۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

آدميزاد

زندگی آدمیزاد به ساده ترین و شاید مضحک ترین عوامل بسته است. اما همین آدمیزاده آنقدر پررو و وقیح است که همه را به هیچ می انگارد!

دو سه روز است که حال جسمی بسیار بدی دارم و تقریبا تا صبح بیدارم. دیشب تا صبح از درد قفسه سینه نخوابیدم. پیر شده ام چشمک 

آدمیزاد موجودی بسیار ضربه پذیر است اما تا هنگامی که از شدت ضربه به زمین نیفتاده باور نمی کند که کارش تمام است.

اميد

اگر امید به آینده  داشته باشی، همه چیز درست خواهد شد اما اگر امید به آینده نداری بدان که قطعا نابود خواهی شد.

آنچه مرا غمگین می سازد این است که در جامعه امروز ما به هر دلیلی امید کالایی نایاب شده است. آیا دستور دین و سیره رسول الله چنین است؟

اما نباید ناامید بود. برای دیدن قدرت خدا در میدان تغییرات باید صبور بود. خستگی درختانی که در پاییز برگ می ریزند در بهار نمودی دیگر دارد.

بهار زندگی ایران و ایرانی خواهد آمد، اما باید زمستان سرد یاءس به اتمام برسد.

مادر

چه کسی با تمام توان خود را فدا می کند تا من غمی در دل نداشته باشم؟

چه کسی جسم و جانش را در لحظه لحظه به من هدیه می کند؟

من برای او چه دارم؟ برای او چه کرده ام؟

وقتی به گذشته ها نگاه می کنم فقط آرزو می کنم ای کاش زمان همان قبل ترها متوقف می شد تا کمتر به او بدی می کردم. از عقوبت آنچه کرده ام می ترسم.

زندگی پیچیده تر از آن است که من برایش خود را آماده کرده بودم. من جریان پیچیده زمان و زندگی را نمی توانم آنچنان که باید درک کنم.


هراس

هراسم را به که گویم که ریشخندم نکند؟

با چه کسی از دردهای درونم حرف بزنم؟


پروپاگاندا

امشب همه پای جعبه جادویی باشید.

دوست باهوش و همه چیز دان همه مردم ما، امشب پس از اخبار ساعت ٢١ در مورد طرحهای انقلابی در حوزه اقتصاد سخن خواهد گفت و همه را به فیض خواهد رسانید. "انقلاب دوم" در نیمه های راه است، لطفا به ادامه مسیر توجه کافی مبذول فرمایید.

کلید همه مشکلات در جیب اوست و امشب کلید رو نمایی می شود. البته به این شرط می توانید کلید زبل خان را ببینید که برق داشته باشید و در صف بنزین هم نباشید.


كودك

این متن را برای دو نفر از بهترین دوستانم می نویسم که ان شاء الله تا ساعاتی دیگر اولین فرزند خود را خواهند دید.

واقعا احساس می کنم که خداوند خواهرزاده ای به من می دهد.

از خداوند برای این شکوفه پاک و بی آلایش طلب خیر و برکت می کنم و به روشی که مادر مریم (ع) او و فرزندانش را به خدا سپرد از شر شیطان، من هم از خدا می خواهم که این موجود کوچک را در پناه خود در تمام زندگی نگاه دارد.

چرا کودکان اینقدر پاک و زیبا هستند؟ ما با آنان چگونه باید باشیم که پاک بمانند؟ هر حرکت ما آنچنان تاثیری در زندگی هر فرد دارد که اگر ما آن را حقیقتا حس کنیم، حتما با احتیاط بیشتری با همگان رفتار می کنیم.

ما باید چکار کنیم که خودمان پاکی آن دوران را باز بدست آوریم؟

از خدامند طلب خیر و برکت و عاقبت به خیری می کنم.

تحريم

به سلامتی تمام مردمان شاد و پرامید ایران!

باز هم داریم تحریم می شویم. به چه قیمتی؟ به قیمت فقر و بدبختی مردم.

تمام کارهای صنعتی لنگ شده و خرید ساده ترین تجهیزات از اروپا و حتی چین ناممکن گشته است. ای کاش آنقدر مستقل بودیم که این تجهیزات ساده را می توانستیم بسازیم اما واقعیت امر دیگری است: ما در ساخت ساده ترین وسایل ناتوانیم.

 شاید موشک و ... بسازیم اما در ساخت پمپ فاضلاب شدیدا ناتوانیم و به همین دلیل در فاضلاب خودمان غرق خواهیم شد! شاید تنها چاره سوار شدن بر همان موشک و رفتن به قله های افتخار باشد تا در منجلاب خفه نشویم.

هر روز که می گذرد آثار تحریم های هوشمند در زندگی مردم معمولی بیشتر دیده می شود اما چه بدبختی بزرگتر از این که سیاست پیشگان این کشور چشم خود را بسته اند و هر روز ادعایی بزرگتر دارند.

چه کار باید کرد تا دریافت ما و سیاست پیشگان کمی به هم نزدیک شود؟ بسیاری از تاوقات فکر می کنم که چه فاصله زیادی بین ما و دولتیان ایجاد شده است. آیا مکانیسمی هست که این خلاء را پر کند؟ امتداد این خلاء به کجا می انجامد؟

آیا غیر این است که رفتن و کوچ کردن جمع کثیری از ایرانیان از اولین نتایج این فاصله است؟

من تا هنگامی می توانم برای کشورم کار کنم که بدانم کسی هست که حرف مرا می شنود و آن را می فهمد هرچند اگر آن را اجرا نکند. اما هنگامی که احساس کنم آنکه مسئول است حرف مرا نمی فهمد و یا نمیخواهد که بفهمد، دیگر نمی توانم طاقت بیاورم. مگر نه این است که من هم به عنوان ایرانی حقی دارم؟  

رييس جمهور

رئیس جمهور مملکت به گل نشسته (تلفظ با ضم گاف)، امشب برای بار دوم در سال جاری با دانشجویان دیدار می کند.

توضیح چند مورد واجب است:

الف) هنگامی که من دانشجو بودم و قرار بود حضرت رهبر در دانشگاه سخنرانی نماید و دیدار عمومی داشته باشد، تقریبا هیچ کدام از دانشجویان دانشگاه خودمان به درون دانشگاه راه نیافتند. اما اتوبوسهای دانشگاه تربیت معلم چه بسیار. چرای این موضوع هنوز برای علاقمندان در هاله ای از نور مخفی است.

ب) یک سوال بسیار اساسی. چرا مراسم پرسش و پاسخ فقط با دانشجویان؟ کس دیگری در این مملکت حق پرسش و سوال ندارد و یا عقل و شعورشان کم است؟ چرا از بازنشسته ها و کارمندان و کارگران دعوت نمی شود تا در مراسمی مشابه شرکت کنند؟ حقیقت ماجرا آنجاست که دیدگاه دانشجو به بلوغ نرسیده، حالا آن دانشجو هرقدر هم که می خواهد فرهیخته و اهل علم باشد. دانشجو هنگامی به بلوغ می رسد که با زندگی واقعی و با تمام درگیری های آن دست و پنجه نرم کند و این حاصل نمی شود مگر در بطن زندگی واقعی.

ج) کدام دانشجو؟ دل خوش سیری چند؟

د) لطفا معدل و تعداد ترمهای دانشجویان همیشه در صحنه اعلام شود تا مشخص شود چند در صد دوستان فوق الذکر طبق مقررات وزارت علوم دانشجو هستند.


آنچه دوست دارم

خیلی چیزهاست که دوست دارم اما هیچ وقت نتوانسته ام آنها را داشته باشم و یا در آن شرایط باشم.

همیشه دوست دارم پدربزرگی اهل علم و دانش می داشتم. اما افسوس که هیچ گاه پدربزرگ هایم را ندیدم. پدر پدرم در جوانی دار فانی را وداع گفت و پدر مادرم را به یاد ندارم هرچند انسانی بسیار بسیار شریف بوده. دوست داشتم استاد الهی قمشه ای پدربزرگم باشد. حرف او و کلام ام مثل عسل شیرین و گواراست.

دوست داشتم شغلی داشته باشم که در خدمت طبیعت باشد اما مهندس شدم که وظیفه اش قتل و کشتار طبیعت است.

دوست داشتم راهنمای تورهای کوه نوردی باشم اما هرگز در این راه تلاش نکردم.

دوست داشتم برای عدالت و نور بپاخیزم اما خودم تاریکم.

مسير

برای چه آمده ایم و چه کاره هستیم؟

خیلی وقت ها از پاسخ دادن به این سوال ناتوانم.

می دانم و یا لااقل احساس می کنم که می دانم که قرار است به کجا برویم. اما نمی دانم که چرا آمده ام. چرا هستم؟

دوست دارم آزاد باشم تا بتوانم در جهان آفرنش بچرخم و آن را ببینم. از آغاز تا اکنون را. شاید تنها آرزویم برای خودم این باشد که بتوانم راز آفرینش را ببینم و آن را بفهمم. مثلا دوست دارم معنی زمان را بفهمم. راستی کسی هست که بداند زمان چیست؟ مطمئن هستم که زمان تیک تاک ساعت نیست. پس چیست؟