۱۳۹۵ خرداد ۲۱, جمعه

هیولا: ... و آنگاه خود را نیز فرو می بلعد

"مراتب و معیارها"

مراتب و معیارهای انسانی را به کناری نِه 
آن سیم شرافت و انسانیت را از لحن بینداز 
و گوش فرادار که چه اصوات ناموزونی خواهی شنید 
در این حال، هر چیزْ خود را در قدرت خلاصه می کند 
و قدرت به اراده بدل می شود 
و اراده به اشتها و شهوتِ بی انتها میل می کند 
و شهوت گرگی است جهانگیر 
که وقتی چنین مجهز به دو سلاح قدرت و اراده گردید 
بی گمان جهان را لقمۀ خود می کند 
و آنگاه خود را نیز فرو می بلعد.

ویلیام شکسپیر 


Take but degree away, untune that string,
And, hark, what discord follows! each thing meets
In mere oppugnancy: the bounded waters
Should lift their bosoms higher than the shores
And make a sop of all this solid globe:
Strength should be lord of imbecility,
And the rude son should strike his father dead:
Force should be right; or rather, right and wrong,
Between whose endless jar justice resides,
Should lose their names, and so should justice too.
Then every thing includes itself in power,
Power into will, will into appetite;
And appetite, an universal wolf,
So doubly seconded with will and power,
Must make perforce an universal prey,
And last eat up himself.

William Shakespeare 


این قطعه از بدایع حکمت شکسپیر است که سرنوشت تاریخ را در صورت میل کردن به ابتذال و فساد به زیباترین و منطقی ترین وجه رقم زده است وقتی معیارهای اخلاقی و انسانی از لحن افتاد و هر سیمی برای خود نواخت و هرکس تنها در سودای خود بود طبیعتاً همه به دنبال کسب مال و قدرت می روند و هر کس با هرکس رقیب و دشمن می گردد و قدرتها به اراده ها و اراده ها به شهوات بدل می شود و انسانها چون گرگ یکدیگر را می درند و در پایان خود را نیز نابود خواهند کرد. این است خلاصۀ کتاب "سقوط غرب" اثر اشپنگلر آلمانی که در سال ١٩١٧ به طبع رسید و این است علت سقوط امپراتوری روم و این خواهد بود سرنوشت ما اگر معیارها را چنین از لحن بیندازیم. 

برگرفته از کتاب "در قلمرو زرین" شعر از ویلیام شکسپیر ترجمه و توضیح: حسین الهی قمشه ای


پی نوشت: 
چندین سال قبل حسین الهی قمشه ای، که خداوند حفظش کند، سخنرانی کوتاهی داشتند درباب هیولای Corporation ها. امروز که این ترجمه از ایشان دیدم باز هم یاد ان سخنرانی افتادم. 
اگر در امریکا زندگی کنید و نسبت به اطراف خود حساس باشید و اخبار اقتصادی را دنبال کنید، خواهید دید که هیولای شرکت های بزرگ به جان همه افتاده، تا جایی که آنها نهایتا خود را هم خواهند خورد و تا نابودی همه چیز، از حرکت خود باز نخواهند ایستاد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

سفر به قلب امریکا

باید اعتراف کنم که از هفت سال قبل که به این کشور آمده ام، دیدم بازتر شده است. زمانی که ایران بودم اهل دنبال کردن مسایل روز دنیا بودم، اما شعاع دسترسی اطلاعاتی ام بسیار کمتر بود، بعلاوه فضای تفکر مانند اینجا باز نبود. اگر تحلیلی می خواندم یا ترجمه ای بود نسبتا قدیمی و یا نقل قولی بود دست چندم. (با وجود این همه منبع پرارزش آنلاین، فقر اطلاعاتی هنوز هم در ایران بیداد می کند، شاید بخاطر محدودیت های اعمال شده که عادت اینترنت گردی مردم عادی را شکل داده و یا بخاطر نبود سواد واقعی زبان و یا بخاطر علاقه وافر مردم ما به مهملات کشکولی که این روزها فضای آنلاین ما را اشغال کرده است.)
آنچه آن روزها می خواندم و لذت می بردم هنوز هم دغدغه ی ذهنم هستند: فرایندها و پروسه های سیاست و اقتصاد ورشکسته شرق و غرب سرمایه داری، انسان و انسانیت و ...

چند روزی در سفری بی نظیر بودیم. مناطق فوق العاده زیبایی در نوادا، آریزونا و یوتا را دیدیم.






از راه تاریخی I-66 عبور کردیم.
در شهری کوچک و زیبا بر سر آن راه تاریخی، در ذهنم مرتب داستان "خوشه های خشم" تکرار می شد. داستان سختی های بی پایان یک خانواده ی امریکایی برای رسیدن به بهشت موعود در کالیفرنیا و پیدا کردن کار در مزارع آباد آنجا.



و بخش پایانی سفر دیدن جنون آدم هایی که بود که با پای خودشان می آمدند و دلارهای خود را در چشم برهم زدنی در قمار می باختند. آدمهایی که سیستم سرمایه داری آنها را برده خود کرده است. آدمهایی از همه جای دنیا، از چین و روسیه و مکزیک و ...
و برجهای بلندی که به قیمت حماقت مردم ساخته می شوند و سرمایه هایی که هر روز بیشتر می شود. هیولایی که می تازد و تا تمام داشته های زمین را نخورد متوقف نخواهد شد.


اگر حوصله ای بود برای دیدن و شنیدن تحلیلی از این فضای عجیب تمدن هیولایی امریکا، این مجموعه مصاحبه با نوام چامسکی را ببینید.






۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

بازگشت

ننوشتن فقط بخاطر تنبلی است و لاغیر. کار زیاد فقط بهانه است.
دیشب دنبال عکسی بودم که قبلا در نوشته هایم از آن استفاده کرده بودم، حدود پنج سال عقب رفتم و نوشته های چند سال اخیرم را مروری سریع کردم. دیدم که آرشیو خوبی از آنچه در ذهن داشتم و دارم است، به خودم نهیب زدم که چرا این مدت تنبل شده ام. این نوشته ها اگر فقط آرشیوی برای خودم باشد هم چیز خوبی است.

یکم: بعد از بازگشت از ایران حدود سه هفته پست داک بودم، دانشگاه راتگرز. پروژه خوب و عالی بود، استاد سرپرست هم انسان شریفی بود (Enrique Curchitser)، اما شهری که دانشگاه در آن بود افتضاح بود. ناامن، کثیف، قدیمی و بسیار گران. من هم از پست داک بودن خسته شده بودم. تجربه ی اولم دردناک بود. من هم کم و بیش از سن پست داک بودنم گذشته بود. اگر در دام آن می افتادم باید سالیانی در آن صبر می کردم. دلم کار واقعی تری می خواست.

دوم: نزدیک بود که قرارداد خانه ای را امضا کنم و مستقر در حوالی قابل تحمل تر New Brunswick NJ شویم که تلفن زنگ زد. خانم Dean دپارتمان بود. پیشنهاد کاری در Northern Virginia College. دری را خداوند باز کرد که بابت آن شاکرم. از شهر دانشگاهی راتگرز متنفر بودم و خدا می داند که اگر به آنجا می رفتیم چقدر اذیت می شدم.

سوم: نزدیک به اواخر ترم اولی است که مشغول تدریس هستم. کار سخت و پرمسئولیتی است. چهار کلاس مختلف تدریس می کنم (سه عنوان). دانشجوها بهترین نیستند اما در بین آنها باهوش پیدا می شود. آنهایی که کار می کنند نوعا آدمهای یخته تر و بهتری هستند. در مجموع دانشجویان مودب هستند، همان گوهری که سالهاست در ایران کم پیداست.
محیط کالج درجه چندم اینجا را با دانشگاه خراب شده شریف خودمان که مثلا بهترین در نوع خودش بود، مقایسه می کنم و فقط افسوس می خورم که چگونه بهترین روزهای عمرمان را قوانین مهمل و اساتید و کادر دانشگاه تباه کردند. دیوانه خانه ای بود که در وصف نمی گنجد.

چهارم: سه روز راهی وین شدیم. چه شهری! درباره آن بیشتر خواهم نوشت. 
مشاهده ای از محل زندگی و کار آخرین پادشاه اتریش: ایشان کار روزانه را پنج صبح شروع می کرده، ناهار روزانه اش را پشت میزش می خورده و در تمام عمر فقط یک زن رسمی داشته که از زیباترین زنان روزگارش بوده. مقایسه بفرمایید با شاهان قاجار هم دوران. حرمسرایی که تعداد زنانش نامعلوم بوده، پادشاهی که ملیجک و کریم شیره ای همنشینانش بوده اند و داستان سرسره های حرم و ... بذل و بخشش های بی حساب و کتاب. 




۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه

در حاشیه انتخابات

امروز روز انتخابات در ایران است. چند وقتی است اتفاقات را نظاره گرم. امروز چند فیلم از صف های رای گیری دیدم و شعارهای مردم را گوش دادم.
قدرت جماعت اصلاحات در تهییج و برانگیختن مردم بی نظیر است. آنها همانند سال پنجاه و هفت می دانند که با چه فرکانسی بزنند تا مردم رقصان شوند.
در مقابل آنها، جماعت محافظه کار مذهبی استاد زد و بندهای پشت پرده و دسیسه چینی هستند، آنها خوب می دانند که در طولانی مدت چگونه از تهییج برانگیخته مردم سوء استفاده کنند.

انقلاب ایران را همین طیف اصلاح طلبان تهییج کردند، اما کام دل را محافظه کاران گرفتند. خرداد هفتاد و شش و نکبت هشتاد و هشت هم نمونه های دیگری هستند.

مردم ایران هم گرفتار این دو طیف پلید شده اند و تا این گونه مردم هستند، همین بلا مکرر بر سرشان خواهد آمد.

=======================

به هر دو لیست رای بدهید. تکرار می کنم: به هر دو لیست.
===> فقط مراقب باشید که لیست حتما همراه تان باشد، چون باید اسامی کسانی را بنویسید که یا اصلا نمی شناسیدشان و یا احتمالا کم می شناسید.

حافظه آدمیزاد هم که خیلی خوب نیست.

تکرار می کنم: هر دو لیست، کامل.




۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

بن بست

اگر انقلاب خونین و نابودگری در ایران اتفاق بیفتد، مقصران آن شخص خامنه ای و احمد جنتی هستند که راه هر گونه تغیر را بسته اند و اصولا متوجه نیستند که جامعه ایران آن چیزی نیست که آنان آرزو دارند.
حضرت آیت الله عظما فرموده اند که حتی آنانی که با بنده و نظام مشکل دارند رای بدهند، برای اعتلای ایران اسلامی و امنیت کشور و ... اما بلافاصله اضافه کرده اند که منظورم این نبود که مخالفان نظام به مجلس راه یابند. البته ایشان معلوم نکرده اند که حد و مقیاس برای مخالف نظام بودن چیست. وقاحت یعنی همین. یعنی که من و احمد جنتی که نمی تواند به علت کهولت سن دو جمله حرف بزند، تصمیم می گیریم، بعد شما بیایید و نظر ما را تایید کنید.

۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

داستان خانه پیدا کردن در ایالت نیوجرسی

خدا رحم کرد، اما نزدیک بود که در ایالت نیوجرسی رحل اقامت افکنیم. تجربه جالبی بود، بخصوص برایم شگفت آور بود که ایالت های نزدیک بهم (مریلند و ویرجینا و نیوجرسی) چقدر می توانند متفاوت باشند.
در آن دوران چندین و چند روز دنبال خانه ای مناسب بودم. خانه های حوالی دانشگاه راتگرز اکثرا قدیمی و کثیف بودند. قیمت ها هم نسبتا بالا بود. کمی دورتر خانه ها بهتر و تمیزتر بودند، اما بسیار گران تر، طوری که در مقایسه با منطقه دی سی آنها گران تر بودند و کیفیت به مراتب پایین تری داشتند.
در این پروسه نسبتا طولانی موضوع جالبی دیدم که باور کردنش در امریکای کپیتالیست برایم سخت بود.
در ایالت نیوجرسی قانونی وجود دارد به نام Affordable Housing. تمام مجتمع های مسکونی لازم است تعدادی از واحدهای خود را با قیمت بسیار بسیار کمتر از قیمت بازار به خانواده های با درآمد کم اختصاص دهند. مثلا اگر قیمت بازار برای واحدی 2500 دلار است، همان واحد با قیمتی مثلا در حدود 700 دلار به خانواده ای که گواهی درآمد کم دارد داده می شود.
دقت کنید که نیوجرسی ایالتی است معمولا جمهوریخواه با فرمانداری که اکنون در رقابت ریاست جمهوری امریکاست، نه منطقه ای سوسیالیستی.

۱۳۹۴ آذر ۲۹, یکشنبه

بعد بیست و هفت سال، موعد ما علامه حلی

یکی از روزهایی که تهران بودم به دبیرستان علامه حلی سری زدم، همانجایی که از آن فارغ التحصیل شده بودم و بعدا هفت سال در آن درس داده بودم. هفت سالی که بهترین و با بهره ترین دوران زندگی ام بود، در میان دوستان و همراهان معلم و دانش آموزان با هوش و عالی.
قرار بود روز چهارشنبه ای آنجا باشم تا همکاران قدیم گروه فیزیک را ببینم. آن روز کارها جور نشد و نتوانستم بروم. هفته بعد روز یکشنبه رفتم.
دیدن همکاران قدیمی گروه فیزیک برایم نعمتی بود، سید محمد کهفی و مجید فتاح دوست، علی الخصوص. جای خیلی ها خالی بود: نادر نوری و نیما همدانی و مازیار عطاری و رضا شمسی پور و سامان مقیمی و آرش رادمند و حسین تولا و رسول یوسفی و ...
گروه فیزیک کم و بیش از هم پاشیده بود و دیگر رونق آن روزهای طلایی سالهای هفتاد و پنج تا هشتاد را نداشت، اما هنوز هم چیزهایی باقی مانده بود. هنوز آزمایشی انجام می شد و هنوز رنگ و بویی از سابق مانده بود.

اما داستان آن روز در همین دیدار ختم نشد. در هنگام گفت و گو با رفقا چیزی دیدم که باورم نمی شد. باید داستان بیست و هفت سال قبل من را خوانده باشید تا بفهمید که چه می گویم. اول باورم نمی شد که روبرویم حسین مهدیزاده نشسته باشد. بعد بیست و هفت سال دوباره در علامه حلی. انگار که دست فلک رقم زده بود که او را همان جایی ببینم که بیست و هفت سال قبل دیده بودم. اگر روز دیگری می آمدم او نبود. روز کاری او یکشنبه ها بود!


حسین مهدیزاده آن جوان ریشوی سابق نبود، تغییر کرده بود. یکی دو سالی هست که در فیس بوک با او همراهم. بخصوص هوادار پر و پا قرص عکس های هنری هستم که به اشتراک می گذارد.
به محض دیدنش بعد بیست و هفت سال انگار برادر بزرگ خودم را دیده باشم. چنان احساس نزدیکی و آشنایی می کردم که تقریبا رفقای قدیم را رها کردم و حدود بیست دقیقه ای گپی زدیم. قرار شد که دوبارهایشان راببینم که متاسفانه سرماخوردگی آخر سفر همه برنامه هایم را بهم ریخت و دیدار میسر نشد. 
روز خاطره انگیزی بود. دیدن رفقا و همکاران قدیم و مدرسه ای که زندگی ام در آن شکل گرفته بود و بعد هم دیداری عجیب، بعد بیست و هفت سال. سال شصت و هفت در کلاس اول راهنمایی و بعد سال نود و چهار هنگامی که پست داک دانشگاه مریلند را تمام کرده بودم و راهی پست داک دوم در راتگرز بودم.


۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

هفده نوامبر تا دهم دسامبر

خداوند را شاکرم که توانستم بعد هفت سال دوباره مادر و پدر و خواهر و برادرم را ببینم. در این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی رخ داده بود. بهترین اتفاق به دنیا آمدن پسر خواهرم بود: امیرعلی :)



دیدن خانواده و دوستان نعمتی بود که نظیر نداشت. دیدن محبت دوستان و فامیل چنان برایم لذت بخش بود که حقیقتا نمی توانستم آن را از قبل تصور کنم.

ایران تغییر کرده بود، فاصله طبقاتی وحشتناک تر از گذشته شده بود. خیابانها شلوغ تر، ماشین ها بیشتر، ترافیک خفه کننده تر، اما هنوز رفتار بسیاری از افراد رفتاری سوپرانسانی بود. یکبار که سوار اتوبوس شده بودم گریه کردم، بخاطر دیدن رفتار انسانی مردان مسن با یکدیگر و یکبار هم در یک تاکسی از رفتار انسانی یک خانم مسافر شگفت زده شدم.

این جمله را هم بارها و بارها تکرار کردم که اگر بلایی که حکومت ایران و بقیه دنیا بر سر آن مردم آورده اند بر سر مردمان اروپا-امریکا بیاورند، مردمانشان همدیگر را خواهند درید. 

من به عنوان کسی که تمام روزهای این هفت سال اخبار ایران را دنبال کرده ام، اعتراف می کنم که اخباری که ما می خوانیم تصور درستی از واقعیت جامعه به ما نمی دهد. مردم کار دیگری می کنند که اتفاقا در اخبار دو سوی طیف منعکس نمی شود.

۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

دانشگاه عمومی

مستهجن تر از این کثافتکاری برنامه فیتیله ندیده بودم.
قبلا ادعا می کردند که برنامه های غربی و غیراسلامی مستهجن هستند. والله من شرم کردم که برنامه مهمل فیتیله را تا انتها نگاه کنم.
البته آنچه تولید می کنند ماحصل وجودی شان است. حضرت عیسی بن مریم می فرماید: "من درخت را از میوه اش می شناسم". از کوزه همان برون تراود که در اوست.
وقتی اراده حاکم در برابر "بزرگ" شدن افراد می ایستد و بهترین افراد جامعه یا در به در می شوند، یا خفه می شوند یا در کنج خود خزیده اند، و وقتی کار جامعه در دست لات ها و عربده کش های مذهبی قرار می گیرد، آیا انتظار دیگری هست؟ برنامه ساز و نویسنده و مجری و ... همه دلقک هایی هستند بی سواد و مهمل گو. برنامه های طنز، از مهران مدیری گرفته تا این مزخرف فیتیله، همه می شوند محل مسخره کردن و توهین کردن و لاطائلات گفتن.
رسانه ملی تبدیل می شود به دستگاه مجیز گویی حضرت سلطان و سفلگان می مانند در پای سفره گند و کثافت و حقیرشان. 

حضرت امام/ تلوزیون/ دانشگاه عمومی 

۱۳۹۴ آبان ۱۱, دوشنبه

ناآرام

وقتی که حتی در وبلاگ خودت که بیشتر جنبه دفتر یادداشت شخصی دارد هم نمی توانی آنچه می خواهی را بنویسی،
شاید چون نمی دانی که چگونه و با چه زبانی این حجم انباشه در مغزت را بیرون بریزی،

وقتی آنقدر ذهنت مغشوش می شود که می بینی ساعتها بیهوده پرسه زده ای،

وقتی که اضطراب، بیشتر از هفت سال قبل که به سرزمینی ناشناخته می آمدی، گریبانت را می گیرد، درست همان روزهایی که قرار است خودت را برای سفری آماده کنی.