۱۳۹۹ آبان ۲۳, جمعه

گفت و گو (دوم)

هرچه بیشتر با آدمها حرف می زنم چند چیز برایم روشن تر می شود:

اول: آدمها حرف دلشان را در هزار توی کلمات مبهم می پیچانند و تمام تلاش خود را می کنند که منظور و مقصود خود را پنهان کنند. روشن حرف زدن و صریح بودن در مکالمات ما کمتر حضور دارد.

نمی دانم، اما انگار که گوینده احساس ناامنی می کند و می خواهد تا جای ممکن در امنیت باشد، بنابراین کلی گویی می کند.

به خود می گویم: شاید باید حس امنیت گوینده را تضمین کنم.

دوم: فلانی چیزی می گوید و تمام تلاش خود را می کند تا هم بگوید، هم نگوید (همان بند بالا). بنابر گفت و گوی ما، تصویری از منظور گوینده در ذهن من شنونده حک می شود. این تصویر به احتمال بسیار زیاد ربطی به موضوعی که گوینده در ذهن خود داشته ندارد. ما خیال می کنیم که حرف طرف مقابل خود را می فهمیم. سری تکان می دهیم و بلی بلی می گوییم. اما معمولا گفت و گوی ما کمکی به نزدیک کردن تصورات ما نمی کند. مولوی می گوید: هر کسی از ظن خود شد یار من    از درون من نجست اسرار من.  سر من از ناله من دور نیست ....

من این روزها تلاش می کنم که با پرسشگری منظور گوینده را بهتر بفهمم، اما خیلی اوقات برداشت ها از پرسش من اشتباه است. 

ذهن من  تصویری است، بنابراین مثال به من کمک می کند تا منظور گوینده را بفهمم، اما پرسش از منظور گوینده، خیلی اوقات منجر به مجادله می شود، چون تمرکز از مفهوم به مصداق منتقل می شود. اما اگر من شونده مصداق حرف گوینده را نفهمم، چگونه می توانم مفهوم حرف او را درک کنم؟  




۱۳۹۹ آبان ۱۹, دوشنبه

گفت و گو (یکم)

 تا به امروز حدود دوازده سال از عمرم را در خارج ایران بسر برده ام. از خود می پرسیدم که نتیجه زندگی ام در این سالها برای وطنم چه بوده است. جوابم این بود که چند مقاله ای نوشته ام و در حال ترجمه یک کتاب کوچک هستم. فقط همین؟ 

فکر می کنم که شاید کمترین چیزی که بتوانم باز دهم  بیان آموخته ها و مشاهداتم از پدیده شگفت انگیز "گفت و گو" باشد، به امید آنکه فایده ای برای برای خودم و احیانا دیگران داشته باشد. بخش بزرگی از تصور امروز من از پدیده گفت و گو مدیون برنامه های فوق العاده خوب و آموزنده شبکه رادیویی NPR است.

ما در فرهنگ امروز خودمان کمتر می دانیم که گفت و گو چیست. بگو مگو می کنیم، مجادله می کنیم، جروبحث می کنیم، قل و قال می کنیم، اما گفت و گو نه. 

گفت و گو سخت است و احتیاج به مقدمه و لوازم متعددی دارد که کسب آنها ساده نیست.

اولین گام برای گفت و گو بیرون آمدن از پشت دیوارهایی که برایمان ساخته اند. این دیوارها قدمتی تاریخی دارند و هر روز هم بر ضخامت و هم بر انواعشان افزوده می شود. آنچه در پس دیوار پنهان می ماند هویت نام گرفته است و در پس دیوار ماندن هم دفاع از هویت تلقی می شود.

دیوار نژاد، مذهب، جغرافیا، زبان، آداب و سنن، جنسیت، طبقه اقتصادی، ... همه یک عملکرد مشترک دارند: جدا کردن ما از هم. 

ما وقتی از هم جدا شدیم، اصلا بین ما حرف و دیالوگی شکل نمیگیرد، چه رسد به اینکه ما همدیگر را بفهمیم و ادراک کنیم. 

در دوران دانشجوی در ویرجینیاتک با یک خانم استادی کار می کردم که یهودی بود. با هم خیلی صحبت می کردیم. او یه من یاد داد که بسیاری از احکام خود ساخته ملاهای یهودی فقط برای حفظ حلقه بسته جامعه اقلیت یهودی است و مطلقا دلیل دینی ندارد. 

وقتی که بیشتر فکر کردم، فهمیدم که این مثال برای همه ما عمومیت دارد و اتفاقا چقدر هم خوب کار می کند.

این سخنرانی را ببینید.




  

  

 

۱۳۹۹ شهریور ۳۱, دوشنبه

مانند زنبورها باشیم

 من عاشق زنبورها هستم. قاعدتا از نام وبلاگ پیداست.

این متن کوتاه را بخوانید و حتما ویدیو زیرش را ببینید.



۱۳۹۹ شهریور ۲۰, پنجشنبه

مغلوب

 کرونا همه را به زانو درآورده.

۱۳۹۹ شهریور ۲, یکشنبه

تقاص خدمت به وطن

 وقتی انقلاب شد دکتر خانلری در ایران ماند. دستگیر شد. روزها در اوین بود تا سرانجام مرتضی مطهری به دادش رسید و از زندان خلاص شد. شاید مطهری میدانست که ارزش او چیست. شاید. سالها استاد و وزیر و سناتور و ... بود، پس باید تقاص کارهای طاغوتی اش را به ملت انقلابی ایران پس می داد. علامه ادبیات ایران خانه نشین شد، اموالش مصادره شد، جریمه شد تا حقوق حرام دوران سناتور بودنش را پس دهد، خانه اش واکاوی شد و ... و در فقر مطلق زندگی کرد تا مرد. آنقدر فقیر شده بود که حتی نمی توانست خرج تعمیر ریش تراشش را بدهد. 

علامه ادبیات ایران نحیف مرد، اما پیشانی اش سپید و بلند بود. یک اثرش، منظومه عقابش، برتری داشت به تمام حاکمان نالایق بر امورات ایران. 



پدرم سالهاست که بازنسشته شده است. اما همچنان برای گذران زندگی کار می کند. چند وقتی است به اتهام حمایت از سلطنت پهلوی خانه نشین اش کرده اند. مضحک است. پدر من و سلطنت با هم در یک جمله جمع نمیشوند، چه رسد که انگش به او برسد. آن روزهایی که ملاها دست بوس اعلیحضرت بودند و دهانشان در آخور دربار بود، پدر من و امثالش در ساواک کتک می خوردند، اما امروز پرونده ها را کس دیگری می نویسد. بعد نوبت جنگ شد و کار بهداشتی و درمانی در جبهه ها و روستاها. ماموریت هایی که گاه ماهها طول می کشید و ... اضطراب ما که هفته ها از او خبری نداشتیم و حتی دریغ از تلفنی ... امروز برایش پرونده ساخته اند و ... پدر من کجا و خانلری کجا؟ حیف از ایران که در دستان این بیسوادان و جاهلان و پلیدان و بیشرفها باشد.



۱۳۹۹ مرداد ۲۲, چهارشنبه

وقتی برای اتلاف نداریم

یازار انتخابات امریکا در حال گرم شدن است و نظرات سیاست پیشه گان ایرانی در این باب بسیار گوناگون است. یکی امیدوار آمدن و پیروز شدن جو بایدن است و دیگری امیدش به ترامپ است و فشار حداکثری اش و ...

وقت برای امریکا زیاد است، نسل امریکایی ها در اثر دشمنی بین این دو کشور نابود نشده است. اتفاقا منفعت امریکا در طولانی شدن این خصومت است تا منطقه را غارت کند و بازار نفت را کنترل کند و اسلحه بفروشد و اعراب و اسراییل را متحد کند و ... آنکه وقت ندارد ما ایرانی ها هستیم، اما انگار حواسمان نیست که چه بلایی برسرمان آمده است. ما وقت نداریم. بخش بزرگی از مردم ایران زیر فشار کمرشکن هستند، تحریم و نوکاسبان تحریم مردم را بیچاره کرده اند، اما انگار که حاکمیت چشم بینا و گوش شنوایی ندارد. همه امورمان را گره زده ایم به آمدن این و رفتن آن. البته رویه جمهوری اسلامی از همان روزهای اول کارتر و ریگان همه بوده و همین خواهد بود.

وقت ما تنگ است. تنها سرمایه مان عمر است که در میان این توفان مهیب باد شده و میشود و ما بعد از چهل و اندی سال همچنان چشم بسوی واشینگتن و لندن هستیم و آمدن و رفتن این و آن. 


  



۱۳۹۹ مرداد ۳, جمعه

بیهوشی

دیروز وقت معاینه کلونوسکوپی داشتم. در اتاق آماده سازی و قبل از بیهوشی چند سوال در ذهن داشتم که از دکتر بپرسم. اما فرصت دیدار دکتر مهیا نشد. بیهوش شدم و معاینه انجام شد.
وقتی به خانه رسیدیم، چند ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم همسرم پرسید که آیا مکالمه با دکتر را به یاد دارم یا نه؟ چیزی در ذهنم نبود.
همسرم گفت که بعد از اتاق ریکاوری با هم به اتاق دکتر رفته بودیم و من حدود پانزده دقیقه با دکتر حرف زده بودم.
چیزی یادت می آید؟ ابدا.
همسرم گفت که چند سوال مشخص را بارها و بارها از دکتر در اتاقش پرسیده بودم و او هم جواب داده بود. 
چیزی یادت می آید؟ هیچ.
همسرم سوالها را برایم گفت. همان هایی بودند که قبل بیهوشی در ذهن آماده کرده بودم. اما فرصت نشده بود که بپرسم.

خلاصه که من ظاهرا در هوشیاری بودم و با دکتر سوال و جواب می کردم. اما هرگز چیزی از آن دیالوگ را در خاطر ندارم. 

====

مادربزرگم سال هفتادوهشت در دوران اتفاقات کوی دانشگاه فوت شد. چند سالی بود که اختلال حواس داشت. اواخر هیچ چیزی را به یاد نمی آورد. اما یک جمله را بدون اشتباه  تکرار می کرد: "مریم را کشتند".
دخترش، خاله ام، را در سال شصت و دو در بیست و سوم مرداد ماه نکبت، در بیست و دو سالگی اعدام کرده بودند.
شاید مادربزرگم بعد از آن تاریخ هرگز به هوش نیامده بود. 
  


۱۳۹۹ تیر ۳۱, سه‌شنبه

ما

از 



می ترسند. تمام حیله ها و ترفندهایشان هم برای نابودی ماست.

۱۳۹۹ تیر ۲۵, چهارشنبه

عصیان

آن جوانان عصیان کرده که بانکی را آتش زده اند و با تلفن همراه شان از تخریب فیلم گرفته اند و آن را به دست دشمن رسانده اند ... محکوم و مستحق مرگ هستند. مگر غیر آن هم می شود؟
اما
آن شیخ و  ملا و وزیر و وکیل و مدیر که سیستم بانکی کشور را نابود کرده اند و بانکها را دوشیده اند، و اختلاس ها کرده اند و ضربه ها زده اند و هزاران هزار برابر آن جوانان خسارت ایجاد کرده اند، اما شایسته تقدیر اند و تشویق.

عدل و داد در مجموعه نظام مقدس اینگونه تجلی می یابد. باقی حرفها و فلسفه ها و آیه ها و حدیث ها و سخنرانی ها و نوشته ها، حرف مفت است.

امروز و فردا اعدام نمی کنند. 
سکوت می کنند. سکوت را خوب بلد هستند.
غول کاغذبازی و وکیل و ... در سیستم دادگستری به راه می افتد. 
چند هفته بعد، 
ناکهان 
اعلام می کنند که در فلان سحرگاه آن خائنین به وطن اعدام شده اند. 
بعد هم میگویند که شورای عالی قضایی موافق نبوده است. پس چه کسانی بوده اند؟ 
فلانی و فلانی و فلانی متاسفانه با هم تصمیم کرفتند و خودسرانه عمل کردند و .... 

و خانواده ها می مانند در پی فلانی و فلانی و فلانی 
که کجا هستند و که هستند و ... 
و هر وقت مادر سعید زینالی فهمید که پسرش پس از کوی دانشگاه سال هفتاد و هشت کجاست، آنها هم خواهند فهمید که فلانی ها کدامند.

والسلام.



۱۳۹۹ تیر ۲, دوشنبه

کاشفان فساد

سربازان ولایی مگس جاسوس را در ارتفاع هزاران پایی با نقطه زن می زنند، در قعر دریا و دل بیابان ها فساد را کشف می کنند، محافظان تقلبی یوز ایرانی را می شناسند و میدانند که فلانی ها از سرگین خزندگان بیابانی اطلاعات هسته ای استخراج می کنند و به اسراییل می فرستند و ...
هم اینان هم کشف می کنند که شارمین نامی با تشکیل موسسه‌ای خیریه و در پوشش اقدامات عام‌المنفعه اقدام به شبکه‌سازی برای نفوذ در سطوح مختلف افکارعمومی کرده است. 
می خواهد نفوذ کند؟ غلط کرده است. می خواهد با عملش بی عملی ما را بر ملا کند؟ غلط کرده است. می خواهد به علمای ما درس علی بودن بدهد؟ غلط کرده است.
او و همه تیم جاسوس فاسدش را دستگیر می کنند، دو ماه و شش ماه و چند سال و ... در محبس انفرادی نگه اش می دارند تا خودش اعتراف کند که چگونه آلت دست اسراییل بوده است ، چگونه بهایی و یهودی مخفی بوده و ... و چگونه شبکه مافیایی راه انداخته بوده است.

اما بیخ گوش همین سربازان ولایتمدار امثال خاوری و قالیباف و ... و اکبر طیری و قاضی منصوری و ... در  راه های لواسانات و محلات فرسوده و نافرسوده طهران رژه می روند و خبری از کشف چیزی نیست. شهر در امان است و شکر خداوند سایه ولایت بر سرمان. 

برای آنها انحراف و احیانا اگر چیزیکی به نام فساد است باید احراز شود، اما برای بقیه بیگناهی باید ثابت شود. 
و چنین است پلیدی مجموعه قضا در نظام نحس و پلید جمهوری اسلامی.  

و من هنوز در حیرتم از صبر و استقامت افرادی مانند رهبران جمعیت امام علی و ...