۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه

حسنک کجایی؟

امروز 5 فوریه، 16 بهمن، ساعت 11:06، حدودا 54 دقیقه دیگه جلسه دفاع من خواهد بود، ان شاء الله. من هم نشسته ام و کتاب حسنک کجایی رو دانلود کرده ام و می خونم:
...

من می رم ابرا رو جارو می کنم،
من میرم برفا رو پارو می کنم،
راه در ابرای پر برف و سیا وا می کنم 
...

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

خر همان خر است، حیف خر. بی شرفی همان است، فقط ردایی عوض کرده. قجری ها کجایید؟

یک جمله بنویسم و بروم تا بعد:

من از این روحانی و دار و دسته اش همان قدر متنفرم که از ا.ن متنفر بودم و هستم. این بی شرف ها یک جو، یک جو غیرت و حس وطن دوستی و انسانیت ندارند.
این خبر را بخوانید: پیشنهادهای "جذاب" تهران به پاریس
و این خبر را: چنین موج غارت ... که شاهکارش این جملات گوهر بار است: "برای من این موضوعیت ندارد که آیا سپاه مالیات می دهد یا نه. موضوع این است که آیا سپاه بهره وری در اقتصاد دارد؟ رفتارهای هشت سال گذشته کل نظام را به خطر انداخته است. ویروس های سرطانی ماموریتشان این است که تمام بدن را هر چه سریع تر بگیرند. اما نکته اینجاست که پیروزی تام و تمام سلول های سرطانی مساوی با مرگ آنهاست چون کل سیستم دچار مرگ می شود. ما اگر بتوانیم این را به برخی توضیح دهیم تا بفهمند که ماندگاری نظام از سودآوری آنها بهتر است موفق می شویم."

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

وقتی نسوان معلم اخلاقیات جنسی می شود

وقتی جامعه بیمار می شود همه جایش بیمار می شود، از فرهنگ و اقتصاد گرفته تا احوالات روزمره آدمهای آن.

وقتی جامعه بیمار می شود هیچ چیزی سر جایش نیست، آنکه روانی است رییس جمهور می شود، آنکه مداح است تئوری پرداز دکترین سیاسی می شود و ... کسی هم که از اختلالات شدید روحی روانی و جنسی در عذاب است (اما خوب می نویسد)، قلم بدست می شود و نوشته هایش می شود منبع دریافت آگاهی برای بخشی از افراد جامعه بیمار. نسوان معلقه مطلقه سیب به دست را عرض می کنم که عاشق "عمله"هاست، همانکه در دویچه وله هم از او می گویند و برایش هورا می کشند و او را قهرمان "پرداختن به سکسوالیته از زبان و دید یک زن" می دانند.

نه اینکه بگویم همه نوشته هایش بد است، نه. اتفاقا نوشته های تک مضراب خوبی هم دارد، مثل خیلی از وبلاگ نویس های جدی دیگر. داستان امر دیگری است. هر کسی می تواند بنویسد و کسی هم نباید و نمی تواند این آزادی را از او بگیرد، بدبختی وقتی شروع می شود که نویسنده ما تبدیل به مجرای تفکر خوانندگانش می شود. او در واقع شروع به انتقال باورها و خلقیاتش می کند، خواننده هم به هزار دلیل نوشته های او را همچون نسخه حکیم برای خود می گیرد و اطلاعات جنسی اش را از این وبلاگ و آن وبلاگ کسب می کند. به نظرم فرقی نیست بین این نوع کسب اطلاعات و فرهنگ و دیدن فیلم پورنو برای سکس کردن. نه اینکه نویسنده ما پورنو بنویسد، نه! او حتی اروتیک هم نمی نویسد، او شارح سکس خود است و بیانگر احساسات و تفکر و حالات روحی خود، با قلمی که گاهی قوی است. مشکل اینجاست که او در حالت "طبیعی" قرار ندارد، نرمال نیست، اما نرمال نبودن خود را هیچ گاه قبول ندارد و حالات خود را کاملا درست می داند، برای آن فریاد هم می زند و می نویسد. بدبختی آنجاست که خوانندگان پرشمار آن هم کم کم عادت می کنند به آن حالت "نرمال" تعریف شده از سوی نویسندگان و معتاد آن ضربآهنگ می شوند.

اگر واقعا ویولتا قهرمان "پرداختن به سکسوالیته از زبان و دید یک زن" باشد، حال و روزمان خراب تر از آن چیزی است که تصور می کنیم. 
این قضه آنقدر درهم برهم و گره خورده و مغشوش است که دیگر اصلا معلوم نیست سر و ته آن کجاست.


۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

بهار عربی

فیلد مارشال عبدالفتاح السیسی، 98%، انتخابات، بهار، بهار عربی، قهرمان ملی، حسنی مبارک و میدان التحریر و ... و البته قفس های فولادی

چقدر مسخره و مضحک بود و هنوز هم هست وقتی که دوستان عرب و عجم دل خوش کرده بودند به بهار عربی، بخصوص به مدل مصری آن.
مگر بهاری هست تا وقتی که مردم در فقر مطلق هستند و بی سواد هستند و احمق هستند؟
مردم خودشان دنبال دیکتاتور هستند و برایش هورا می کشند و در یک کلام خودشان با دست های خودشان دیکتاتور بعدی را خلق کرده اند.
این دیکتاتور هم راه همان قدیمی ها را می رود، کمی رونق و ثبات اقتصادی و بسیار بیشتر از آن خفقان و زندان و حبس و آدم ربایی و تجاوز و فساد مالی و کثافت کاری اخلاقی و پلیس مخفی و ... این سیاهه تکراری مگر پایانی دارد؟ 
خوش خیالی درباره خاورمیانه و مصر و ایران و عراق و سوریه و ... عین حماقت است.




۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

تئوری وقاحت

اگر می خواهید سنگ بنای یک جامعه را نابود کنید، کافی است بنای قضاوت عادلانه را تخریب کنید، بقیه داستان خود بخود پیش می رود.
این سخنان حضرت آقای کدخدا، که بازتاب بزک دوزک شده و رسانه ای آنچه در ذهن آقایان است، کلید فلسفی درک رفتار آن جامعه عنان گسیخته و بیمار است : (در داستان انتخابات، انتصابات 88 و کثافت کاری شورای نگهبان قانون اساسی و احمد جنتی و دیگران در جانب داری متهورانه از ا.ن.، فرمودند:) "در مقام داوری و قضاوت باید ببینیم داور یا قاضی از کجا باید بی طرف باشد. داور باید در مورد بررسی موضوع و صدور رای بی طرف باشد و در سایر جهات هیچ اشکالی ندارد که یک داور به یک طرف دعوا تمایل داشته باشد" و بعد دوباره ایشان اضافه کردند: "ممکن است شما بگویید بهتر بود این کار [حمایت اعضای شورا از یک نامزد] انجام نمی شد که ما هم این حرف را قبول داریم."
نقل دوم یعنی ما هیچ وقت حاضر نمی شویم عبارت "اشتباه کردیم و عذر می خواهیم" را به زبان بیاوریم، حتی اگر عمل وقیحانه خودمان از مرزهای فلسفه قبیح مان هم عبور کرده باشد و خودمان و همه عالم آدم هم از بوی کثافتکاری ما خسته شده باشند.

اینجاست که جامعه سیگنال کثافت کاری را می گیرد (که سالهاست گرفته است) و همانند یک هیولا راه می افتد و فقط می بلعد و می بلعد و ... تا ببینیم که ان شاء الله کی و چه زمانی خودش خودش را به تمامی نابود می کند.

۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

غنای محتویات وب، معیاری برای متمدن بودن

فاصله بین ما و تمدن غربی آنقدر زیاد است و آنقدر متفاوت هستیم که احتمالا فقط با نابود شدن مدل غربی تمدن، به هم خواهیم رسید!
صحبت درباره خوب و یا بد بودن نیست، حرف من درباره تفاوتها و فاصله هاست.

برای من یکی از معیارها و مترهای مقایسه بین خودمان و تمدن غربی محتوی وبسایت هاست. روی وب، شما هر چه بخواهید پیدا می کنید، به شرط انکه به زبان غربی، مثلا انگلیسی، جستجو کنید. اما امان از روزی که دنبال موضوعی به زبان فارسی باشید. حتی اگر موضوع جستجوی شما یک غذای کاملا ایرانی باشد، نهایت یافته شما یک صفحه است و بعد هم چندین صفحه کپی ناشیانه از روی همان صفحه اول و بعد هم بی نهایت وب سایت تبلیغاتی بی در و پیکر. 

چه شد که این را نوشتم؟ این روزها بسیار بسیار درگیر نوشتن و جمع کردن کارهایم هستم، در پروسه نوشتن در محیط LaTeX مشکلات فراوانی نمایان می شود که هیچ مرجع رسمی پاسخگویی برای آن پیدا نمی کنید، اما کافی است مشکل را در سه چهار کلمه خلاصه کنید و در گوگول عزیز جستجو کنید، از جزئیات پاسخ آدمهای دنیا متعجب خواهید شد. واقعا کمتر پیش آمده که موضوعی را جستجو کنم و پاسخ را پیدا نکنم. این داستان البته محدود به LaTeX نیست و تقریبا در همه زمینه ها وضع چنین است.
مقایسه تعداد و دقت نوشته های فارسی و انگلیسی روی ویکیپدیا هم البته شاید معیار وسیع تری باشد. 
آدم و جامعه غربی انگار یک چیزی دارد که من و مای شرقی نداریم، حتی اگر سالها باشد که در غرب زندگی کنیم.
نمی دانم، شاید محدود بودن دسترسی به اینترنت و آن فضای احمقانه و پیشداوری های جاهلانه از همان روز اول راه ها را بسته باشد و نطفه فرهنگ وب مان از همان شل بسته شده باشد. اما حیف که وقتی فرهنگی شکل گرفت (همان خشت اول) دیگر "نمی توان" آن را تغییر داد، همان خواهد بود که تا به الان بوده.

غنی بودن محتویات وب یک سنجه بسیار دقیق تمدنی است.




۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

تار و پود بلبشوی قدرت

انگار که این دور باطل تمامی ندارد، 
این سالهای نکبتی که در این نوشته به آنها ارجاع شده، سالهای کودکی و دبستان من بودند، اما انگار که تقدیر برای من نوشته بود که باید تمام این حوادث را کمی با گوشت و پوستم احساس کنم و تمام نامها و عملیات ها و ... را از همان سالها بدانم و از آنها تصویر فراموش ناشدنی در خاطرم داشته باشم. اصلا انگار همین دیروز بود که در مغازه عمویم خبر و تحلیل انتصاب هاشمی به مقام فرماندهی جنگ را شنیدم و ...
داستان کربلای 4 و 5 داستان پرخونی است، در هر شهر و روستای ایران اگر گذرتان به گورستان و بخصوص قطعه شهدا افتاده باشد، قطعا نام این دو عملیات را روی سنگ قبرهای پرشماری خوانده اید. 

این تعصب کور و این گره بازنشدنی "ایدئولوژی، سیاست، جنگ، قدرت و نیروهای مخلص اما کم سواد یا بی سواد" تمام تار و پود جمهوری اسلامی است. تا این گره باز نشود کربلاهای 4 و 5 بعدی باز هم از همه ما قربانی خواهند گرفت چنانکه تا کنون هم گرفته اند.

بعد نوشت:
به این موضوع فکر می کردم که چرا با این همه بلبشوی سیاسی و ناکارآمدی حکومت و جنگ قدرت، هنوز هم قشر بزرگی از مردم در عین حال که غرغر می کنند، باز هم کم و بیش حاضرند که برای نظام از  خانه های خود بیرون بیایند و احتمالا برای آن دوباره بجنگند؟ داستانهای ساندیس و ... هم آنقدر ساده انگارانه است که من باورشان نمی کنم. در واقع می خواهم چرایی حرف آقای خمینی را بدانم که می گفت این مردم از مردم عصر رسول ا.. و امام حسین هم بهترند. آیا فهم عامه مردم امری را می بیند که من از دیدن آن ناتوان هستم؟ یا حکایت حال همان قورباغه ایست که آرام آرام در آب، جوش می زند تا زنده زنده پخته شود و بمیرد؟

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

پل

این روزها این عکس ذهنم را مشغول کرده است،



سال قبل هم شبیه همین تصویر را درباره گروهی از دانش آموزان جنوب غربی ایران در غالب فیلم مستند کوتاه و بسیار دردناکی دیده بودم. روایت دردآوری که نشان می داد که هر ماه چند بچه خردسال قربانی آب می شوند.

حقیقتا چند نفر از ما هستیم که برای رسیدن به مدرسه و کلاس درس حاضر باشیم در چنین شرایطی حرکت کنیم؟ 
ای کاش این عکس ها و فیلم ها از یادمان نروند تا آن وقتی که باید تصمیم بگریم، بجای اتلاف منابع انسانی و مادی به بهانه هر ایدئولوژی و شعاری، حواسمان باشد که باید "پلی بسازیم".

۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

چند پرده

پرده صفرم: سالی نارنجی برای خودم و همه آروز می کنم
یک چند روزی هست که در ناحیه موسوم به "جنوب" مسافریم. فردا هم مسافر آتلانتا برای کنفرانسی.
چارلزتون و ساونا تفاوتی اساسی با همه شهرهای دیگر امریکایی که من دیده ام دارند، هنوز قدیمی هستند و وقتی در آنها راه می روی احساس می کنی که در محلات قدیمی تهران (قبل از خلقت بساز بفروش های) قدم می زنی. بناهایی که در آنها تقارن و آجر نقش اساسی دارند و تاریخ و تاریخ و تاریخ.
القصه، دیشب در ساوانا یک رستوران ایرانی و یک رستوران مراکشی پیدا کردیم و قرار شد که اول از بیرون سرکی بکشیم و اوضاع و احوال آنها را دیدی بزنیم، بعد تصمیم بگیریم. خلاصه اینکه در جلوی در رستوان ایرانی، "علی" آقا ما را صید کردند و ما با تردید وارد شدیم. توضیح اینکه رستوران های ایرانی این طرفها حتی اگر غذای خوبی داشته باشند، سرویس بدی دارند و در مجموع چنگی به دل نمی زنند. ما هم به همین دلیل شک داشتیم، خلاصه که بصورت سزارین وارد رستوران شدیم. اما شکر خدا ادامه داستان چندان بدک نبود. غذا عالی بود، صاحب رستوران هم پرچانه و فلسفه باف و ... خلاصه گپی نیمه اجباری و نیمه طولانی داشتیم. اما قسمت عالی داستان "نارنج" بود! وقتی علی آقا عشق و علاقه به نارنج را در چشمان و دهان آب افتاده من دید و وقتی شنید که بنده پنج سالی هست که طعم بی نظیر نارنج را نچشیده ام، رفت و با یک کیسه نارنج آمد. خلاصه ادامه داستان درباره تحوه کاشت نارنج بود و اینکه محصول سالانه ایشون بیش از 600 عدد است و همه آنها ماحصل 4 دانه نارنج ایرانی هستند و ... خلاصه که ما با دستی پر از نارنج سال خودمان را آغاز می کنیم و به امید جایی که درخت های نارنج مان را بکاریم.
این هم عکسی از یکی از همان نارنجها.


==========================
اما پرده های واقعی و تلخ تر:
پرده اول: سوخت کشتی
نمایندگان "مردم" در مجلس مشغول آماده سازی طرحی هستند که بر مبنای آن دولت ملزم به تهیه سوخت 60% برای کشتی های ایرانی شود.
دلایل این عزیزان هم دلایل بسیار محکم و متقنی است، مثلا اینکه کشتی های ایرانی به دلیل تحریم نمی توانند سوخت مورد نیاز خود را در حین مسافرت های طولانی تامین کنند، بنابراین لازم است که از سوخت هسته استفاده شود. دلیل دوم البته محکم تر است و انسانی تر. جلوگیری از آلودگی محیط زیست و جلوگیری از رها شده صدها هزار تن گوگرد.
اما بنده که البته و حقیقتا تخصصی در امور هسته ای ندارم چند پرسش ساده دارم که قطعا اساتید نماینده آنها را به راحتی پاسخ می دهند، اول: اینکه آیا این سوخت 60% را در موتور دیزل کشتی ها قرار است بریزند یا اینکه احتیاج به موتورهای "دیزل" جدیدی است؟ اگر موتورهای دیزل موجود جوابگوی این سوخت جدید هستند، بنده پیشنهاد دارم که برای تریلی ها و نیروگاه های دیزلی هم از همین سوخت جدید استفاده شود، و البته چه بهتر که درصد آن هم از 60% بیشتر شود که موتور بهتر کار کند. دوم اینکه اگر این موتورهای دیزلی جوابگوی سوخت جدید نیستند، بهتر است که متخصصین جوان و متعهد از همین الان دست به کار طاحی موتورهای جدید شوند تا قبل از دزدیدن منار، چاه کنده شده باشد و منار روی دست نظام باد نکند. سوم اینکه این نمایندگان عزیز و متعهد و متخصص چاره ای هم برای آلودگی هوا و آب در تهران و اهواز و یاسوج و ... بیاندیشند و ایده های ناب خود را فقط به خلیج همیشه فارس محدود نکنند.


پرده دوم: آزادی
استاد علی مطهری که از نمایندگان واقعی ملت است، در نطق خودشان باز هم یکی به نعل زده اند و یکی هم به میخ. ایشان درباره فتنه 88 هم نظرات و نطق های آتشینی ایراد فرموده اند، مثلا: "آقای مطهری از سکوت مراجع تقلید و دانشگاهیان انتقاد کرد و گفت که آنها نباید "از جو رعب و وحشتی که در چند سال اخیر حاکم شده بهراسند."
البته فردای همین سخنرانی و در ادامه اثبات آزادی 360 درجه ای در نظام مقدس، دادستانی بر علیه ایشان اعلام جرم نموده است.


پرده سوم: ما همه چیز را می دانیم

بوالعجب که امری هست که ایشان آن را نمی شناسند.


پرده آخر: همه داستان در همین یک عکس است، مابقی همه حاشیه است: ایجاد حکومت بزرگ. اسلامی بودن هم قیدی است که هرازگاهی می تواند تغییر کند، می تواند هخامنشی باشد، ساسانی باشد، پهلوی باشد و ... مهم قید بزرگ است.







۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

A living world in a closed eco-system

دینامیک داخل این شیشه برای من مایه شگفتی است، جهانی که بسته است و سالهاست که زنده مانده است. چه قیمتی دارد این اکوسیستم شگفت انگیز چهل و اندی ساله؟
ببینید که پیرمرد چگونه آن را همانند فرزندش در آغوشش گرفته.
توضیحات بیشتر را در پایین شکل بخوانید.


This maybe perhaps the smallest oldest surviving ecosystem in the world. A garden in a bottle, planted by David Latimer in 1960 was last watered in the year 1972 before it was tightly sealed. David Latimer, 80, from Cranleigh in Surrey wanted to experiment how long the ecosystem will survive and to everybody’s amazement the little world is still thriving entirely on recycled air, nutrients and water.
The only external thing fed to this bottled-garden was light without which there would be no energy for plants inside to create their own food and continue to grow. Other than that this is an entirely self-sufficient ecosystem, with the plant and bacteria in the soil working together.