۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

تازه اول راه است

امروز روز مهمی است. خدا را شکر که تلاش های طرفین به نتیجه رسید و تفاهمی امضا شد. اما تازه اول را ه است.
 باید یادمان باشد که این تفاهم مانند جوانه ای است که تازه از خاک سربرآورده است. جوانه ای ظریف که بسیار شکننده و ضربه پذیر است و با کوچکترین سیل آب و وزش باد و گرمای خورشید خواهد مرد. رشد و ستبر شدن این جوانه محتاج پایمردی و صبر و درایت است.
دشمنان این جوانه هم زیاد و قدر قدرت هستند. از وطنی های مزدور گرفته تا اسراییلی های بی شرافت و راستگراها و نئوکان های امریکایی.

این هم عکس امروز



۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

عکسی تکراری

از خدا که پنهان نیست ... امسال توان جسمی روزه گرفتن ندارم. دیروز را تلاش کردم که نتیجه اش خیلی بد بود. 
خلاصه به هر جان کندنی بود تا اذان مغرب صبر کردم. اذان را که گفتند فقط و فقط به این عکس فکر می کردم.



این زن/مادر بدبخت که در این حال افتاده است و بچه ای بی گناه که احتمالا چند دقیقه ای آن سرم را بالا نکه می دارد و بعد، از مادر می خواهد که برایش غذایی پیدا کند، در حالی که مادر خودش در میان تلی از زیاله ها در حال مرگ است و توان تکان دادن خود را هم ندارد.
تمام دیروز به همین یک عکس از هزارن نمونه واقعی فکر می کردم و واقعا آروزی مرگ می کردم که نمی توانم برای این انسان های بدبخت کاری کنم. به خودم فکر می کردم که کجا هستم و در چه دنیای مجازی و مسخره ای زندگی می کنم و چگونه از درد آدمها کم خبرم. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

حضور خونین داعشی های وطنی در برابر فحشای زنان هرزه

نمی دانم که چطور درباره این موضوع بنویسم که حق داستان ادا شود.

انقلاب هر چه بود، ما را گروگان جماعتی دیوانه، روانی، عقده ای و وحشی کرد. داعشی های وطنی.

این جماعت هر روز بر قدرت خود افزودند و می افزایند، شاید چون عادت "ایستادن در برابر ظلم" در ما مردم ایران نیست. گاهی هم در برابر موج های زودگذر مردمی عقب نشسته اند، مثل خرداد 76، اما یک امر را خوب فراگرفته اند و خوب اجرا می کنند: صبر و پایداری برای افکار مالیخولیایی شان. خاتمی و داستان سبز را با همین تکنیک نابود کردند.

کشور را با توهمات خودشان فلج کرده اند، چنان مسایلی خلق کرده اند که در این دوران آدمیزاد به آنها می خندد. اما برای آنها آنقدر بزرگ است که حاضرند تمام هست و نیست مملکت را فدایش کنند. رویه شان در تمام این سالهای نکبت همین بوده است.

شما متن زیر را بخوانید و ببینید که این دیوانگان قدرت بدست چه می کنند و چه سازی برای مردم کوک کرده اند:



زنان این مملکت چه گیری کرده بین این همه روانی و عقده ای و دیوانه.
خجالت آور است بخدا قسم.
تف به این دین بی خاصیت و این عقاید متحجرانه تان.

دییگر نمی توانم بنویسم، حال خفگی دارم. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

اگر یک دقیقه خدا بودم

داشتم فکر می کردم که اگر من خدا بودم، چه عاملی می توانست جلوی من را بگیرد که تمام مردم دنیا را بخاطر کثافتکاری هایشان نابود نکنم؟
در لحظه، جوابم کودکان زیر سه سال بودند و خنده ها و بازی های معصومانه شان.

داشتم در خسابان "گردو" در فیلادلفیا راه می رفتم، نزدیک کتاب فروشی بزرگ بارنز & نوبل، پاسخ تقریبا تکراری برای پرسشم حس کردم: نیکوکاری آدمها در حق همدیگر. خانمی کاملا فقیر روزنامه می فروخت. 1 دلار. درآمد روزنامه مخصوص تامین مسکن برای بی خان و مان ها بود. فروشنده خودش هم از آن دسته بود. آدم هایی در آن جامعه روز و شب خودشان را وقف نوشتن و چاپ روزنامه ای می کنند که فروشندگانش بی خان و مان هستند و منبع درآمدشان همین است.
نمی دانم شاید حسم کاذب است، اما این حس باید از نزدیک تجربه شود. با چک نوشتن و پرداخت اینترتی و ... بدست نمی آید. سالها قبل در ایران این حس را بیشتر تجربه می کردم.

خنده بچه ها و تلاش آدمهای خیّر خوشحالم می کند، اما هنوز نمی دانم که اگر خدا بودم آیا آنقدر الکی خوش بودم که با دیدن بچه ای در بغل مادرش و یا خیّری نیکوکار دست از نابودی نسل بشر بردارم یا نه.  

۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

سوم خرداد، خرمشهری های ویران

چند روز قبل سالروز فتح خرمشهر بود. فتحی که برای همه ایرانی ها بی نهایت ارزشمند بود و خواهد بود. 

مطابق معمول روزنامه ها درباره بازسازی های نیمه تمام خرمشهر نوشته بودند و خرابی های بسیار بر جای مانده و توقعی که از دولت است برای آبادانی آنجا.
حکایتی تکراری که انگار تمامی ندارد.
فکر می کردم که کجای کار می لنگد که آبادانی به آن سرزمین جنگ زده باز نمی گردد و مردم خاک نشین هستند. 
فکرم رفت سمت فاجعه بم. بعد از زلزله گروهی از دوستانم آنجا ساکن شده بودند و در خدمت مردم روز و شب می گذراندند. آنها تلاش داشتند که از بار مصیبت روحی آنها بکاهند.
یکی از آنها داستان عجیبی از خلق و خوی مردم بم بعد از زلزله می گفت. می گفت که اگر دست بچه ای خوراکی بدهی، آن را له می کند و بر زمین می ریزد، اما نمی خورد. به کس دیگری هم نمی دهد.
دوست ما می گفت که زلزله مردم زنده مانده را عصبانی کرده است. آنها فقط عصبانی هستند و شدت عصبیت شان هم وحشتناک است. انگار که یک بخش انسانی شان کشته شده است. زلزله روحیه آنها را نابود کرده بود.

درباره خرمشهر می گفتم. به گمانم مردم خرمشهر و آبادان و ... بیش از کمک مالی به کمک روحی احتیاج دارند، همان کیمیایی که این سالها در ایران نایاب است. دستی که دست آنها را بگیرد، نه دستی که برایشان سالانه و ماهانه پولی پرتاب کند بدون مهر و محبتی. 
درد و رنج جنگ روح و روان همه ما را خراب کرده است، اما خرمشهری ها و آبادانی ها را کشته است. اگر کسی به فکر آبادانی آن منطقه است، باید دوای روح مردم را بیابد. 
مردم آنجا خاطره دارند از روزهای خوش زمان قبل جنگ. از روزهای آبادانی. مردم آنجا توان برخواستن از خاک را ندارند، روح شان به شدت مجروح است.  

۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

فرصت ها می گذرند، همچون ابر بهار

کم کم یاد می گیرم که در اولین فرصت به آنانی که دلتنگ شان هستم زنگ بزنم، بدون بهانه. شاید دیگر فرصتی نباشد، عمر همه کوتاه است.
چند روز قبل به سبب خیر یکی از دوستان عزیز، به معلم ادبیات دبیرستانمان، آقای یزدی، زنگی زدم. سه سال در دبیرستان شاگرد آقای یزدی بودم. برایم از بهترین معلم ها بودند، درس ادب می داد. و چند سالی هم افتخار همکار بودن با ایشان و دیگر اساتید را داشتم در علامه حلی. 
گپی زدیم و حال و احوالی کردیم. از زندگی ام پرسید و کار و درس و ... زن و بچه.
گفت که از پدر پیرش نگه داری می کند و کمتر درس می دهد. 
خدا خودش و پدرش را غرق رحمت دنیا و آخرت خود کند.




اما داستان این عکس: همان جمله اول. شاید قبلا هم گفته باشم. تکرارش ضرری ندارد. دوران دانشجویی سفری داشتیم به خوزستان. در آن هوای پاک و زیبا این دنباله دار چند شبی مشغول مان کرده بود. آرش رحمانی هم بود. بعد فارغ التحصیلی چندین سالی خبری از او نداشتم، مرتب می خواستم زنگی بزنم و احوالی بپرسم. اما تنبلی و سستی اجازه نمی داد. تا اینکه دوستی دیگر زنگ زد و آن خبر بد را داد. تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که پیش از آمدن به این سوی دنیا، رفتم و در بهشت زهرا دیدمش.

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

آیا می شود که از این شر خلاص شویم؟

دیوانگانی سنگی را در چاه انداختند، عقلایی سالها تلاش کردند و در حال بیرون کشیدن آن سنگ نکبت هستند. امیدورام که مزدوران و دشمنان ایران دوباره آن کار را تکرار نکنند.
دیروز سیزده فروردین بود و خبر خوش توافق هسته ای بعد از روزها و ماهها گفتگو اعلام شد. 

۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

بازی دنیا

هم محله ای حاج آقا دولابی یودیم، اما هیچ  وقت بخت آن را نداشتم که در مجلس ساده و صمیمی ایشان شرکت کنم. تنها یک بار به منزل ایشان رفتم و آن بار هم ایشان مریض بودند و جلسه تشکیل نشد. 

بگذریم،

برای من همیشه جملات ساده ایشان جالب بوده اند، این یکی بخصوص برایم آموزنده بود چون در کودکی و نوجوانی هیچ وقت پدر و مادرم بازی کردن یادم ندادند و همیشه بازی برایشان در رتبه آخر بود. هنوز هم همیشه بازی برایم بی معنی است و در آن جدی نمی شوم. شاید به همین خاطر بسیار از کارها را جدی نمی گیرم.
خواندن این چند خط برایم بسیار آموزنده بود.

حاج آقا دولابی:
دنیا لهوولعب وبازی است ، آن رابازی بدان وخوب بازی کن وازآن لذت ببرتا خستگی ات دررود ودرامرآخرت شاداب وسرحال باشی وبتوانی رشد کنی .

دوگروه ضررکردند : یک گروه که دنیارا جدی گرفتند و دائم حرص وغصه خوردند و ظلم کردند وجر زدند ، که درنتیجه هم دنیایشان تلخ و مشقت بارشد وهم آخرتشان را که نقطه ی مقابل دنیاست به بازی گرفتند.
گروه دوم هم که تارک دنیا شدند و دربازی شرکت نکردند و چون خستگیشان را دربازی برطرف نکردند ، درامرآخرت هم چندان رشدی نکردند وبهره ای نبردند. آداب شرع ، مقررات بازی دنیاست كه جرزني نكني . وقتی خوب وبا شادی بازی کردی ، نماز وعبادتت هم قشنگ و زیبا می شود مرتب به خود بگویید کارهای دنیا درست می شود . آن راشوخی وبازی بگیرید ، اما خوب بازی کنید .

۱۳۹۳ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

غولی که می توانست ستاره باشد

علم دینامیک سیالات هنوز مدل دقیقی برای رفتار گردابه ها روی سطح مشتری، بخصوص آن گردابه عظیم پایدار، ندارد. در چند سال گذشته کسانی مانند جورج هلر کارهای خوبی با روش ساختارهای همبسته لاگرانژی (Lagrangian Coherent Structures) انجام داده اند، اما آن کارها دلیل حرکت را نمی گوید، فقط آن را از منظر لاگرانژی توصیف می کند.





۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

رنگ، تفاوت، علم




رنگ این لباس در چشم افراد مختلف یکی از دو گزینه فوق است. موضوع بسیار جالبی که تفاوت های ساختاری ما را به خوبی نمایش می دهد.
من آبی/مشکی می بینم و همسرم سفید/طلایی.

کم کم این سوال مطرح شد که دلیل این تفاوت چیست. فی الفور دانشمندانی که مانند آخوندهای وطنی پاسخ همه چیز را در آستین دارند، گزاره "علم نمای" خود را رو کردند: "مغز ما به صورت های مختلفی سیم کشی شده است". این جمله ی کلی و مبهم هیچ موضوعی را روشن نمی کند و دلیل تفاوت را توضیح نمی دهد، فقط سوال کننده را با یک گزاره دهان پرکن فریب می دهد.

دانشمندان همه چیزدان (یاد مهندس غرضی افتادم و "بمب های همه کس کش") و فوق سریع جملات دیگری هم سرهم می کنند: مغزهای ما هر کدام جداگانه تربیت شده اند و ...
بسیار هم عالی! مردمی که در یک منطقه جغرافیایی زندگی کرده اند و نور محیطی تقریبا یکسانی داشته اند و محیط شان تقریبا یکسان است، چرا جواب های مختلف می دهند؟
اصلا سیم کشی مغز ما چرا رنگ این لباس را سبز/بنفش نمی بیند؟ چرا فقط دو نوع سیم کشی وجود دارد؟ و سوال های احتمالا بی ارزش دیگری که دانشمندان فوق الذکر وقت خود را تلف آنها نمی کنند. 

من ابدا انتظار ندارم که در مدت دو روز این مساله عجیب و قریب که احتمالا ریشه در سیستم فوق پیجیده اعصاب دارد، حل شود و همه ابهامات آن توضیح داده شود. ابداٌ. 
انتظار من این است که سیستم علمی کمی متواضعانه تر رفتار کند و مثلا بگوید: "فعلا نمی دانیم" و اینکه "موضوع جالبی است، روی آن کار می کنیم و دلیل را جستجو می کنیم".   

و سخن آخر: این همه تفاوت دردیدن رنگ این لباس، باقی موضوعات دنیا را چقدر متفاوت می بینیم؟