۱۳۹۴ مهر ۱۳, دوشنبه

ساعتی در کتابخانه مرکزی دانشگاه مریلند

اتاقی که در دانشکده دارم، تا اواسط تابستان بسیار گرم است و تا اواسط زمستان بسیار سرد. دلیل اش هم این است که تکنسین های سیستم تهویه مطبوع همیشه چند ماهی از برنامه عقب هستند. 

امروز به بهانه سرد بودن اتاق تصمیم گرفتم که کارم را در کتابخانه مرکزی دانشگاه انجام دهم. البته دلیل دیگری هم داشتم. این روزها، روزهای آخر کارم در دانشگاه مریلند است و بزودی باید از اینجا خداحافظی کنم. بنابرای خواستم جاهای که در این یک سال و اندی ندیده ام را ببینم. دانشگاه مریلند کتابخانه های متعددی دارد. شعبه ای از آن که مربوط به کار من است در دپارتمان ریاضی قرار گرفته. آنجا زیاد رفته بودم و مشتری دایم بودم. اما کتابخانه مرکزی بیشتر ملک طلق دانشجوهای آندرگرد است.

کتابخانه مرکزی بسیار قدیمی تر و بزرگتر از کتابخانه مدرن و جدید ویرجینیاتک است. گشتی در آن زدم و برایم جالب یود که چقدر زیاد کتاب فارسی و عربی و عبری دارد. کتابهای فارسی اش طیف گسترده ای را شامل می شد، از سخنرانی های مرحوم طالقانی تا تفسیر المیزان و کتاب های تاریخی گرفته تا طنزهای ابراهیم نبوی و ...


این عکس انگار که از کتابخانه پدرم گرفته شده است!!!

 بعد از گردشی کوتاه میزی نسبتا بزرگ و خالی پیدا کردم و کار را شروع کردم. حدود یک ساعتی گذشته بود که سر و کله ی دختر و پسری که دوست پسر/دختر نبودند، پیدا شد. آمدند و در سمت جانبی میز نشستند. بدون تردید بسیت سال نداشتند. بسیار جوان بودند.
با هم درس می خواندند. دختر از کارت های فلش خودش استفاده می کرد و از پسر سوال می پرسید. به وضوح درسش از پسرک بهتر بود. گمان کنم اولین موضوعی که با هم مرور کردند ربطی به علوم انسانی داشت. بعد هم کمی ریاضی خواندند.
بعد این همه سال زندگی در دانشگاه، صحنه درس خواندن دو آدمیزاد برایم تازگی نداشت. آنچه برایم جالب بود کلماتی علمی بود که آنها استفاده می کردند. من باید اعتراف کنم که برخی از آن کلمات را وقتی دانشجوی دکتری بودم یاد گرفتم و آنها را در دوران لیسانس و فوق در بهترین دانشگاه ایران، شریف، اصولا نشنیده بودم!!! شاید گمان کنید که شاید آن اصطلاحات مربوط به علوم انسانی بودند و به همین دلیل من آن ها را نشنیده بودم. خیر. آن کلمات جادویی مربوط به علم آمار و احتمالات بودند که هرگز در اغلب  دپارتمان های مهندسی شریف کلمه ای از آنها گفته نمی شود. 
خیلی ها اعتقاد دارند که سطح علمی شریف (!؟) و دانشگاه های خوب ایران از دانشگاه های اینجا بهتر است. من سالهاست که درباره صحت این گزاره تردید جدی دارم.


   McKeldin Library

۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه

لاطائلات

هر چه از بلای فیسبوک و وایبر و تلگرام و ... بگوییم، کم گفته ایم.

مسیر حرکت هر جامعه ای انگار که بدون تغییر است، مانند جاده ای که از جایی آغاز شده و به سرانجامی می رسد. تنها امری که تغییر می کند، ظاهرا سرعت حرکت در آن مسیر است.

جاده زندگی عموم مردم کشور ما قرن هاست که جاده ای است پر از خرافات و توهمات و مزخرفات. سالها قبل که اسباب بازی های مدرن مانند اینترنت و موبایل و ... نبود، جاده خاکی بود و سرعت حرکت در آن کم بود.
کتاب مورد علاقه عموم کتاب های کشکولی بود و مردم پشت قرآن های امامزاده ها مزخرف می نوشتند و بقیه را تشویق و ترغیب می کردند که مزخرفاتشان را اشاعه دهند. این روزها نوادگان و فرزندان همان مردمان قدیم، اسباب بازی های سریع تری دارند: وایبر و تلگرام و فیسبوک و ...

من حقیقتا در شگفت هستم از حجم لاطائلات تولید شده توسط این مردم:






تصویر کوروش بزرگ مظهر عدالت بشری بر روی سقف دادگستری ملی ایالات متحده آمریکا اگه ایرانی هستی اینو شر کن



بابام میگفت: یک یارو رو به خدا کرد و گفت خدایا اگر قرار شد یک روز این سقف رو سر من خراب بشه بهم یک نشونه ای بده که من بفهمم و زن بچه ام این زیر له نشدند. بعد چند وقت سقف خونه یک ترک خورد. یارو یک نگاهی کرد و گفت مشکلی نیست خدا منو تنها نمیزاره اگر بخواد چیزی بشه خبرم میکنه، تَرَکِ بزرگتر شد و شروع کرد ازش گچ و خاک ریختن دوباره گفت خدا همراه منه، سقف نصفه کج شد بازم گفت خدا هست. بعد سقف ریخت تو سر خودش و خانوادش و مردند. رفتند اون دنیا گفت خدایا چرا بهم خبر ندادی؟ خدا فقط تماشاش کرد.... حالا من اگر به نشانه و آیت فرستادن خدا اعتقاد داشتم، جدا فکر میکردم خدا داره میگه دور کعبه و آل سعود رو خط بکشید و اینقدر این پولهای مفت رو ندید به حامیان داعش. به هر حال متاسفم برای اونایی که امروز جونشون رو از دست دادند. و نه عیدی میبینم نه دلیلی واسه تبریک گفتن.



۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

مهرماه، کلاس هنر اول راهنمایی، درخت

امروز تا دبر وقت دانشگاه بودم. حوالی عصر رفتم و قدمی زدم. نزدیک ساختمان Stamp یک جماعتی روی زمین و پله ها نشسته بودند و نقاشی می کشیدند. مدل شان هم یک درخت فوق العاده معمولی بود.
یاد کلاس اول راهنمایی افتادم که معلم هنرمان آقای یوسفی (هر کجا هست، خدا خیرش بدهد) ما را به حیاط مدرسه برده بود و از ما خواسته بود که درختی را نقاشی کنیم. بیچاره درخت در وسط آهن و سیمان گیر افتاده بود. چند سالی آنجا بود و بعد هم به حکم توسعه پارکینگ و ... از ریشه درآمد و جایش را آسفالتی بد ریخت گرفت.

عکس زیر ربطی به آن درخت ندارد، فقط باز هم یادم آمد که پنجره کلاسمان رو به درختی مانند زیر باز می شد که آن هم قطع شد، جایش هم خاک خشک و خالی ماند.


۱۳۹۴ شهریور ۲۵, چهارشنبه

همه پیش به سوی دکتری

نظر دایی جون درباره رابطه آخوندها با دانشگاه این بود که جنس آخوند تمام تلاشش را خواهد کرد تا عزت و احترام طبقه درس خوانده را لجن مال کند. درباره دانشگاه آزاد می گفت که این دکان و دستک را علم کرده اند تا تولید انبوه فارغ التحصیل دانشگاهی کنند و همه چیز را به سخره بگیرند. 
امروز خبردار شدم که دختر عمه عزیز که اصولا دیپلم اش را با ضرب و زور گرفت و برایش علم و دانشگاه مسخره ترین موضوع دنیا بود، در دوره دکتری فلان رشته مشغول شده است. 
آخوند جماعت با دین و اخلاق و علم و انسانیت ... کاری کرد که مغول نتوانست با خراسان بکند.



۱۳۹۴ شهریور ۹, دوشنبه

جزیره پناهجویان استرالیا

نباید منفی بود و باید جلو رفت و مشکلات را حل کرد. 
اما بد هم نیست اگر نگاهی به حال و روز دنیا داشته باشیم تا ببینیم که قرار است چه چیزی را جلو ببریم و آن چه تا کنون جلو برده شده چیست و چگونه است.

امروز برنامه صبحگاهی رادیو درباره پناهجویانی بود که در یکی از جزایر استرالیا گرفتار شده اند. دکتری استرالیایی از وضع آنها می گفت و از بحران انسانی که آنجا رخ می دهد. از کودکی شش ساله گفت که تلاش کرده بود خودش را حلق آویز کند. او می گفت که به طور سیستماتیک مردم بدبخت و پناهنده در آنجا آزار داده می شوند و از کمترین امکاناتی هم محروم هستند.
  
خانم مجری بی بی سی (راضیه اقبال) از او درباره قانونی که دولت استرالیا تصویب کرده است سوال کرد. قانون می گوید که هر کسی که کار دولتی دارد، اگر از وضع مردم پناهجو انتقادی کند، تا دو سال حبس می شود. دکتر کودکان با حالتی انسانی گفت که خود را آماده کرده است و ... ابایی ندارد.

دقت کنید، آنجا استرالیاست، ایران و افغانستان و نیجریه و سوریه نیست. کشوری است دموکراتیک و مظهر دموکراسی.

تف به آن دموکراسی و آن همه قانون نحس و نکبت آن که فقط دکوری است برای تطهیر آن همه کثافتکاری و بی رحمی و البته سدی محکم در برابر آدمهای فقیر و ضعیف که همیشه ی تاریخ تحت ستم بوده اند.

کار دنیا، از غرب گرفته تا شرق، گره خورده است، دنیا را آشوبی عمیق فرا گرفته است. یکی از ریشه های این همه گرفتاری هم زیاد شدن فاصله های طبقاتی است. نمی دانم، شاید همیشه این گونه بوده و امروز نوبت ماست که شاهد آن باشیم و کاری کنیم. 
فقط و فلاکت و بدبختی انگار انتهایی ندارد.


۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

سفر نیویورک

باید اعتراف کنم که بعد شش هفت سال زندگی در امریکا هنوز بافت این جامعه را نمی شناسم.
بعد مدتها فرصتی شد که سه روزی به نیویورک برویم. یک بار هم نوامبر سال 2009 رفته بودیم. اما این بار فرق داشت.
بیشتر از وسایل نقلیه ی روی زمین استفاده می کردیم، بر خلاف آن سال، و البته هتل محل اقامت مان در خود منهتن بود، بر خلاف آن سال که در نیوجرسی هتل داشتیم و باید کلی قطار و اتوبوس و مترو سوار می شدیم تا به منهتن برسیم.

نیویورک دنیایی دیوانه ای است. سرعت، همهمه، شتاب، شلوغی، آلودگی، زباله، ترافیک. من حقیقتا نمی دانم که چرا کسی باید از این شهر خوشش بیاید. شاید این حس خیلی شخصی باشد و نباید آن را به بقیه تعمیم داد، اما احساس می کنم که اوقاتی که در آن شهر بودم، معنی اتلاف عمر و عبث بودن زندگی مادی را کاملا درک می کردم. کار کن، از صبح علی الطلوع تا شب، با یک مترو بوگندو این طرف و آن طرف برو، شب تا دیر وقت در بار و رستوران باش، استراحتی کن و صبح دوباره از نو همان سیکل را تکرار کن.
البته بی انصافی است اگر نگویم که از مغازه های کوچک و بیزنس های شخصی آن خوشم آمد، هزار رستوران کوچک و متنوع. آنچه که اصلا دوست نداشتم و ندارم، آن آسماخراش هایی که همه چیز حول محور آنهاست: موسسات مالی و اعتباری. و این که آدم ها می شوند مهره ای پست و بی ارزش در آن موسسات کلاه بردار و دزدان سیستماتیک و مدرن.

این هم عکسی از یک تابلو خطاطی در موزه هنر نیویورک و عکسی از برج تازه تجارت جهانی که البته به هم بی ربط نیستند.




۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

تازه اول راه است

امروز روز مهمی است. خدا را شکر که تلاش های طرفین به نتیجه رسید و تفاهمی امضا شد. اما تازه اول را ه است.
 باید یادمان باشد که این تفاهم مانند جوانه ای است که تازه از خاک سربرآورده است. جوانه ای ظریف که بسیار شکننده و ضربه پذیر است و با کوچکترین سیل آب و وزش باد و گرمای خورشید خواهد مرد. رشد و ستبر شدن این جوانه محتاج پایمردی و صبر و درایت است.
دشمنان این جوانه هم زیاد و قدر قدرت هستند. از وطنی های مزدور گرفته تا اسراییلی های بی شرافت و راستگراها و نئوکان های امریکایی.

این هم عکس امروز



۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

عکسی تکراری

از خدا که پنهان نیست ... امسال توان جسمی روزه گرفتن ندارم. دیروز را تلاش کردم که نتیجه اش خیلی بد بود. 
خلاصه به هر جان کندنی بود تا اذان مغرب صبر کردم. اذان را که گفتند فقط و فقط به این عکس فکر می کردم.



این زن/مادر بدبخت که در این حال افتاده است و بچه ای بی گناه که احتمالا چند دقیقه ای آن سرم را بالا نکه می دارد و بعد، از مادر می خواهد که برایش غذایی پیدا کند، در حالی که مادر خودش در میان تلی از زیاله ها در حال مرگ است و توان تکان دادن خود را هم ندارد.
تمام دیروز به همین یک عکس از هزارن نمونه واقعی فکر می کردم و واقعا آروزی مرگ می کردم که نمی توانم برای این انسان های بدبخت کاری کنم. به خودم فکر می کردم که کجا هستم و در چه دنیای مجازی و مسخره ای زندگی می کنم و چگونه از درد آدمها کم خبرم. 

۱۳۹۴ خرداد ۲۱, پنجشنبه

حضور خونین داعشی های وطنی در برابر فحشای زنان هرزه

نمی دانم که چطور درباره این موضوع بنویسم که حق داستان ادا شود.

انقلاب هر چه بود، ما را گروگان جماعتی دیوانه، روانی، عقده ای و وحشی کرد. داعشی های وطنی.

این جماعت هر روز بر قدرت خود افزودند و می افزایند، شاید چون عادت "ایستادن در برابر ظلم" در ما مردم ایران نیست. گاهی هم در برابر موج های زودگذر مردمی عقب نشسته اند، مثل خرداد 76، اما یک امر را خوب فراگرفته اند و خوب اجرا می کنند: صبر و پایداری برای افکار مالیخولیایی شان. خاتمی و داستان سبز را با همین تکنیک نابود کردند.

کشور را با توهمات خودشان فلج کرده اند، چنان مسایلی خلق کرده اند که در این دوران آدمیزاد به آنها می خندد. اما برای آنها آنقدر بزرگ است که حاضرند تمام هست و نیست مملکت را فدایش کنند. رویه شان در تمام این سالهای نکبت همین بوده است.

شما متن زیر را بخوانید و ببینید که این دیوانگان قدرت بدست چه می کنند و چه سازی برای مردم کوک کرده اند:



زنان این مملکت چه گیری کرده بین این همه روانی و عقده ای و دیوانه.
خجالت آور است بخدا قسم.
تف به این دین بی خاصیت و این عقاید متحجرانه تان.

دییگر نمی توانم بنویسم، حال خفگی دارم. 

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

اگر یک دقیقه خدا بودم

داشتم فکر می کردم که اگر من خدا بودم، چه عاملی می توانست جلوی من را بگیرد که تمام مردم دنیا را بخاطر کثافتکاری هایشان نابود نکنم؟
در لحظه، جوابم کودکان زیر سه سال بودند و خنده ها و بازی های معصومانه شان.

داشتم در خسابان "گردو" در فیلادلفیا راه می رفتم، نزدیک کتاب فروشی بزرگ بارنز & نوبل، پاسخ تقریبا تکراری برای پرسشم حس کردم: نیکوکاری آدمها در حق همدیگر. خانمی کاملا فقیر روزنامه می فروخت. 1 دلار. درآمد روزنامه مخصوص تامین مسکن برای بی خان و مان ها بود. فروشنده خودش هم از آن دسته بود. آدم هایی در آن جامعه روز و شب خودشان را وقف نوشتن و چاپ روزنامه ای می کنند که فروشندگانش بی خان و مان هستند و منبع درآمدشان همین است.
نمی دانم شاید حسم کاذب است، اما این حس باید از نزدیک تجربه شود. با چک نوشتن و پرداخت اینترتی و ... بدست نمی آید. سالها قبل در ایران این حس را بیشتر تجربه می کردم.

خنده بچه ها و تلاش آدمهای خیّر خوشحالم می کند، اما هنوز نمی دانم که اگر خدا بودم آیا آنقدر الکی خوش بودم که با دیدن بچه ای در بغل مادرش و یا خیّری نیکوکار دست از نابودی نسل بشر بردارم یا نه.