۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

بلاخره یا این است، یا آن

مسابقه رونمایی از فسادهای مالی حکومتی در این روزها چنان پرشتاب است که انگار خبری است در آن پشت ها.

یکی از انتقال 22 میلیارد دلار به بیرون از کشور می گوید و دیگری از خورده شدن 700 میلیارد دلار پول نفت و آن یکی از خبراز اختلاس 6500 میلیارد تومانی می دهد و ... رحیمی معاون اول رییس جمهور سابق به جرم اخلاس به زندان می افتد و ... 

چه کرده است این حکومت اسلامی با مردم که قبح همه چیز ریخته است و دیگر شنیدن رقم درشت و نجومی برای همه عادی شده است و از همه بدتر اینکه اگر کسی هم ندزدیده باشد، در زمره دزدها حساب می شود و یا در زمره احمق ها و ابله های بی دست و پا و چلفت که هیچ بلد نیستند.

بگذریم،

اما داستان آقای رحیمی: حکابت ایشان از دو حال خارج نیست، یا ایشان واقعا دزدی و اختلاس کرده اند که آنگاه باید فاتحه نظام اسلامی را خواند که ایشان چندین سال بر مسند معاونت اول رییس جمهور بی کفایت بوده اند، و یا ایشان جرمی نداشته اند (چنانچه خودشان در نامه مفتضحانه شان خطاب به محمود ا.ن. نوشته اند) که باز هم وامصیبتا از ظلمی که قوه قضا برایشان روا داشته است. ایشانی که در حلقه قدرت بوده اند، اگر از کژی و ظلم قوه قضا ایمن نیستند، من و مایی که از آدم معمولی هم معمولی تریم، ایمن خواهیم بود از ظلم قاضی حکومتی؟


۱۳۹۳ بهمن ۱۹, یکشنبه

دو لبه قیچی در هماهنگی کامل، به پیش

آنقدر در این باره نوشته ام که دیگر خودم هم حال تهوع می گیرم. اما برای حفظ خاطرات هم که شده باید بنویسم و می نویسم هرچند که حالم بد است، خیلی بد.

مذاکرات ایران و امریکا به هیچ جایی نخواهد رسید. دوران اوباما و ظریف و کری و روحانی هم می گذرد، جامعه ایران با تمام وجوهش از اقتصاد و اخلاق گرفته تا تمام روابط داخلی اش فرسوده تر می شود و همچنان در بر همان پاشنه خواهد چرخید. انتخابات آینده آمریکا جمهوریخواهان را دوباره بر سر کار می آورد و کسی مانند جب بوش احتمالا هفت تیر امریکا را دوباره در دست خواهد گرفت.

دو لبه قیچی در ایران و امریکا-اسراییل در هماهنگی کامل و بی نظیر قیچی کردن کمر ملت ایران را کامل خواهند کرد تا وقتی که دیگر هیچ باقی نمانده باشد. 

نظام حکومتی ایران در دامی افتاده است که امکان خروج از آن را ندارد مگر اینکه باز جام زهری مهیا شود و کسی پیدا شود که آن را داوطلبانه بنوشد. نظام مقدس تمام آبرو و هستی خود را با امری گره زده است که کوچکترین نفعی برایش ندارد، اما گره هر روز کورتر می شود و دستان ظریف هم با همه ظرافتش نمی تواند گره را باز کند. 

امروز آقای خامنه ای، جلوه کامل نظام مقدس، فرموده اند که توافق باید یک مرحله ای باشد و "توافق نکردن بهتر از توافقی است که با منافع ملت ما در تضاد باشد و باعث تحقیر ملت بزرگ ایران شود".
و حرف آخر را هم ظریف زده: که تمدید دوباره مهلت گفت و گوها به نفع هیچ یک از طرفین نیست و افزود در صورت عدم حصول توافق میان دو طرف، "دنیا به آخر نمی رسد".
این حرفهای پشت سر هم یعنی تیر خلاص. تمام. منتظر هیچ نباشید. خبری در مارچ نخواهد بود جز متهم کردن همدیگر به کارشکنی و عدم وجود اراده در طرف مقابل برای رسیدن به توافق و ...
یادمان باشد که معنی توافق سیاسی چیست. یعنی تغییر سیاست هایی که موجودیت "نظام" با آنها گره خورده است و این تغییر امکان ندارد. 
بنابراین باید آماده جشن با شکوه آقایان نتانیاهو و حسین شریعتمداری و رسایی و ... باشیم.

مردم ایران هم هیچگاه امکان این را نداشته اند که از نظام مقدس سوال کنند که آن نفعی که شما می فرمایید دقیقا چیست؟ روزها و ماه هایی بود که می فرمودید "انرژی هسته ای حق مسلم ماست"، بعدا این شعار تبدیل شد به "غنی سازی حق مسلم ماست". راستی فاصله بین انرژی هسته و غنی سازی چقدر است؟ و اصولا فرض کنیم که غنی سازی کردیم، بعدش چه؟ استفاده اش برای ملت چه خواهد بود؟
دروغ و فریب از هر دو سوی دعوا آنقدر عیان است که اصلا احتیاجی به کلام من و امثال من نیست. بدبختی اینجاست که ملتی گروگان دست گروه های قدرت در داخل و خارج ایران شده اند و انگار خلاصی برای آن وجود ندارد. اسراییلی ها دنبال دشمن مناسب و درخور خود هستند تا جنایت هایشان را پوشش دهند و موجه کنند، داخلی ها هم دنیال استکبار و اسراییل هستند تا کثافتکاری های بی پایان و عدم کفایت شان را پنهان کنند. ملت ایران و من و شما هم تاوان این هماهنگی بی نظیر را می دهیم.  

در تمام این دهه های نکبت گرفته، سیاست بازان ایرانی یک خاصیت مشترک داشته اند: وقت و سرمایه های انسانی و مالی تلف شده برایشان اهمیتی نداشته. خلاص. 

  

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

عراق، سوریه.

هرقدر هم که جنگ را دیده باشیم، نمی توانیم بفهمیم که نه میلیون آواره، بیش از نصف جمعیت کشور، یعنی چه و احتمالا باز هم نمی توانیم بفهمیم که دویست هزار کشته یعنی چه. نمی توانیم بهمیم که چهار سال در سرما و گرما زندگی کردن یعنی چه.

آنچه در سوریه رخ می دهد جنایت است. جنایتی که دو سویه ی آن ارتش و جکومت سوریه و مخالفان وحشی و گروهای اسلامگرای و سکولار مسلح هستند. 
این روزها همه جا از وحشی بودن و سفاک بودن گروهایی مثل داعش و ... می گویند و اخبار آنها داغ داغ است. اما به دلایل مختلف سرمان را زیر خروارها غفلت کرده ایم و از شقاوت و بی رحمی دولت سوریه نمی گوییم و نمی شنویم. 

حکومت حافظ اسد و بشار اسد دقیقا مشابه حکومت صدام بر عراق است، با تفاوت های اندک بیرونی که البته مهم هستند. اما هر دو برای آنهایی که در داخل آن کشورها زندگی می کنند، یکسان هستند.
کافی است به اسم حزب حاکم فعلی در سوریه و حزب سرنگون شده عراقی نگاه کنیم، حزب بعث. همان حزبی که در عراق حاکم بود و صدام سمبل وو رهبرش، دشمن شماره یک ما بود و هزارن نفر از بهترین های ما را کشت و خانواده ها را نابود کرد و ...

===
از ویکی پدیا: حزب بعث در سال ۱۹۶۳ در سوریه به قدرت رسید اما اختلافات داخلی بین اعضا باعث شد تا در سال ۱۹۶۶ گروهی از این اعضا که در شاخه منطقه‌ای سوریه متمرکز شده بودند علیه حکومت سوریه و شاخه ملی (فراکشوری) حزب بعث کودتا کرده و حکومت را به دست گیرند. از این زمان اختلاف بین شاخه سوریه و شاخه عراق حزب نیز اوج گرفت و دو سال بعد شاخه عراقی حزب هم به ایجاد سازمان مستقلی با نام حزب بعث اقدام کرد که رقابت و دشمنی سختی با شاخه سوریه‌ای داشت.
===

تفاوت سوریه و عراق هیچ نیست جز رقابت درونی آنها که یکی را در برابر ایران قرار داد و دیگری را در کنار ایران. اگر صدام بد بود و دشمن ما، حافظ اسد خوب بود و دوست ایران. اگر عراق به ایران موشک می زد، اسد به ایران موشک می داد.
اگر برای فروپاشی حکومت صدام و هلاکتش در ایران جشن گرفتند و حق هم داشتند، برای از هم نپاشیدن حکومت اسد در سوریه خون ریخته می شود و از دنیا و آخرت ما هزینه می شود. 

اگر از دید مردمی که در این دو کشور زندگی کرده اند داستان را ببینیم، داستان یکسان است: تا وقتی که به دیکتاتوری حاکم تن می دهی، امنیت داری، شغل داری، دکتر و دوا داری، سیستم اداری منظم داری و همیشه کسی هست که درباره تصمیم هایی که تو باید بگیری، از قبل تصمیم گرفته است. اگر با صدام و اسدها باشی همه چیز داری. اما اگر ذره ای با او مخالفت کنی بدترین شکنجه ها منتظر تو خواهد بود. عکس دیکتاتور همه جا هست و هر از گاهی درباره او نظر سنجی عمومی می شود و او با رای فوق قاطع مردم دوباره برای چندین سال حاکم مطلق می شود. پسرها و برادرها و دامادها و پسرخاله ها و ... هم همه کاره مملکت هستند و هر از گاهی یکی از آنها مورد غضب حاکم مطلق العنان قرار می گیرد و سر به نیست می شود. 

صدام و اسدها یکی هستند. اما بوق تبلیغی نظام  یکی را بد و اهریمن و دیگری را خوب و دلسوز مردم معرفی می کند. تفاوت همین جاست. تفاوت آنجاست که سوریه برای ایران می شود مسیر استراتژیک برای دسترسی به دشمن ایدئولوژیک نظام یعنی اسراییل و مسیر دسترسی به آن گروهی که همه مسیرها به او ختم می شود. پس باید آن را حفظ کرد. به هر قیمت. به قیمت جنگ داخلی. به قیمت انداختن کور بمب های بشکه ای بر سر مردم بدبخت و بی دفاع. "هدف مقدس وسیله را توجیه می کند". 

چقدر ساده انگارانه و احمقانه است که همه تقصیر را بر گردن داعش و امثالهم بیاندازیم و نقش حاکم دیکتاتو را در شکل گیری این بازی خون آلود نادیده بگیریم.



۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

تظاهرات در فیلادلفیا

چند روز قبل در شهر قیلادلفیا بودم. دوربین در دستم بود و در منطقه مرکزی شهر بودم که حضور همزمان سه هلیکوپتر و صدها ماشین پلیس توجهم را جلب کرد. خیابانها خالی بود و فقط عابرین پیاده و یا دوچرخه سوارها دیده می شدند. معلوم بود که تظاهراتی در جریان است. با دیدن سیاهپوستانی که در گوشه و کنار ایستاده بودند احتمال دادم که تظاهرات در ادامه همان تظاهرات های اخیر برای اعتراض به پلیس باشد. بیشتر که دقت کردم یادم افتاد که روز مارتین لوترکینگ است و جنبش مدنی امریکا.
به صف تظاهرات کنندگان پیوستم. از هر فرقه ای که تصور کنید، وجود داشت: سفید و سیاه و جوان و میان سال. شعارها هم متفاوت بود، گروهی به عنلکرد خشن پلیس معترض بودند، عده ای هم در برای صلح شعار می دادند، شماری برای مسایل مدارس دولتی داد می زدند و گروهی هم برای افزایش حدااقل دستمزد به 15 دلار در ساعت.
حدود بیست دقیقه ای همراه جماعت بودم و چند عکس هم گرفتم که بعضی هایشان را در زیر می بینید.







یک جمله ای از قول مارتین لوترکینگ روی یک پلاکارد نوشته شده بود که برای من جالب و آموزده بود:
When you are right you cannot be too radical

  

۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

چرخه باطل فقر و فکر باطل

چقدر دقیق تر خواهد بود که پدیده فقر و سرخوردگی های اجتماعی را در پروسه تولید و تکثیر احمدی نژاد ها و احمدی نژادی ها در نظر بگیریم و مثل کبک سر خودمان را در خیالات خام مان قرو نکنیم.
انگار که کابوس ا.ن. از زندگی من بیرون رفتنی نیست.

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

پوچی

خیلی روزها و خیلی وقت ها هنگامی که برای ساعت ها در اتاق کارم تنها هستم و روی یک مساله ای که ماه ها وقت و انرژی ام را گرفته کار می کنم، ناگهان به خودم می گویم که چه؟ این کار چه نفعی برای انسان ها دارد؟ 
جوان تر که بودم و کار نیمه وقتم در دبیرستان بود و درس می دادم احساس بهتری داشتم. این روزها حس خفگی دارم. احساس می کنم و مطمئن هستم که یک جای کار خراب است (شاید بیشتر از یک جا). احساس می کنم که دانشگاه مثل یگ گرداب تمام انرژی نسل ما را نابود کرده است، انرژی که می توانست در خدمت مردم و بشریت باشد. شده ام یک دستگاه نوشتن مقاله!!! برای که؟ برای چه؟
حتی وقتی فکر می کنم، می بینم که ای بسا که دوران درس دادنم در دبیرستان هم چندان مفید نبوده باشد! خوب که چه؟ حالا گیریم که به صدها نفر مثل خودم فیزیک یاد دادم، که چه؟؟؟ آنها چه کردند؟ درک عمومی از علم بالا رفت؟؟؟ هرگز. کاری درست شد  و فقری ریشه کن شد؟
با دیدن رنج و درد در یک عکس، که کودکی کار می کند و مادر درد می کشد و ...، تمام فلسفه زندگی ام نابود می شود. احساس پوچی می کنم. احساس می کنم که پس فردایی خواهد آمد و گلوی من و امثال من مفت خور را می گیرند و فشار می دهند.
سالهایی بود که فکر می کردم می دانم چطور می شود به این مردم کمک کرد، اما این روزها حتی نمی توانم تصور دانستن کنم.

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

قتل های پاریسی و یک سوال خیلی جدی و شفاف

دو جوان مسلمان بی خان و مان پاریسی تشریف برده اند و دوازده نفر را به قتل رسانده اند و فعلا هم تحت تعقیب هستند. آنها ظاهرا بر اساس شعارهایی که سر داده اند در پی انتقام از کاریکاتوریست هایی بوده اند که تصاویری از محمد (ص) و (احتمالا ابوبکر بغدادی) کشیده بوده اند.

من یک پرسش خیلی ساده و کاملا جدی دارم که اگر کسی جوابش را می داند، لطفا کمک کند:

فرموده اند (!؟) که حکم کسی که به پیامبر توهین کند، قتل است (اینکه این حکم چگونه و بر اساس کدام آیه و سنت صادر شده است، بماند). سوالم این است که آیا اگر آن کسانی که آن کاریکاتورها را کشیده اند مستحق قتل هستند، آنکاه کسانی که در بالای منابر و در میان خطوط کتاب های دینی و ... اراجیفی هزار هزار هزار بار مسخره تر و سخیف تر از تمام کاریکاتورهای دنیا می بافند، حکمشان چیست؟ دقت کنید که کاری به امثال رشدی که کتاب داستان می نویسد، ندارم. منظور من کتاب ها و سخنرانی های "دینی" هستند که توسط ""علما و زعمای"" دینی تولید می شوند.

۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

«آهوی نگاه، خسته در کویر است»

بلاخره بعد از بیش از یک سال توانستم دوره سربداران را تمام کنم. این شعر در پایان فیلم دکلمه می شود:



نک ناز ز من و نیاز از عشق
قبله منم و نماز از عشق

 از لاله نماز صبح خیزد
 وز چشم شقایق اشک ریزد

بوی تو تراود از زبانم
 ریزد گل یاس از دهانم

خندد در زندگی به رویم
بندد در غم به گفتگویم

ریزد سحر، عطر عشق بر باد
شیرین کند آرزوی فرهاد

آهسته‌ترک، که یار خفته است
ای مرغ! مخوان، بهار خفته است

ای روز! تو را به جان خورشید
ای شام! تو را به جان ناهید

ای تشنه! تو را به آب سوگند
ای عشق! تو را به خواب سوگند

جز عشق دگر سخن مگویید
غیر از گل عاشقی مبویید

هان خسته و مانده در کویر است
آهوی نگاه، اگر اسیر است

زان پیش كه سر بریدش از تن
آبی بدهیدش از دل من

آبی که ز چشم عشق جوشید
آهوی دل منش بنوشید

نوشید صدای عشق را جان 
پرواز گرفت به سوی جانان

جانان من، آفتاب فرداست 
عشقم نفس صدای دریاست 

من آب، ز چشم باغ نوشم 
تن را به شب، آفتاب پوشم

۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه

خانه قدیمی

پله های پشت بام خانه قدیمی خاله ام برایم ترسناک بود. پله ها فلزی بودند و مشبّک. انگار قرار بود که از بین آنها سر بخورم و پایین بیفتم.
ترس های دوران کودکی از ذهن آدمیزاد پاک نمی شوند.
امروز این عکس را دیدم و دوباره یاد آن زمان افتادم.


نوشته زیر را خیلی وقت قبل نوشته بودم، درست در اولین روزهایی که به ینگه دنیا آمده بودم، عکس بالا بهانه ای شد برای منتشر کردنش:
===
داستان آن کوچه قدیمی و جوب آب وسط آن.
ته کوچه، سمت چپ. کوچه کوتاه بن بستی به نام حق شناس.
بعد از سالها و سالها رفتم و آنجا را پیدا کردم. به امید دیدن خانه ای که سالهای دور خاطراتی در آن داشتم. با خاله هایم، با پسرخاله ام و با مادربزرگم و ... کوچه همان کوچه بود، بقالی قدمی سر کوچه بود. جوب آب هنوز همان بود، کوچه ای باریک و دراز و کثیف. انگار زمان متوقف شده بود.
وسط های کوچه دیواری را دیدم با شیشه های رنگی آبی و قرمز و نارنجی. دلم هررری ریخت. یاد آن روزهایی افتادم که با پسرخاله ام از آن کوچه می گذشتیم و در عالم بچگی تلاش می کردیم که آن شیشه های رنگی را از دیوار آن خانه جدا کنیم و در دلمان چه قندی آب می شد و فکر می کردیم که چه چیز مهمی به چنگ آورده ایم و ...
به ته کوچه رسیدم، یادم نمی آمد که باید کجا بروم، فکر می کردم که آن خانه همان جاها باشد، اما نبود.
تابلوی کوچه بن بست: حق شناس. باز سیل خاطره از آن نام. خاله ام که در آن خانه عروس شد و چند ماه بعد سر به دار شد. خانه ای که در آن برایش مویه کردند و حتی نتوانستند برایش ختمی بگیرند. آرام و آهسته برایش زار زدند و همه اهالی خانه به نحوی نابود شدند و پراکنده.
به سمت چپ چرخیدم. خانه قدیمی همسایه، که از شدت قدیمی بودن، آن سالهای دور هم در آستانه فروریختن بود، هنوز ایستاده بود. آرام و بی صدا. انگار بعضی جاها هرگز روی آبادانی را نخواهند دید اما فرو هم نمی ریزند. آن خانه از همان جاهاست. قدیمی و مخروبه و کثیف. وارد کوچه شدم. به امید دیدن خانه ای که سالها در آن بازی کرده بودم. قلبم ایستاد. به خودم لعنت کردم. کاش زودتر آمده بودم. درب خانه را شناختم. اما خانه ای در کار نبود، معلوم بود که خانه چندی است تخریب شده و آپارتمانی به جای آن در حال بالا رفتن بود. از دیوار نیمه کاره سرک کشیدم که شاید از آن حیاط و حوض پنج ضلعی چیزی مانده باشد. اما هیچ نبود. خاک بود و بتن. قلبم گرفت. تمام راه برگشت زار زدم.

۱۳۹۳ آبان ۱۴, چهارشنبه

بازگشت به 1981

دموکراتها برای پیروزی در بازی دو سال آینده احتیاج به معجزه ای واقعی دارند. مثلا یک دیل "خوب" با ایران در "زمان" مناسب. فیل های قرمز هم چشم دیدن معجره را ندارند و برای خدمت به خلق ا... و مستر پرزیدنت دلخواه هشت سال درد فراق کشیده اند. باید منتظر بود و دید که چگونه دوباره فیل ها با مزدوران های وطنی زد و بند می کنند، همانطور که قبلا در زمان کارتر کردند و رونالد عزیز و شجاع و خدابیامرز را از دامن دانشجویان خط امام به ملکوت کاخ سفید رساندند.