ماشين را برده بودم تعميرگاه.
تكنسين كه كاركرد ماشين را ديد، گفت كه سرويس سي هزار مايل سيصد و بيست وهفت دلار مي شود و دو ساعتي هم طول مي كشد. برق از كله ام پريد، اما چاره اي نبود، قبول كردم و منتظر شدم.
حدود يك ساعت بعد كار تمام شد. براي پرداخت كه رفتم، مسئول صندوق گفت كه هزينه سرويس نود و دو دلار شده!
تكنسين مربوطه آمد و گفت كه ديده كه ماشين در وضعيت مطلوب است، پس احتياج به سرويس سي هزار تا نبوده و همان سرويس معمول را انجام داده.
او مي توانست از من سيصد دلار بگيرد، من هم كه اول كار قبول كرده بودم، پس جاي شكايتي باقي نمي ماند و اصلا روح من هم خبر دار نمي شد.
داستان را با مكانيكي هاي تهران مقايسه كردم كه مجبور بودم هميشه بالاي سرشان بايستم كه قطعه اي از ماشين باز نكنند و يا روغن نامرغوب در موتور نريزند، انصاف كه جاي خود!
اعتماد!
بركت!
انصاف!
كجا هستند اين مفاهيم انساني و اخلاقي و ديني در جامعه ما؟ چه شده كه آدم ها اين قدر متفاوت شده اند؟
روش تربيتي غربي ها چيست كه اين قدر تاثير دارد؟