۱۳۹۸ مهر ۱, دوشنبه

فهم کتاب وابسته به چیست؟

فهم ما از قرآن بسیار وابسته به دریافت ما از پدیده وحی است. 
تعابیر مختلف از وحی، زمینه‌ی خوانش‌های فوق‌العاده گوناگون از متن خواهد بود. اگر بخواهیم که دریافتی عالمانه / آگاهانه از متن کتاب داشته باشین، لازم است که تکلیف خود را با وحی و معنی آن روشن کنیم.


۱۳۹۸ شهریور ۱۴, پنجشنبه

داستان تفاوت ها

آدمیان متفاوت می بینند. احتمالا همه چیز را. داستان تمثیلی فیل در اتاق تاریک را به یادآورید. موضوع از آن هم عمیقتر است. 

اعتراف می کنم که یکی از نعمت های بزرگ مهاجرت و زندگی در دیار دیگران، دیدن این تفاوت هاست و درک اینکه اصولا این تفاوت وجود دارد و همه آدمیان مانند من و خانواده من و قبیله من و همزبان من و ... فکر نمی کنند و نمی بینند و احساس نمی کنند و یقین نمی کنند.

چنگیزخان مغول در ایران (آیا همه ایران؟ نمی دانم) منفور است و نمونه اسفل خونخوارگی و دوری از انسانیت است. همین فرد در بین ترک ها (چه در آسیای میانه و چه در ترکیه) بسیار محبوب است، مانند کریمخان زند در بین ما ایرانیان.
و این چه عجب است که داستان فیل در تاریکی هم بیان گوی کنه آن نیست. که تفاوت است بین خرطوم و ران فیل. اما چنگیز همان چنگیز است.

و نباید این تفاوت دید را دست کم گرفت. امری است مهم و بغایت بغرنج. بسیاری از گرفتاری های بشر امروز و دیروز و فردا از همین جاست. هیچ دو نفری یک امر خارجی را همگون نمی بینند، هیچ مادر و پسری و هیچ پدر و دختری.

برای گروهی محمد و علی عزیز و مقدس می شود و برای گروهی اینان می شوند مظهر ظلم و ستم و عقب ماندگی.
و برای ملتی فلان کار باید است و لازم، و برای دیگرانی مایه تباهی است و ظلم و ستم.

اما راه ها قطع نیستند. هنوز راهی هست برای پل زدن بین این همه تفاوت. و آن داستان است و شنیدن داستان.
شنیدن داستان اینکه چرا چنگیز محبوب ترک هاست، شاید راهی باشد برای اینکه ایرانی ها موضوع رابفهمند، نه اینکه لزوما عاشق چنگیز شوند.

و شنیدن داستان هاست که آدم ها به یکدیگر نزدیک می کند و فاصله ها را کم. و حاکمان دنیا همیشه از ذکر داستان دیگران هراسانند و با هزاران لطایف الحیل راه را بر آن می بندند و دیوارها را بلندتر می کنند و صداها را خاموش تر.

باید داستان خواند و شنید، و باید یقین کرد که دیگران یقینی غیر ما دارند و کار به یقین عینی من و ما ختم نمی شود.
 که اگر بخواهیم در این دنیا باقی بمانیم، راهی جز این نداریم.


۱۳۹۸ تیر ۲۵, سه‌شنبه

گمان نیکو

مادرم همیشه به گمان نیکو تشویق می کند، البته مانند همه آدمها پیش فرض هایی هم برای خودش دارد، اما به اصل داستان ایمان دارد.

امروز وقت خروج از فرودگاه آتلانتا تاکسی گرفتم، حوصله پیاده روی تا ایستگاه اوبر را نداشتم. راننده دستگاه تاکسی متر را روشن نکرد. مردی آفریقایی بود، احتمالا مسلمان. حوصله نداشتم که درباره خاموش بودن دستگاه با او بحث کنم. دو دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم. بعد به یاد گمان نیکو افتادم. گفتم من که کرایه این مسیر را می دانم، بنابراین صبر می کنم و به این مرد اعتماد می کنم. چه می دانم، شاید دستگاه دیگری دارد، شاید ...
همین طور هم بود. دستگاه دیگری داشت و اتفاقا ارزان تر از همیشه هم حساب کرد. 
گمان نیکو در بین ما هر روز کمتر می شود. ای کاش اعتماد بین همه ما دوباره زنده شود که موجب آرامش است.




  

۱۳۹۸ فروردین ۱۹, دوشنبه

سیل، خرد، عقل، دام

بارش های بهاری کم سابقه و سیل های شدید زندگی بسیاری از هموطنانم را نابود کرده است. بی تدبیری دستگاه حاکم در همه جا هویداست. نیروهای نظامی دست به کار شده اند تا با روشهای کوتاه بینانه خود مسایل را حل کنند و لااقل جلوی فاجعه را بگیرند. روش های آنی و کوتاه مدت همه امور را به مسایلی غیر قابل حل تبدیل کرده است و خرد و روشهای عقلانی جای خود را به احساسات گذرا داده اند.
در این بین هم دشمنان قسم خورده ما بیکار نیستند، در بحرانی ترین زمانها اعلام می کنند که سپاه نیروی تروریستی است و ... واکنش سپاه و حاکمیت هم معلوم است:


۱۳۹۷ بهمن ۸, دوشنبه

Rosebud

سال هفتاد و دو بود که فیلم همشهری کین را در جشنواره فیلم فجر دیدم. چه روز سردی بود، از دبیرستان جیم زده بودم. ساعتها در صف سینما عصرجدید ایستادم، از صبح خیلی زود تا حوالی ساعت سه یا چهار بعد ظهر. نفر دوم صف بودم، اما وقتی وارد سالن شدم تقریبا تمام صندلی ها پر بود. بهرحال اهالی هنر و ... همیشه بلیط خود را از قبل دارند و معدودی بلیط هم برای بقیه می ماند.

فیلم (محصول 1941) به زبان اصلی بود و خبری از زیرنویس و دوبله نبود.
داستان فیلم حول یک کلمه شکل گرفته بود: Rosebud که شخصیت اصلی داستان در لحظه مرگ برزبان می آورد.

می دانستم که فیلم یکی از معروف ترین و بهترین آثار سینماست، اما آن روزها نمی فهمیدم که چرا داستان اینقدر برای اهالی هنرجذاب است.

ازآن روزها بیست و پنج سال می گذرد و کم کم می فهمم که چرا آن کلمه در آخرین ثانیه ها گفته شده است و چرا آخرین کلمه مهم است و آخرین کلمه از کجا می آید و ...


   

۱۳۹۷ آذر ۲۶, دوشنبه

بازگشت به مادرزمین

وبلاگ نویسی برای منی که اولین وبلاگم "مرگ" نام داشت همواره با مرگ و حواشی آن همراه بوده است. برایم مرگ موضوعی مهم و پررمز و راز بوده و هست. مرگ هزار هزار منظر دارد، منظر فردی-روانی، اجتماعی، دینی، اخروی و ...

چند ماه قبل درهنگام طبیعت گردی و دیدن برگ های مرده پاییزی یاد یکی از نوشته ها و خاطرات فایمن افتادم، آن هنگامی که در کودکی با پدرش در طبیعت راه می رفتند و پدرش تلاش می کرده که چرخه حیات را به پسرک نشان دهد: که حواست فقط به زنده ها و زیبایی آنها نباشد، که حواست که نیمه مرده طبیعت هم باشد که زندگی از بین آن می جوشد و جوانه می زند و ...


چند هنگامی است که فکرمی کنم که چرا در فرهنگ غالب ما مرگ این همه سیاه و غمناک است و چرا در برخی دیگر فرهنگ ها چنین نیست. در تلخی از دست دادن عزیزان تردیدی نیست، اما چرا ما نمی توانیم با مرگ کنار بیاییم؟ چرا این همه شیون جگرسوز طولانی و بی پایان و غم بی انتها؟ ماجرا وقتی پیچیده تر می شود که ما خود را مسلمان می نامیم و ادعای اعتقاد به زندگی اخروی داریم. 
چند هنگامی است که فکر می کنم چقدر زیباتر بود اگر مرگ را مانند بازگشت به آغوش مادرزمین می دیدیم، همانگونه که سرخ پوستان امریکایی اعتقاد دارند و ایمان می داشتیم به دیدار عزیزان از دست رفته در زندگی دیگری.
حقیقتا رفتار آدمیان وابسته به آن بذرهایی است که در کودکی در روحشان می کارند. انگار که روح مان را فقط با بذر غم و اندوه آشنا کرده اند.
والله اعلم.





  
  

۱۳۹۷ آبان ۱۴, دوشنبه

یوم نکبت سیزده آبان

هرچه از پلیدی حاکمان جمهوریخواه و دموکرات بگوییم کم گفته ایم، اما این توجیه کننده زخمی که دولت و حاکمیت ایران بر مردم ایران تحمبل کرده اند، نیست. 
این روزها سالگرد اتفاق شوم تسخیر سفارت است و البته روزهای بازگشت تحریم های امریکا. مردم ما تا چه هنگام باید اسیر سیایت بازی های دو طرف باشند؟
اصلا چرا کشور ما و مردم ما سیبل حملات امریکا شده اند؟ حماقت و مزدوری حاکمان تاکجا؟  


۱۳۹۷ مرداد ۲۴, چهارشنبه

مگر او بخواهد

من و ما که باشیم آنجا که رسولان ناامید و مایوس می شوند و گمان می برند که همه چیز دروغی بیش نبوده؟ 







۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

آشوب اقتصادی

با یکی از دوستانم که سررشته ای از اقتصاد علمی دارد گپی می زدم. از اوضاع آشفته ایران می گفتیم و از آنچه شاید روی دهد. 

حرف او این بود که آنچه نباید بشود، خواهد شد و دولت از هم خواهد پاشید و ایران تبدیل به ونزویلای دیگری خواهد شد و این اتفاق ناشی از بی کفایتی های داخلی، بی توجهی به حساب و کتاب علمی و فشار امریکاست.

بیچاره مردمی که دستشان از همه جا کوتاه است و مجبور به تحمل فشار هستند. نمی دانم چه باید کرد.

     

۱۳۹۷ خرداد ۳۱, پنجشنبه

دو پیروزی

اول اینکه بازی ایران و اسپانیا زیبا و عالی بود. یک صفر باختیم، اما تیم ملی عالی بازی کرد. بعد از اینکه یک گل خوردیم، تیم باز شد و روحیه بالا رفت و چیزی در برابر اسپانیا کم نداشتیم. 
عالی!

دوم، امروز زباله بیشرف نارنجی مجبور شد که فرمانی صادر کند که جدایی بچه ها از پدر و مادرها در مرز متوقف شود.
عالی! فشار رسانه ها و مردم موثر بود و گروه نکبت و بی شرف مجبور به عقب نشینی شد.
امیدوارم که دو هزار و سیصد کودک گروگان گرفته شده هم به پدر و مادرهایشان تحویل داده شوند.

سوم: اما هیچ کس نمی پرسد که ریشه درد مردمی که هزاران کیلومتر راه را پیاده و سواره طی می کنند چیست و از چه می گریزند و گرفتاریشان چیست. 
بخش بزرگی از امریکای لاتین اسیر کارتل های مواد مخدر شده و آنها آنقدر محیط را ناامن کرده اند که مردم پای پیاده از وطن خود مهاجرت می کنند تا به امنیت برسند. 
کارتل های مواد مخدر پول هایشان را کجا سرمایه گذاری می کنند؟