته راه حق. کتاب را امشب تمام کردم. شاهکار نویسنده و مترجم - منیر جزنی - ساعات خوشی برایم آفریده بود.


با خودم فکر می کردم که چرا فرانسیس آن همه به خود سختی می داده، چرا آن همه گرسنگی و بیخوابی می کشیده و چرا آن همه در کوهستان های سرد و برف گرفته میلرزده اما حاضر به آتش روشن کردن نبوده و ... 

شاید تمام آن دیوانگی ها را به جان خریده بوده تا آذرخش جانش در تاریخ بماند و پسری نوجوان داستان زندگی اش را ببینید و آن را به دیگری منتقل کند.

دیوانگی موهبتی بزرگ است. تا دیوانه نشویم، هیچ ثمری نخواهیم داشت.



۱۴۰۴ مرداد ۳۱, جمعه

اسفنج

به گمانم این مثال را قبلا هم گفته بودم. در رمان بی نظیر جنگ و صلح تولستوی پیر مثالی می گوید که درباره وضع و حال امروز اسراییل و فلسطین صادق است. تولستوی حکایت پیروزی ارتش ناپلون و تسخیر مسکو را روایت می کند و می گوید که ارتش فرانسه موفق به ورود به مسکو شد، اما روسیه و مسکو و فرهنگ روسی مانند اسفنجی که آب را جذب می کند، ارتش فرانسه جذب کرد. در ظاهر آنها پیروز شده بودند، اما در واقع کارشان تمام شده بود.

 این روزها وضع و حال مردم غزه بسیار بسیار بد است، اما به گمانم لقمه ای که اسراییلی ها برداشته اند در گلویشان گیر کرده، هرچند که مردم بیچاره فلسطین بسیار آسیب دیده اند. عکس زیر را ببینید، آیا این قیافه های کریه، قیافه آدم پیروزاست؟




۱۴۰۴ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

زمزمه جنگ

 این روزها باز هم زمزمه جنگ است. یحیی صفوی گفته است: 

«احتمال می دهد جنگ مجددی رخ بدهد و بعد از آن جنگ رخ ندهد.»

می ترسم که در سیستم بلبشوی سپاه ایران کسی کاربسیار بسیار کثیفی کند، مانند همان بلای دوران احمدی نژاد که تماما به نفع اسراییل کار کرد. می ترسم چنان حرکت احمقانه ای کنند که ورق برگردد و جنایت های اسراییل فراموش شود و بهانه دست آنها داده شود برای ضربه بیشتر به بدن بی رمق ایران و مردم بیچاره فلسطین. می ترسم و از شر مزدوران بخدا پناه می برم.





۱۴۰۴ مرداد ۱, چهارشنبه

با دل خونین

آنچه اسراییلی ها با مردمان بیچاره فلسطین میکنند دقیقا رفتار سایکوپتی است، از ضجر دادن آدم ضعیف لذت جونین آمیز می برند. هیچ چیزی این رفتار را توجیه نمی کند.


خندیدن برایم سخت شده است، آنچه از درد و گرفتاری مردمان می بینم جایی برای خنده برایم نمی گذارد، هرچند که می دانم این رفتار صحیح نیست. درد مردم ایران که روز به روز بیشتر میشود، درد مردم گرسنه و بیچاره فلسطین، درد مردم بیچاره امریکا که گیر سیستم شیطانی افتاده اند و ...


اسراییلی ها آنقدر کشته اند که اگر ثانیه ای سرکوب نکنند و نکشند، کشته خواهند شد. آنقدر نفرت آفریده اند که دیگر راهی برایشان قابل تصور نیست. دلیل تمام بی رحمی ها و شقاوت شان تلاش برای زنده ماندن است. تلاشی که آب در هاون کوبیدن است. مگر می توان این خشم و نفرت بی پایان را تا ابد کنترل کرد؟




 

۱۴۰۴ تیر ۳۱, سه‌شنبه

لجاجت بی انتها تا تباهی محض

 جناب آیت الله جنتی نود و نه ساله برای بار سی وسوم به دبیری نهاد مقدس شورای نگهبان منصوب شدند تا ثانیه ای گمان مبرید که خدای ناکرده رهبر انقلاب ذره ای از مواضع خود کوتاه آمده باشند. جنتی نماد بزرگی است، نماد استصواب است، نماد پوچ بودن انتخاب و انتخابات در ایران. نماد لجاجت تمام عیار رهبر معظم با هر تغییر عمیق. جنتی نماد سرسختی و پافشاری بر تمام اشتباهات گذشته است، نماد انتخاب احمدی نژاد است که روزگاری نظرش به آقا نزدیک تر بود تا بقیه نظرها.


دوم: در تمام چند هزار سال گذشته، مشکل اساسی ایران و ایرانیان آب بوده. اما به سبب همان لجاجت بی حد سیستم حاکم و بیسوادی آنها و فریب دشمنان آن خاک، تمام سرمایه مملکت صرف غنی سازی بی نتیجه شد و همچنان هم آقایان در بوق می دمند که از غنی سازی کوتاه نمی آیند. در پشت پرده التماس یک درصدی می کنند تا وجه و منیت خود را حفظ کنند، اما هر روز که می گذرد، وضع و حال مملکت بیشتر به تباهی میرود. ای کاش لجاجت آقایان را پایانی بود.




۱۴۰۴ تیر ۲۵, چهارشنبه

همچنان در شلختگی و توهم دست و پا می زنند

بیش از یک ماه از آغاز جنگ دوازده روزه می گذرد. ظاهرا آتش بسی برقرار است، اما در سمت ایران انفجارها و تلفات ادامه دارد. سردرگمی نظام حاکم در ایران در تک تک رفتار آنان نمایان است. حقیقتا مملکت را امام زمان می چرخاند. بوق های تبلیغی نظام همچنان در حال رجز خوانی هستند، انگار نه انگار که تمام فرماندهان رده اول مملکت در چند ساعت اول کشته شدند و برای روزها رهبر نظام پنهان شده بود و هواپیماهای سنگین امریکایی تمام تاسیسات هسته ای را نابود کردند.

هنوزرادیو و تلویزیون مملکت پر از مهملات متوهمانه است. انگار نمی خواهند باور کنند که چه بلایی سرمان آورند. هنوز میگویند که هواپیماهای بی 2 قارقارک هستند و ... و کسی هم نمی پرسد پس چرا آسمان مملکت را تسلیم قارقارک های امریکایی کرده بودید. 

نظام سیاسی ما و بازیگران متوهم آن هنوز بعد چند دهه نمی توانند واقعیت پذیرش قطعنامه 598 را بپذیرند و دایم دم از جام زهر می زنند و ... آنها هرگز نخواهند توانست واقعیت این جنگ وحشتناک را درک کنند.

اما خبر جالب در مصاحبه کریستین امانپور با وزیر سابق خارجه امریکا - آنتونی بلینکن - بود. طرف ایرانی در مذاکرات با اروپایی ها، قبل از جنگ اخیر، تن به غنی سازی 1% داده بودند. باور کردنی نیست. یک درصد!!! این یک درصد را می خواهند چه کنند؟ تماما برای اینکه از حرف مفت خوشان کوتاه نیایند و پا روی غرور خود نگذارند. نمی دانم، واقعا نمی دانم چه بگویم.

مملکت در این بیست و اندی سال تماما نابود شد و هست و نیست مردم فدای جاه طلبی ها و منیت های حاکمان شد. افسوس.



۱۴۰۴ تیر ۳, سه‌شنبه

تحقیر شدیم. تمام

 امروز روزی تاریخی بود. انگار کابوس بود. انگارکابوسی ادامه دار و روی دور تند بود. صبح به وقت غرب امریکا، ایران به تلافی بمباران سایت های هسته ای خود شروع به موشک باران یک پایگاه امریکایی در قطر کرد. اعلامیه نیرهای مسلح این بود که به همان تعداد که آنها زده اند، ما هم می زنیم/ ظاهرا 13 موشک زدند که 12 تا ازآنها روی هوا نوسط پدافندامریکایی ساقط شدند و یکی هم در بیابانی فرود آمد. بدون اینکه خسارتی بزند.

بعد اسراییل دو منطقه مرکزی تهران را قرمز اعلام کرد، حوالی پیچ شمیران و یک جای دیگر را.

بعد ترامپ درمدیای خودش پستی زد و از ایران تشکر کرد که از قبل حملات را خبر داده بود. 

دوباره پستی زد و گفت که اکنون هنگام صلح است.

بعد پست نهایی و آخر را زد و کار را تمام کرد: او اعلام آتش بس کرد. زمان هم داد. انگار دنیا ایستاده بود و ترامپ دیوانه داشت با کیبوردش بازی می کر. اما جنگ کم کم متوقف شد! در فاصله زمانی که او در پست اش زده بود، تهران بشدت بمباران میشد. همه جا را می زدند، اما بعد ساکت شد. هنوز که این ها را می نویسم، ایران موشکی می پراند، آن هم بخاطر بی صاحبی مملکت، اما توییت های وزیر خارجه عملا مساوی با پذیرش آتش بس است. 

جنگ را باختیم، تحقیر شدیم. آسمان کشور را تقدیم اسراییل کردیم. بدتر از تحقیری که اعراب در جنگ شش روزه متحمل شدند. شاید سالها و دهه ها نتوانیم سر بلند کنیم. 

اما شاید این تحقیر باعث بیداری مان شود. شاید بفهمیم که دنیا حساب و کتاب دارد. نظم لازم دارد. انضباط لازم دارد.




۱۴۰۴ تیر ۱, یکشنبه

این روزهای پرانفجار

امروز یک هفته از آغاز تهاجم اسراییل به ایران می گذرد. یک هفته سراسر از آشوب و افسردگی و درد. آسمان ایران عملا در اختیار اسراییل است و هر جا را که اراده کنند، میزنند. اما شاه خبرامروز عملیات امریکا و بمباران سایت های هسته بود. جناب رییس جمهور محترم عملیات را اعلام فرمودند و بعد هم کنفرانس خبری داشتند و با افتخار از بی بی و ارتش اسراییل تشکر کردند.

ایران در راه ویرانی گسترده است، از ایران شاید چیزی باقی نماند. ایران در خطر است. صهیونیست های حرامی در آستانه فتح ایران هستند.

======

این را دو سه روز پس از آغاز حمله نوشتم:

الان که کم و بیش از شوک داستان دراومدم، با خود نشستم و بعد زار گریه کردن به این نتیجه رسیدم که بعد از درد تخریب ایران، بدترین دردم حس تحقیری است که این عملیات بهم داده. حس تحقیر که بالاترین درجات نظامی کشور در دو دقیقه نفله بشن، حس تحقیر که دیگه پدافند نداریم، حس تحقیر این همه کار نابلدی و بی احتیاطی، انگار نه انگار که همین چند ماه قبل چه بلای اطلاعاتی در لبنان سرشون اومده بوده. حس تحقیر نفوذ مزدورها در  بالاترین دره ها و ... حس بدبختی و تحقیری که ملت های عرب بعد جنگ شش روزه داشتن و هرگز نتوانستند کمر شکسته خودشون رو راست کنند.




۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۱, یکشنبه

متولد اردی بهشت

 این را برای خاله ام می نویسم که در بیست و دو سالگی سریردار شد. امروز بیست و یکم اردیبهشت روز تولدش است. خون او بر دستان رجوی و خمینی است، دو جاهل خشک و نامنعطف دوران ما. 

خون هزاران از بهترین فزندان این سرزمین بر دست این دو است.


پی نوشت: چندی پیش مناظره سعید شاهسوندی و عباس سلیمی نمین در محیط "آزاد" پخش شد. شاهسوندی از رهبران ارشد مجاهدین بود که در عملیات ضد وطنی مجاهدین زخمی و دستگیر میشود. از قضای روزگار سه سال زندان میرود، اما بعد به حکم رهبر ج.ا. آزاد میشود و بعد از آن در اروپای آزاد زندگی می کند. خاله من نه سر پیاز بود و نه ته پیاز. در هیچ عملیاتی هم نبود و کسی را نکشته بود و ... نهایتا یک هوادار جوان بی عقل بود. 

لعنت به سیستم قضایی ج.ا. که این چنین به آسانی آدم می کشد. لعنت بر سر تا ته سیستم ج.ا

۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۳, شنبه

دیدار کوتاه - تهران

 چند روزی تهران بودم. ده تا بیست آوریل، که البته زمان پرواز عملا دو سه روز آن را بلعید. دیدن مادر و پدر و برادر و خواهر و خواهرزاده. حال برادرم بهتر است، خداوند را شکر می گویم. امیدوارم که به فضل خدا سالم بماند.

جدایی بین مردم و حکومت هر روز عمیق تر می شود. انگار دولت و حاکمیت موضوعیت خود را از دست داده است.




۱۴۰۴ فروردین ۷, پنجشنبه

عمو محسن

 دوم نوروز بود که عمومحسن رو در خواب دیدم. عمو محسن اردیبهشت سال نود و هشت و در ماه رمضان به رحمت خدا رفت. شب خوابید و سحر از خواب بیدار نشد.

خوابم کوتاه بود، یک پرسش از او پرسیدم: آیا چیزهایی که میگویند حق است؟ گفت همه اش حق است.

از خواب بیدار شدم، خوشحال بودم که دیدمش. و خوشحال از چیزی که گفت.




۱۴۰۳ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

سنگینی خاطرات بعد بیش از سی سال

 اواسط رمضان هستیم.

 چند وقتی است که می خواستم این را بنویسم. داستان قدیمی است، اوایل دهه هفتاد بود و من دبیرستانی بودم. آن سالها یکی از فارغ التحصیلان دبیرستان که از دوره ما چند سالی بزرگ تر بود، کم کم در حال  راه انداختن مکتب خودش بود، سید محمد روحانی. کلاس فلسفه و تفسیر داشت و کلام گرم و داغش تاثیر گذار بود. اهل کلاسش هم فارغ التحصیلان بودند. از قضا من و دو نفر دیگر را خودش دعوت کرد به کلاس تفسیرش. آن روزها موسسه عترت در خیابان طالقانی بود، یک زیر زمینی بود دراز با کلی اتاق در سمت راست و چپ راهرو. پاتوق حازم فریپور یود و دیگرانی که خداوند حفظ شان کند: محمد ناصرزاده و آشتیانی و ...

القصه، بنده ی نوجوان هم وارد گود شدم و چند سالی در خدمت جناب روحانی بودم. اما داستانی که می خواهم بگویم فقط متعلق به همان سال اول است، احتمالا کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم. سوره ای که ایشان انتخاب کرده بود، سوره حدید بود. جالب بود که چقدر اعتماد به نفس داشت. از همان اول رفته بود سراغ حدید. بماند.

سبک و سیاق آقای روحانی تقریبا همیشه ثابت بود: یک بسم الله محکم می گفت، بعد یک حدیث می خواند و بعد مفصل درباره آن حرف می زد و اوج می گرفت و اکثر وقت جلسه به همان حدیث می پرداخت و بعد هم رجوع می کرد به تفسیر المیزان و با همان روش جلو می فت و یک نفس حرف میزد و ثانیه ای تلف نمی کرد. جو جلسات سنگین بود. برای من نوجوان روزه دار هم سنگین تر. احساس می کردم که انگار وحی در حال نزول بر سید محمد روحانی است. کلاس ایشان هیچ وقت مطلقا جای گفتگو نبود. ایشان یک تنه متکلم وحده بودند و اصلا فضای پرسش و پاسخ نبود. از حدود دو ساعت قبل افطار شروع می کرد تا اذان. بعد هم نمازبود و افطار. 

برای من نوجوان کلاس سنگین بود. هوای آن زیر زمین گرم بود و اصلا هوا نبود و من همیشه حال خفگی داشتم، همیشه منتظر بودم که کلاس تمام شود و بتوانم نفس بکشم. حالا چرا اینها را بعد بیش از سی سال میگوم. چون هنوز وقتی به سوره حدید می رسم حس خفگی دارم. برام سنگین است و نمی توانم با سبک بالی آن را بخوانم. حداقل دو سه شب طول می کشد تا آرام آرام بخوانم.

اینها را گفتم که بگویم که جماعت مذهبی با مردم ماچه کرده اند که این همه جوان از دین و خدا و پیغمبر گریزانند. من هنوز بعد سی و اندی سال آن فشار را نمی توانم از یاد ببرم، تازه از جایی که مثلا منتخب ودعوت شده بودم. جماعت خرمذهبی چگونه می توانند از قیامت نترسند و این همه آدم را از خدا و پیامبر متنفر کنند؟ این همه ظلم و بی شرافتی به نام دین و زیر عمامه و عبا و آیات و حدیث. الحق که آن علمای قدیم چیزی فهمیده بودند که نهی می کردند از حکومت دینی.

پی نوشت: چند سالی کلاسهای تفسیر و فلسفه ایشان را می رفتم. داستان دوم خرداد داغ بود و سید محمد روحانی جانانه از ناطق دفاع می کرد. تند تر از همیشه شده بود. کلاس های فلسفه اش روزهای پنج شنبه در مدرسه فرزانگان بود، کتاب علامه را درس می داد: اصول فلسفه و روش ریالیسم. هر هفته می رفتم. دیگر نمیتوانست درهای کلاس را ببندد و متکلم وحده باشد. دانشجوها پرسش می کردند و او را به چالش می کشیدند، تا یک روزیکی از رفقای ما از او پرسشی کرد درباره دور باطل سیستم سیاسی در جمهوری اسلامی. سید محمد روحانی بنای پرخاش گذاشت و دوست ما را از جلسه اخراج کرد. پاسخی هم به انتقاد دوست ما نداشت. دیگر دوستش نداشتم. اما همچنان به کلاسش می رفتم. اما نه به نظم سابق. چند سالی گذشت و دیگر به ندرت میرفتم، تا بعد مدتی خواستم احوالی از او بپرسم و کنجکاو بودم که کلاسش چه تغییری کرده است. آن زمان کلاسش منتقل شده بود به ساختمان سازمان در خیابان جردن! رفتم و در کلاس نشستم. آمد و به همان سیاق سابق شروع کرد و بیش از همیشه سیاسی حرف زد و .... حرف زد و ... بعد یکهو با لحن بسیار بی ادب گفت که کلاس جای من نیست. بیرون آمدم و دیگر ندیدمش. از رفقا حالش را جویا بودم. در دوران احمدی نژاد ملعون از او طرفداری می کرد. یک جماعتی هم گردش جمع شده بودند و ... نمی دانم که آیا هنوز منبرشان برقرار است یا خیر. بگذریم. خداوند عاقبت همه را ختم به خیر کند. 

راستی الان که کمی جستجو دیدم که آن استاد و دوستانشان وب سایتی هم دارند:

https://halgheh.com/