۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

Dear Sir/Madam, به معنی "عزیزم" نیست الاغ

از "دانشجویان خط امام" انتظار می رفت که مسلمان باشند، مگر غیر این است؟

البته که غیر از این است، و حتما غیر این است، مگر آنکه مسلمانی به ادعای بسیار باشد و به نام.

و البته "خط امام" تا امروز امتداد یافته و اسلوب کار آن هم بی صداقتی است و "تعصب" و دعواهای بی پایان گروهی و فرقه ای و ...

نوشته ابراهیم نبوی (که دل خوشی از او نداشته و ندارم) درباره امیرعباس انتظام دلیل این نوشته ام شد. (نوشته کامل او در ذیل آمده است). 
انتظام به جرم جاسوسی زندانی بود، بر اساس هزار دلیل بی پایه و اساس، تا آنجا که سال ها بعد، نظام مقدس مجبور شد که او را از زندان اخراج کند! البته هیچ وقت او تبرئه نشد، اما چون گند کارشان درآمده بود و هیچ مدرکی علیه او نداشتند، آخر سر خودشان هم نفهمیدند که با او چه کنند (داستانش را می توانید خودتان پیدا کنید و بخوانید).
در این میان مدرکی از او وجود دارد که در مکاتبات او و سفارت امریکاست. در این مدرک چون از کلمه "Dear" برای خطاب کردن او استفاده شده و چون این کلمه یعنی "عزیزم"، پس او جاسوس بوده و ...
قصدم واکاویی تاریخ گند گرفته مان نیست،

می خواهم این را بگویم که آن موقع "خواهر مری" که مترجم گروگان گیران بودند، انگلیسی را روان صحبت می کردند و بهتر از همه می دانستند که معنی آن کلمه "عزیزم" نیست، اما حیف که خواهر مری منافع و تعصبات خودشان را به صداقت ترجیح دادند و ...
می خواستم بگویم که همه ی آن امریکا رفته ها و انگلیسی بلدها می دانستند که "عزیزم" در کار نیست، اما همه شان جز یکی سکوت کرد و او همان مرد بزرگ، بازرگان، بود.

القصه، انتظام فردی است از بین تمام این همه آدم بدبخت شده، تمام زندگی ما بر سر همین تعصبات کور و بی شرافتی ها نابود شد و می شود.

در قرآن آیه ای هست که می گوید زبان تان را طوری نگردانید که معنی تغییر کند و به سبب آن منافع تان را کسب کنید. ای کاش پیروان خط امام این شرافت را داشتند که با کلمات بازی نکنند. 

ای اهل ایمان، نگهدار عدالت باشید و برای خدا گواهی دهید هر چند بر ضرر خود یا پدر و مادر و خویشان شما باشد، (برای هر کس شهادت می دهید) اگر فقیر باشد یا غنی، خدا به (رعایت حقوق) آنها اولی است، پس شما (در حکم و شهادت) پیروی هوای نفس نکنید تا مبادا عدالت نگاه ندارید. و اگر زبان را (در شهادت به نفع خود) بگردانید یا (از بیان حق) خودداری کنید خدا به هر چه کنید آگاه است.
===
متن کامل نبوی:
وقتی در وزارت کشور کار می کردم، برای بررسی صلاحیت نهضت آزادی در انتخابات مجلس دوم از سوی آقای ناطق نوری مامور شدم. مهم ترین موضوع در این مورد دفاع بازرگان از جاسوسی به نام امیرانتظام بود. برای بررسی این موضوع پرونده امیرانتظام را از دادگاه انقلاب درخواست کردم و این پرونده را که شامل دو پوشه نسبتا ضخیم بود، صفحه به صفحه و کلمه به کلمه خواندم. تقریبا هفتاد درصد محتویات پرونده شامل اسناد و مدارک شخصی امیرانتظام در زمان دستگیری و در بازرسی خانه اش بود. هیچ چیز خاصی در این اسناد نبود. بخش دیگر مکاتبات امیرانتظام و رونوشت اسناد سفارت آمریکا و دادخواست و دفاعیه امیر انتظام بود. تقریبا همه اتهاماتی که به امیرانتظام وارد شده بود و به دلیل آن اتهامات به حبس ابد محکوم شده بود، به دلیل ارتباط او با آمریکایی ها بود. امیرانتظام به عنوان معاون نخست وزیر موظف بود با آمریکایی ها رابطه داشته باشد و در محدوده وظایفش با آنها تماس گرفته بود، یک عمل قانونی. از همه وحشتناک تر تصمیم گیری برای او براساس ترجمه هایی غلط از اسناد سفارت آمریکا بود. او بخاطر انجام وظایف قانونی اش و ترجمه غلط اسناد و مدارک در یک محاکمه احمقانه به حبس ابد محکوم شد.  
جز شخص بازرگان کسی از او دفاع نکرد، دانشجویان انقلابی مسلمان پیرو خط امام در بلاهت سنگ تمام گذاشتند و حزب توده چند بار از اینکه در محاکمه او تعلل می شود به دولت و حکومت هشدار داد. محمد منتظری، جلال الدین فارسی و معادیخواه هر سه در دادگاه امیرانتظام حاضر شده و گفتند او یهودی است. محمد منتظری بعدا در انفجار حزب جمهوری اسلامی کشته شد، فارسی در جریان شکار یک روستایی را کشت و به همین اتهام زندانی شد و معادیخواه در یک رسوایی اخلاقی برکنار شد. امیرانتظام که همراه همسر و فرزندانش به عنوان سفیر در سوئد بود از سوی کمال خرازی معاون قطب زاده وزیرخارجه احضار شد و با وجود اینکه دوستان اروپایی اش به او هشدار داده بودند که احتمال خطر دستگیری برایش وجود دارد، به ایران آمد و یک روز بعد دستگیر شد. او به مدت پانزده ماه در سلول انفرادی بود.  
من براساس پرونده ای که خوانده بودم گزارشی نوشتم و در آن تاکید کردم که کل نوشته هایی که در این پرونده آمده است، نامربوط است. نامه را برای آقای ناطق فرستادم. چند روز بعد در قراری با امامی کاشانی عضو شورای نگهبان شرکت کردم و از نظرم دفاع کردم. شورای نگهبان برخلاف نظر رسمی وزارت کشور صلاحیت نهضت آزادی را رد کرد. من به دو دلیل استعفا دادم و از وزارت کشور بیرون آمدم. یکی از دلایلم همین موضوع بود.  
بعد از دوازده سال، با امیرانتظام در خانه اش مواجه شدم. همسرش، الی، که بعد از آزادی موقت او از زندان با او ازدواج کرده بود، دوست خواهرم بود و من از طریق خواهرم همیشه در جریان وضعیت او بودم. این بار به عنوان خبرنگار روزنامه جامعه با او مصاحبه کردم. مصاحبه وقتی منتشر شد، افکار عمومی با یک بحران بزرگ مواجه شده بود. کسی که تا آن زمان حدود بیست سال زندانی بود، انسانی بیگناه بود که هیچ کس جز شخص بازرگان از او دفاع نکرده بود. اغلب گروههای مذهبی و چپ ضدآمریکایی خواستار اعدام او شده بودند و بارها در اجتماعات مختلف جمعیت های عظیم مردم غالبا خشمگین برای اعدام او شعار داده شده بود. حتی همکارانش هم از او دفاع نکرده بودند. وقتی هم زندان ماند، همسرش که در سوئد بود، از او جدا شد و فرزندانش هم دیگر با او ارتباط برقرار نکردند.  
در همان مصاحبه امیرانتظام حرف های زیادی زده بود، حرف هایی که نمی شد چاپ شان کرد. گفته بود که چگونه توانسته است در شرایط دشوار زندان زنده بماند. گفته بود که لاجوردی بارها برای اینکه او را در مقابل دیگران تحقیر کند، او را وادار کرده بود توالت های زندان را بشوید. می گفت: می خواست مرا ویران کند. یک بار وقت گرفتم و به دفترش رفتم. خوشحال شده بود و فکر کرده بود که می خواهم درخواست کنم که تمیز کردن توالت را انجام ندهم. به من گفت از چه چیزی شکایت داری؟ گفتم: شکایت ندارم، فقط می خواستم درخواست کنم به دلیل اینکه توالت ها تمیز نمی شود دستور بدهید اداره زندانها مایع وایتکس سفید کننده بگیرد که توالت تمیز بشود. لاجوردی به او خیره شده بود و گفته بود برو بیرون. از همان روز شستن توالت متوقف شد. او را نمی شد تحقیر کرد. لاجوردی با همه بی شعوری اش فهمیده بود که امیرانتظام بزرگتر از توانایی او از تحقیر آدمهاست.  
امیرانتظام به عنوان یک زندانی محبوب همیشه احترام زندانیان اوین را جلب می کرد. همین موجب خشم لاجوردی بود. می گفت: بالاخره تصمیم گرفت مرا به زندان رجایی شهر بفرستد، اما این کار را با حالت عادی نکردند. در زمستان تهران، وقتی کامیونی وسایل به زندان رجایی شهر می برد، مرا پشت کامیون گذاشتند و دستهایم را به بدنه کامیون با دستبند بستند. در زیر برف و سرما به زندان رجایی شهر برده شدم. سرمای سختی خورده بودم و با همان وضع در زندان بودم. وقتی دید نمی میرم دوباره مرا به اوین برگرداند.  
وقتی در مصاحبه ام از امیرانتظام پرسیدم بالاخره کی آزاد شدید؟ گفت: آزاد نشدم، یک بار به من مرخصی دادند. بعد از چند بار مرخصی یک بار دنبال من نیامدند. ساعتی که گذشت خودم ماشین گرفتم و به زندان رفتم. بار آخر، مرا از زندان اخراج کردند.  
داستان امیرانتظام تمام نشد. او بار دیگر پس از کشته شدن اسدالله لاجوردی و پس از مصاحبه آقای خاتمی که وی در آن از لاجوردی بخوبی یاد کرده بود، با رادیوهای بیرون ایران مصاحبه کرد و چهره واقعی لاجوردی را به آنها نشان داد. نتیجه این سخنان یک دوره زندان دیگر بود. امیرانتظام در سالهای مختلف زندگی اش، چهار بار جوایز مختلف جهانی را گرفته است. جمهوری اسلامی حتی با خروج او از کشور برای دریافت جایزه هم موافقت کرد. اما خودش حاضر نشد از ایران بیرون بیاید. ماند و در خانه ای که دوستش داشت و مصیبتش را کشیده بود به فعالیت هایش در دفاع از جنبش مردم ادامه داد. درک رنج های او نه فقط برای کسی که سرگذشتش را می شنود، بلکه برای بسیاری از زندانیان هم ممکن نیست. او نیمی از عمرش را در زندان گذراند فقط بخاطر اینکه یک گروه سیاسی قصد داشت با یک گروه سیاسی دیگر تسویه حساب کند و تلخ تر از همه اینکه هیچ کس تا سالها حاضر به دفاع از او نبود.  
چندی قبل، در شهریور سال 92 عباس امیرانتظام در بیمارستانی مشغول مداوا بود. خبردار شد که آیت الله گیلانی که او را به حبس ابد محکوم کرده بود، در همان بیمارستان مشغول مداواست. به دیدار گیلانی رفت و از او عیادت کرد. امیرانتظام گفته است: « جامعه امروز ایران بیش از هر چیز تشنه اخلاق بخشایشگرانه است و ارتقای اخلاق در گرو بخشودن خشونت ورزان اما از یاد نبردن جنایات آنان است.»



۱۳۹۲ آبان ۹, پنجشنبه

رهبر امر فرمودند، فرزند بیشتر، بهتر و بهتر

اینها چه گلی بر سر 75 ملیون نفر زده اند که امروز "دستور" می دهند برای 150 ملیون نفر؟ 
در تامین احتیاجات اولیه (آب و مسکن و غذا و کار) همین عده درمانده اند، آن وقت با قباحت و وقاحت تمام از مردم طلبکارند که چرا بیشتر زاد و ولد نمی کنند. حقیقتا آیا این آدمها یک لحظه احساس مسئولیت می کنند در قبال آن کودک بی نوایی که باید در محیط بی رحم و بی قانون بزرگ شود؟ یا فقط به دنبال اضافه کردن به نفوس مسلمانان و شیعیان هستند؟


بحران آب


۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

شوخی تلخ روزگار ما

سخن گفتن از (کرسی) آزاداندیشی و نقد و تضارب آراء در کشوری که شعار "مرگ بر ضد ولایت فقیه" اساس ایدئولوژی آن است، شوخی تلخ روزگار ماست. عدم امنیت آن کسی که هدف این شعار (و مشابه آن) است، راه هرگونه نقد آزاد و آزاداندیشی واقعی را بسته و در آینده هم بیشتر خواهد بست. 



پی نوشت:
نوشته بحث برانگیز آقای غروی (امام: پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی) و نقد و نظرهایی که پیرامون آن در فضای گوگل پلاس خواندم و نوشتم باعث این نوشته شد.


۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

30% احتمال باران

"فردا به احتمال 30% هوا بارانی خواهد بود"
"سال آینده به احتمال 70% بارندگی در فلان منطقه بیشتر/کمتر از حد نرمال خواهد بود"
...
فهمیدن معنی "دقیق" احتمال در این نوع اخبار برایم تا مدتها سوال بزرگی بود. ما همه فهم حسی از 30% و 70% و ... داریم، مثلا اگر اخبار هواشناسی بگوید که فردا به احتمال 30% بارانی است، احتمالا چتر با خودمان نمی بریم. یعنی این عدد احتمالی را حس می کنیم، اما این عدد واقعا یعنی چه و چگونه محاسبه شده است؟



۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

تجربه در سیستم های دینامیکی

در تمام این مدتی که کم و بیش در این محیط می نویسم کمتر از کار خودم نوشته ام، از این به بعد شاید بیشتر از کار تخصصی ام بنویسم، شاید برای خودم هم بهتر باشد و کمتر حرص بخورم و خدا را چه دیدید، شاید هم کمکی به ترویج این شاخه از علوم کرده باشم در بین فارسی زبانان.
این نوشته درباره ی یک معنی بسیار زیبا و بسیار دقیق از "تجربه" است.
------
در حوزه دینامیک غیر خطی و سیستم های پیچیده و آشوبناک علاقه زیادی به پیش بینی رفتار سیستم وجود دارد. روش متعددی هم برای این کار ارائه شده و هر کدام هم از زاویه ای به این موضوع پرداخته اند، شاید اگر عمری بود در این باره باز هم بنویسم.

سال 1987 مقاله ای در یکی از بهترین ژورنال های علمی (PRL) چاپ شد که تا کنون یکی از بهترین روش هاست و ایده بسیار ناب، زیبا و ساده ایی دارد و تا امروز اساس بسیاری از کارهای محققان در این زمینه است.
متن مقاله را می توانید از اینجا بردارید.
فرض کنید که از یک سیستم فیزیکی فقط یک سیگنال پیچیده و آشوبناک در اختیار داریم (البته تفاوت اساسی بین پیچیدگی و آشوبناکی وجود دارد که به زبان ریاضی کاملا قابل بیان است). اکنون می خواهیم فقط بر اساس گذشته سیستم، آینده آن را پیش بینی کنیم. آشوبناک بودن سیستم (در آینده راجع به آن هم حرف خواهم زد) دست ما را برای پیش بینی بلند مدت کاملا می بندد و سقف زمانی محدودی برای پیش بینی پذیر بودن سیستم ارائه می دهد، اما پیش بینی کوتاه مدت میسر است. 
برای مثال در شکل زیر میزان غلظت دی اکسید کربن در اتمسفر زمین در طول 800,000 سال گذشته دیده می شود. به روش های متعدد می توان نشان داد که این سیگنال آشوبناک است.

ایده کلی این است: برای پیش بینی آینده، نقاط مشابه (با تعریف دقیق ریاضی) در تاریخ سیگنال را پیدا کنید و سپس نگاه کنید که آنها در آینده شان به کجا رفته اند. آینده کوتاه مدت سیستم شبیه رفتار گذشته آن است.
البته اینکه "نقطه مشابه" چیست و ... تماما به زبان ریاضی دقیق تعریف می شوند که خواننده علاقمند می تواند تمام آنها را از مراجع مقاله و این کتاب پیدا کند. 

ایده آشنا نیست؟ "گذشته چراغ راه آینده است".

برای من جالب ترین بخش این روش، تعریف "نقاط مشابه"  و استفاده از آنها برای پیش بینی بود. به نظرم در این روش "تجربه" با روشی بسیار زیبا و ملموس به زبان ریاضی برگردانده شده است. ایده کلی هم برای همه ما آشناست و روشی است که همه ما در زندگی روزمره با آن آشنا هستیم. ما برای پیش بینی های خودمان به تجربه احتیاج دارم (شرایط مشابه)، هر قدر هم که تجربیات مان بیشتر باشد و دنیادیده تر باشیم، بهتر می توانیم آینده را ببینیم. 
  


۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

اساس اشکال

آیا ما شامل حال این آیه هستیم؟ از بالا و پایین بر سرمان بلا می آید، با هم دشمن هستیم، همدیگر را می کشیم، به هم بد و بیراه می گوییم، چشم دیدن همدیگر را نداریم، دعواهایمان مانند حماقت هایمان پایان ندارد، منابع مان نابود می شود، دار و ندارمان به تاراج می رود و دهه هاست که هیچ کدام مان، مرد یا زن، پیر یا جوان، فقیر یا ثروتمند، باسواد یا بی سواد، ترک یا فارس، آنها که در داخل هستند و چه آنها که در خارجه عمر تلف می کنند، روی خوش ندیده ایم.
اساس اشکال کارمان کجاست که این همه بدبخت هستیم؟



         بگو: او قادر بر آن هست كه از فراز سرتان يا
     از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد
      يا شما را گروه گروه درهم افكند و 
خشم و كين گروهى را به گروه ديگر بچشاند.
        بنگر كه آيات را چگونه گوناگون بيان مى كنيم. 
باشد كه به فهم دريابند. (انعام)


۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

کتابهای مقدس، قرائت های مقدس

یهودی: نصّ کلام خداوند در کتاب مقدس این است که ملک این سرزمین مقدس به ابراهیم و فرزندانش تعلق دارد.

مسلمان: خداوند در کتاب مقدس قرآن فرموده است که یهودیان و کفار بزرگترین و بدترین دشمنن خدواند و مسلمانان هستند.

مسیحی امریکایی در حالی که در مضحک ترین موقعیت تاریخی خود پس از قرنها یهودستیزی قرار دارد: ما منتظر ظهور مسیح پسر خدا هستیم، اما بر اساس کتاب مقدس او ظهور نمی کند مگر آنکه دولت یهود در سرزمین مقدس شکل بگیرد. پس ما از تشکیل دولت یهود حمایت کامل می کنیم. (جالب این است که طبق اعتقادات مسیحیان آمدن مسیح منجر به نابودی دولت یهود می شود، اما زیرکی دولت یهود را ببینید که از دشمنان قسم خورده خود پول نقد می گیرد آن هم به نسیه مسیح نیامده!)   
...

آیا امکان دارد که تا وقتی این قرائت های رایج از کتابهای مقدس وجود دارد دنیا روی صلح را ببیند؟


۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

غرور ملی مخدوش شده

جایی می خواندم که بعد از شکستهای ابران از روسیه در زمان قاجارها، غرور ملی ایرانیان بشدت مخدوش شد. نمی دانم این ادعا چقدر صحیح است چون واقعا مشکوک هستم که چقدر مردم خودشان را عضوی از مجموعه ایران می دانستند و اصولا چقدر اخبار به مردمی که در نواحی مختلف زندگی می کردند می رسیده و اینکه مردم پراکنده ایران چقدر درباره موجودی به نام "کشور" هم نظر بوده اند، شاهدم نیز قوم و قبیله گرایی مردم ماست که هنوز هم مهم ترین نقش را در زندگی مردم ما بازی می کند.
شاید آن سرخوردگی که می گویند در بین اشراف و دولتی ها بوده، و الله اعلم. 
القصه،
با آمدن رضا خان و نثبیت امور و روشن تر شدن مفهوم کشور و ملت، گروهی شروع به نوشتن تاریخ ایران کردند. هدف شان "خلق" هویت لازم برای مردم کشور ایران بود. اتفاقا رضاخان هم از آنها حمایت می کرد. اینان گروهی بودند از بهترین و خوش نام ترین و باسوادترین ایرانیان که به نام حلقه یا گروه برلین شناخته می شدند. اتفاقا در آن سالها نازی ها دراروپا در قدرت بودند و داستان نژاد برتر آریایی موضوعی داغ بود. تاریخ نگاران ما هم اتفاقا از این موضوع استفاده کردند و با پررنگ کردن تاریخ هخامنشی و آریایی برای مردم ایران تاریخ و هویتی تراشیدند و مردم ایران باستان را متمدن ترین انسان ها نامیدند و ... این موضوع به مذاق مردم ایران هم خوش آمد. مدارس هم بر بستر رضایت عمومی از این هویت سربلند تاریخی آن را نشر دادند و داستان کاملا جا افتاد و نهادینه شد.
در دوران محمدرضا هم غرور ملی از همان فضا تغذیه می شد. بعدها به مدد ثروتهای بادآورده نفتی بر موارد غرورآفرین ملی افزوده شد، از ارتش ملی منظم و نیروی هوایی مدرن گرفته تا نطق های پرطمطراق اعلی حضرت در باب مسایل جهانی و نفتی و ...دخالت نظامی ایران در ظفّار یمن و ... ایران آن دوره قرار بود که به دروازه های تمدن بشری راه یابد. باد غرور ایرانیّت و ایرانیان هم مستدام بود. اما کسی نبود که بپرسد که چطور قرار است ما وارد دروازه تمدن بشویم در حالیکه حتی یک دانشگاه درست و حسابی و یک دانشمند شناخته شده نداشتیم. چنان از اف-14 هایی می گفتیم (و حتی امروز هم می گویند) که دارنده این هواپیماها فقط ایران و امریکا هستند که انگار ما سازنده این طیّاره ها بودیم و از سر لطف به یانکی ها مرحمت کرده بودیم.
 تا اینکه آقای خمینی ظهور کردند و ورق برگشت. چهره ایران خراب شد. گروگانگیری نمایشی بشدت گران بود. آنانی که تا دیروز رفیق و دوست ایران بودند، آماده انتقام گیری شدند. جنگ ته مانده غرور ملی را برباد داد. نقل است که در سال اول جنگ که صدام متمایل به صلح بود، گروهی از امرای ارتش نزد آقای خمینی می روند و می گویند که این آدم غرور ما را بر باد داده، ما باید انتقام بگیریم و غرور خودمان را بازآفرینی کنیم. داستان جنگ ادامه یافت تا بعد آن همه خسارت جام زهری ماجرا را فیصله داد. 
آن چه در آن سالها بود مشت زدن بر دهان امریکا بود و محو کردن اسراییل و زمین گیر کردن استکبار در لبنان و ... و خلق غروری دیگر. بعد از جنگ هم داستان سالهای سازندگی و ساختن سدّ و ... 
این سالها غروری تازه برای مردم ایران خلق کرده اند: "اتم". از "انرژی هسته ای حق مسلم ماست" شروع کردند و این روزها به "غنی سازی حق مسل ماست" رسیده اند. در این چند هفته ای که روحانی و ظریف هم در صدر اخبار هستند، جمله ای مرتب تکرار می شود: غرور ایرانیان قابل معامله نیست. در این سیل اخبار خبری از "منافع ملی" نیست، هر چه هست و هر چه گفته می شود حول غرور ملی است. انگار در چاه ویلی گرفتار شده ایم به نام غرور ملی.

اما چه شد که این را نوشتم؟
گزارش خبری درد آوری بود از خرمشهر. سالها قبل دوسه باری خرمشهر و آبادان را دیده بودم، مخروبه بودند و مردمی درد کشیده و بیکار و بدبخت به معنی واقعی کلمه. سالی یکی دو بار "ممد نبودی" در تلویزیون ملی پخش می کردند و می کنند و از رشادت های شهدای اسلام می گویند و ... تا سال بعد که دوباره، همان تکرار مکررات.
در کشور ما این همه پول صرف غنی سازی می شود، اما ریالی وجود ندارد برای سر و سامان دادن به زندگی ملیونها نفر درد کشیده ی بخاک نشسته. ای کاش می فهمیدیم و می فهمیدند که غرور ملی در آبادانی و سرزندگی شهرها و زندگی به سامان آدمهای کشور است، نه در موشک دوربرد و تانک و "غنی" سازی اورانیوم. ای کاش در حین مذاکرات حس مردم بخاک نشسته جنوب کشور را هم لحاظ می کردند و ذره ای هم مدافع منافع آنها می بودند.
===

پی نوشت: جالب اینجاست که بی شرف ترین آدم روزگار، نتانیاهو نخست وزیر اسراییل، هم از تمدن ایرانی می گوید و می خواهد برایمان غرورمان را باز آفرینی کند! اگر اعصاب داشتید این مصاحبه را هم گوش کنید.

و پی نوشت دوم: ای کاش کار دنیا دست آدمهایی مثل مهاجرانی بود که با این منطق و سواد به مصاف دروغ و حیله می روند. این مصاحبه را هم نگاه کنید.