۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

افسردگی

این هایی که می نویسم  احتمالا برای خیلی ها آشناست، برای من کم و بیش تازه بود.

داستان بیماری من و همسرم از اول ماه ژانویه امسال آغاز شد. اول آنفولانزا بود با تمام علایم دردناکش. بعد تبدیل به سرفه های شدید و متناوب ماندگار شد، بعد درد سینه ناشی از سرفه و ... داستان سرفه حدودا سه هفته ادامه داشت وهنوز هم کم و بیش هست. حال من آنقدر از سرفه و خلط و درد سینه بد بود که برای اولین بار در عمرم برای "سرما خوردگی" سه بار نزد پزشک رفتم و التماس می کردم که آنتی بیوتیک تجویز کنند، تا حالم کمی بهتر شود، که البته ندادند و بیماری مزمن شد تا ناگهان دقیقا یک هفته پیش سر و کله موجود جدیدی پیدا شد. لکه های خونی روی پاها. پیش دکتر رفتم و فرمودند که از عوارض بیماری آر اس وی است که معمولا  در کودکان و افراد مسن بالای 65 سال دیده میشود. خودش می اید و کم کم میرود. اما لکه روی پاهای من نرفتند و شدت گرفتند، تمام پای من پوشیده شد از لکه های سرخ و حالت ترسناکی بود. به فرموده پزشک خانواده که اکر شدت لکه ها زیاد شدند فورا به اورژانس مراجعه کن، بنده و همسر محترم شب به اتاق اورژانس رفینم و داستان از نه شب تا نه صبح فردا ادامه پیدا کرد و ده ها تست خون و ... نهایتا هم ما را پاس دادند خدمت دکتر خانوده و توصیه کردند به مصرف مسکن! اما اینها دلیل این نوشته نیست.

اثر این یک ماه بیماری و تاثیر اخبار و ... افسرده ام کرده بود. توان حرف زدن و کار کردن نداشتم. زندگی ام مختل شده بود، و اگر تجویز پزشک متخصص ام نبود و داروی کنترل سیستم ایمنی را دریافت نکرده بودم، بیشترو بیشتر در سیاهی افسردگی و کم توانی و کم انرژی بودن غرق میشدم. 

افسردگی را باید جدی گرفت. همین!




۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

از هر دست بدهی، از همان دست میگیری

بیش از دو هفته است که ایران در تب و تاب و خون واعتراض است. حکومت با قساوت سرکوب می کند و از هیچ کاری ابا ندارد. حدود شش روز است که اینترنت و ارتباط ایران با دنیا به کل قطع شده و ما عملا هیچ خبری از داخل ایران نداریم. عکس ها و فیلم های معدودی که از کیسه های سیاه اجساد می آید خبر از سرکوب گسترده دارد.
در این بین ناگهان خبری از کانال اینترنشنال می آید که تعداد کشته ها دوازده هزار نفر است. کسی هم نمی پرسد که منبع این خبر چیست. 
یاد داستان میدان ژاله می افتم که انقلابیون آن زمان ادعا کردند که حکومت پهلوی هزاران نفر را در آن میدان کشته و برای کشتار هم سرباز از اسراییل آورده بوده. از هر دست بدهی، از همان دست میگیری. کاش آدمیزاد می فهمید. 

کار نظام تمام است، حتی اگر بتواند این بار هم جمعیت را با زور تمام ساکت کند. کار خدا بی حساب و کتاب نیست. این حکومت نابود شده و بزودی فروخواهد پاشید، آن روزی که گمان می کند دیگر خطری تهدیدش نمی کند و بر مردم فایق آمده است.

عکس هم از جنازه دخترکی است شانزده ساله، به نام پرنیان. اگر این بار داستان علی و استخوان خوک و جزامی را از کسی شنیدید، در دم بر دهانش بکوبید.



۱۴۰۴ دی ۱۹, جمعه

کار دنیا حساب دارد

 کار دنیا حساب دارد.

آنچه امروز در ایران رخ میدهد و شعارهایی که مردم میدهند: جاوید شاه و پهلوی برمیگرده و ...- روز هجدم دی ماه و ج.ا. هنوز رسما سقوط نکرده - نتیجه همان بذری است که در انقلاب کاشته شد. و مگر امور از هم جدا هستند؟

نتیجه همان بذر و فریاد کور که شاه باید برود و او مشکل مملکت است. همان بذری که وقتی جوانه زد، زهرآب استصواب و ریاکاری دینی و فساد اقتصادی بزرگش کرد، بدون اینکه تربیت و رشد عقلی و فرهنگی در کار باشد. اگر آن سالها به فکر امروز بودند، امروز چنین نمی شد.

اما بعد،

اگر معترضان و براندازان امروز آرزوهای خود را در دل موجودیتی می جویند که تایید کننده ظلم حاکمیت سفاکی دیگر در دنیاست،  بدانند که کار دنیا حساب دارد. آنها تقاص انتخاب شان را خواهند داد. دیریا زود.




۱۴۰۴ مهر ۶, یکشنبه

دیوانگی موهبتی بزرگ است

 نوجوان که بودم شروع کردم به دیدن فیلم های سینما عصر جدید. چه کیفی داشت و چه فیلم های خوبی بود. تا سالها و تا قبل آمدنم به ینگه دنیا تمام ته بلیط ها را نگه داشته بودم ...

یک فیلمی که آن سالها دیدم و بسیار دوستش داشتم، فرانچسکو بود. قدیس ایتالیایی از شهر آسیزی. سالها گذشت و در فرایندی که در   ظاهر بی ربط بود، عاشق نوشته های نیکوس کازانتزاکیس شدم. نوشته هایش لطیف و عمیق هستند، چیزی دارند که کم یاب است.  کتابی که از او بسیار بسیار دوست دارم کتابی است به نام "گزارش به خاک  یونان". در سفر آخرم به تهران که در اردیبهشت امسال بود، سری به کتابفروشی بهمن زدم - کتاب دماوند  - و کتابی از همین نویسنده خریدم، بدون اینکه بدانم درباره فرانسیس مقدس است. کتابی به نام: سرگشته راه حق. کتاب را امشب تمام کردم. شاهکار نویسنده و مترجم - منیر جزنی - ساعات خوشی برایم آفریده بود.


با خودم فکر می کردم که چرا فرانسیس آن همه به خود سختی می داده، چرا آن همه گرسنگی و بیخوابی می کشیده و چرا آن همه در کوهستان های سرد و برف گرفته میلرزده اما حاضر به آتش روشن کردن نبوده و ... 

شاید تمام آن دیوانگی ها را به جان خریده بوده تا آذرخش جانش در تاریخ بماند و پسری نوجوان داستان زندگی اش را ببینید و آن را به دیگری منتقل کند.

دیوانگی موهبتی بزرگ است. تا دیوانه نشویم، هیچ ثمری نخواهیم داشت.



۱۴۰۴ مرداد ۳۱, جمعه

اسفنج

به گمانم این مثال را قبلا هم گفته بودم. در رمان بی نظیر جنگ و صلح تولستوی پیر مثالی می گوید که درباره وضع و حال امروز اسراییل و فلسطین صادق است. تولستوی حکایت پیروزی ارتش ناپلون و تسخیر مسکو را روایت می کند و می گوید که ارتش فرانسه موفق به ورود به مسکو شد، اما روسیه و مسکو و فرهنگ روسی مانند اسفنجی که آب را جذب می کند، ارتش فرانسه جذب کرد. در ظاهر آنها پیروز شده بودند، اما در واقع کارشان تمام شده بود.

 این روزها وضع و حال مردم غزه بسیار بسیار بد است، اما به گمانم لقمه ای که اسراییلی ها برداشته اند در گلویشان گیر کرده، هرچند که مردم بیچاره فلسطین بسیار آسیب دیده اند. عکس زیر را ببینید، آیا این قیافه های کریه، قیافه آدم پیروزاست؟




۱۴۰۴ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

زمزمه جنگ

 این روزها باز هم زمزمه جنگ است. یحیی صفوی گفته است: 

«احتمال می دهد جنگ مجددی رخ بدهد و بعد از آن جنگ رخ ندهد.»

می ترسم که در سیستم بلبشوی سپاه ایران کسی کاربسیار بسیار کثیفی کند، مانند همان بلای دوران احمدی نژاد که تماما به نفع اسراییل کار کرد. می ترسم چنان حرکت احمقانه ای کنند که ورق برگردد و جنایت های اسراییل فراموش شود و بهانه دست آنها داده شود برای ضربه بیشتر به بدن بی رمق ایران و مردم بیچاره فلسطین. می ترسم و از شر مزدوران بخدا پناه می برم.





۱۴۰۴ مرداد ۱, چهارشنبه

با دل خونین

آنچه اسراییلی ها با مردمان بیچاره فلسطین میکنند دقیقا رفتار سایکوپتی است، از ضجر دادن آدم ضعیف لذت جونین آمیز می برند. هیچ چیزی این رفتار را توجیه نمی کند.


خندیدن برایم سخت شده است، آنچه از درد و گرفتاری مردمان می بینم جایی برای خنده برایم نمی گذارد، هرچند که می دانم این رفتار صحیح نیست. درد مردم ایران که روز به روز بیشتر میشود، درد مردم گرسنه و بیچاره فلسطین، درد مردم بیچاره امریکا که گیر سیستم شیطانی افتاده اند و ...


اسراییلی ها آنقدر کشته اند که اگر ثانیه ای سرکوب نکنند و نکشند، کشته خواهند شد. آنقدر نفرت آفریده اند که دیگر راهی برایشان قابل تصور نیست. دلیل تمام بی رحمی ها و شقاوت شان تلاش برای زنده ماندن است. تلاشی که آب در هاون کوبیدن است. مگر می توان این خشم و نفرت بی پایان را تا ابد کنترل کرد؟




 

۱۴۰۴ تیر ۳۱, سه‌شنبه

لجاجت بی انتها تا تباهی محض

 جناب آیت الله جنتی نود و نه ساله برای بار سی وسوم به دبیری نهاد مقدس شورای نگهبان منصوب شدند تا ثانیه ای گمان مبرید که خدای ناکرده رهبر انقلاب ذره ای از مواضع خود کوتاه آمده باشند. جنتی نماد بزرگی است، نماد استصواب است، نماد پوچ بودن انتخاب و انتخابات در ایران. نماد لجاجت تمام عیار رهبر معظم با هر تغییر عمیق. جنتی نماد سرسختی و پافشاری بر تمام اشتباهات گذشته است، نماد انتخاب احمدی نژاد است که روزگاری نظرش به آقا نزدیک تر بود تا بقیه نظرها.


دوم: در تمام چند هزار سال گذشته، مشکل اساسی ایران و ایرانیان آب بوده. اما به سبب همان لجاجت بی حد سیستم حاکم و بیسوادی آنها و فریب دشمنان آن خاک، تمام سرمایه مملکت صرف غنی سازی بی نتیجه شد و همچنان هم آقایان در بوق می دمند که از غنی سازی کوتاه نمی آیند. در پشت پرده التماس یک درصدی می کنند تا وجه و منیت خود را حفظ کنند، اما هر روز که می گذرد، وضع و حال مملکت بیشتر به تباهی میرود. ای کاش لجاجت آقایان را پایانی بود.




۱۴۰۴ تیر ۲۵, چهارشنبه

همچنان در شلختگی و توهم دست و پا می زنند

بیش از یک ماه از آغاز جنگ دوازده روزه می گذرد. ظاهرا آتش بسی برقرار است، اما در سمت ایران انفجارها و تلفات ادامه دارد. سردرگمی نظام حاکم در ایران در تک تک رفتار آنان نمایان است. حقیقتا مملکت را امام زمان می چرخاند. بوق های تبلیغی نظام همچنان در حال رجز خوانی هستند، انگار نه انگار که تمام فرماندهان رده اول مملکت در چند ساعت اول کشته شدند و برای روزها رهبر نظام پنهان شده بود و هواپیماهای سنگین امریکایی تمام تاسیسات هسته ای را نابود کردند.

هنوزرادیو و تلویزیون مملکت پر از مهملات متوهمانه است. انگار نمی خواهند باور کنند که چه بلایی سرمان آورند. هنوز میگویند که هواپیماهای بی 2 قارقارک هستند و ... و کسی هم نمی پرسد پس چرا آسمان مملکت را تسلیم قارقارک های امریکایی کرده بودید. 

نظام سیاسی ما و بازیگران متوهم آن هنوز بعد چند دهه نمی توانند واقعیت پذیرش قطعنامه 598 را بپذیرند و دایم دم از جام زهر می زنند و ... آنها هرگز نخواهند توانست واقعیت این جنگ وحشتناک را درک کنند.

اما خبر جالب در مصاحبه کریستین امانپور با وزیر سابق خارجه امریکا - آنتونی بلینکن - بود. طرف ایرانی در مذاکرات با اروپایی ها، قبل از جنگ اخیر، تن به غنی سازی 1% داده بودند. باور کردنی نیست. یک درصد!!! این یک درصد را می خواهند چه کنند؟ تماما برای اینکه از حرف مفت خوشان کوتاه نیایند و پا روی غرور خود نگذارند. نمی دانم، واقعا نمی دانم چه بگویم.

مملکت در این بیست و اندی سال تماما نابود شد و هست و نیست مردم فدای جاه طلبی ها و منیت های حاکمان شد. افسوس.



۱۴۰۴ تیر ۳, سه‌شنبه

تحقیر شدیم. تمام

 امروز روزی تاریخی بود. انگار کابوس بود. انگارکابوسی ادامه دار و روی دور تند بود. صبح به وقت غرب امریکا، ایران به تلافی بمباران سایت های هسته ای خود شروع به موشک باران یک پایگاه امریکایی در قطر کرد. اعلامیه نیرهای مسلح این بود که به همان تعداد که آنها زده اند، ما هم می زنیم/ ظاهرا 13 موشک زدند که 12 تا ازآنها روی هوا نوسط پدافندامریکایی ساقط شدند و یکی هم در بیابانی فرود آمد. بدون اینکه خسارتی بزند.

بعد اسراییل دو منطقه مرکزی تهران را قرمز اعلام کرد، حوالی پیچ شمیران و یک جای دیگر را.

بعد ترامپ درمدیای خودش پستی زد و از ایران تشکر کرد که از قبل حملات را خبر داده بود. 

دوباره پستی زد و گفت که اکنون هنگام صلح است.

بعد پست نهایی و آخر را زد و کار را تمام کرد: او اعلام آتش بس کرد. زمان هم داد. انگار دنیا ایستاده بود و ترامپ دیوانه داشت با کیبوردش بازی می کر. اما جنگ کم کم متوقف شد! در فاصله زمانی که او در پست اش زده بود، تهران بشدت بمباران میشد. همه جا را می زدند، اما بعد ساکت شد. هنوز که این ها را می نویسم، ایران موشکی می پراند، آن هم بخاطر بی صاحبی مملکت، اما توییت های وزیر خارجه عملا مساوی با پذیرش آتش بس است. 

جنگ را باختیم، تحقیر شدیم. آسمان کشور را تقدیم اسراییل کردیم. بدتر از تحقیری که اعراب در جنگ شش روزه متحمل شدند. شاید سالها و دهه ها نتوانیم سر بلند کنیم. 

اما شاید این تحقیر باعث بیداری مان شود. شاید بفهمیم که دنیا حساب و کتاب دارد. نظم لازم دارد. انضباط لازم دارد.