۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

آرزو

آرزوهای آدمیزاد مرتب تغییر می کند،
این روزها آرزو دارم که وقتی در لابلای ردیف های کتابخانه راه می روم، اطلاعات کتابها و مفاهیم شان در مغزم بارگزاری شوند.

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

بغداد

با همه خوش بینی ها، مذاکرات بغداد در آستانه شکست قرار گرفته. 
به نظر من لااقل دو عامل در این موضوع موثر هستند
1) مذاکره کننده ایرانی، به عنوان حافظ منافع ملی مذاکره نمی کند، او حافظ "مواضع" شخص رهبری است، کسانی هم که از روش فکری رهبری اطلاع دارند می دانند که او در حفظ مواضع "صلب" تر از هر کسی است.
2) مذاکره با 5+1 کلا حرف نامربوطی است. این گروه در درون خود حرف و نظر واحدی ندارد. کافی است به مواضع چین و روسیه در تمام دورهای مذاکره، حین آن و بعد آن توجه کنید. حتی اگر طرف ایرانی کمی به موضوع تفاهم نزدیک شود، لابی های چینی/روسی داستان را عقیم می کنند. برای رسیدن به نتیجه باید با غرب مذاکره کرد، آن هم فقط غرب آمریکایی. مذاکره با 5+1 تا هزار سال بعد هم به کمترین نتیجه ای نخواهد رسید.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

معلم

شاید قبلا درباره این موضوع نوشته باشم، شاید هم نه. در هر صورت موضوعی است که برای من تکراری نمی شود وهمیشه اهمینت خودش را دارد.
می خواهم درباره معلم بنویسم و از نقش بعضی آنها بگویم. از نقش پررنگ و انکار ناشدنی آنهایی که خوب بودند و البته کمتر بگویم از آنهایی که معلم نبودند، اما به اشتباه در جایگاه معلم تکیه زده بودند.
...
احتمالا سال 67 بود و من هم کلاس اول راهنمایی، یکی از معلم هایمان نیامده بود و قرار بود که کلاس تق و لق باشد، از این اتفاقات آن روزها خیلی رخ می داد. اما آن بار بخت با من و ما یار بود، در باز شد و آقای لاغر اندام با ریشی بلند به داخل آمد، می دانستم که از "فارغ التحصیلان" است (لقبی که آن روزها برایم دست نیافتنی بود و این روزها برایم قدیمی شده)، اسمش را می دانستم، تا سالها بعد هم می توانستیم رد نامش را روی بسیاری از کتابهای کتابخانه مدرسه پیدا کنیم. القصه، "حسین مهدیزاده" نابغه داخل آمد. برای من هنوز هم حسین مهدیزاده در حکم یک نابغه دست نیافتنی است، نمی دانم چرا. اما این روزها هر گاه یادش می افتم به ناگاه احساس می کنم که پووانکاره را دیده بودم!!!
اقای مهدیزاده با آن شکل و شمایل غریبش داخل آمد و کلاس 20 نفره را مبهوت خود کرد، آن جلسه اولین و آخرین کلاس ما با او بود. در همان یک جلسه، آقای مهدیزاده به ما اصول ابتدایی برنامه نویسی (بیسیک) را یاد دادند. تمام الگوریتم هایی که تا به امروز می نویسم، ماحصل همان یک جلسه است. کاری که هیچ وقت هیچ دوره برنامه نویسی به من یاد نداد.
حقیقتا یک معلم واقعی می تواند در یک ساعت چنان تاثیری داشته باشد که آدمی بعد 24 سال همچنان از او بنویسد و بخش بزرگی از زندگی حرفه ای اش را مدیون او باشد.
از این معلم ها در دنیا کم هستند، بخصوص اگر نوع مثبت شان را بخواهیم، نوع منفی شان که با یک حرکت شان آدمیزاده ای را از زندگی ساقط می کنند، ادمیزاده ای را مایوس و تحقیر می کند، آدمیزاده ای را تباه می کند، زیاد و فراوانند.

ای کاش بر سر راه زندگی مان معلم های مثبت واقعی قرار بگیرند و از شر معلم های منفی در امان باشیم.
...
داستان ما در علامه حلی داستانی خواندنی است، با معلم های خوب و بد فراوان.
...
راستی آقای مهدیزاده کجاست؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

نوروز

این متن زیبا را باید هزار باره خواند و هزار باره نوشت.
باید آرمان هایمان را بازسازی کنیم.
اصلا چه شد که آرمان ها کم رنگ شدند؟ 
چه شد که تلاش بی معنی شد؟ 
چه شد که امیدمان را از دست دادیم؟
....


نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج می زنه. فقط در سطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست، اونطور که شادی باید باشه.

نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی. روزهای سخت سخت.

من 5 ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران. از این پنج سال 153 روزش رو تو بند 209 تو اوین بودم. از اون 153 روز نزدیک به 50 روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجا ملاقات کردم و دلم می شکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند.

حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من می پرسن که نمی خوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.

بهم می گن، نمی خوان بچشون تو این جهنم بدنیا بیاد. نمی خوان بچه شون تو این هوا استنشاق کنه. می خوان پاشون را که از اینجا بیرون می ذارن احترام داشته باشن و از این حرفا... حرفاشون اینقدر انسانیه که نمی شه باهاشون مخالفت کرد. منم هر جا که تونستم، از هر طریق که می شده سعی کردم کمک کنم اونایی که دوست دارن برن. به نظرم فرقی نمی کنه آدما چی بخوان و بخوان کجا باشند. باید هر طور شده جایی باشند که دوست دارند، با کسی باشند که واقعاً دوستش دارند، تو کاری باشند که واقعاً عاشقشند و هیچ تدبیری تو این حوزه ها نکنند.

مخصوصا اونایی که زمینه شکوفا شدن استعدادشون اینجا مهیا نیست، حتما باید برن. می دونم خیلی از اونایی که می خواند برن و خیلی از اونایی که اونجاند، اونطرف زندگی خوبی نخواهند داشت. ولی نباید به خاطر این از رفتن منعشون کرد. باید کمکشون کرد برن. فقط امیدوارم اگه اونجا را هم دوست نداشتند حتماً یک کاری براش بکنند. اسیر دست زمونه نشن.

این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند اینجا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم:

من تو این "جهنم" بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم. 7 سالی هم که تو آمریکا بودم شاید 5 بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو، نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده.
آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتی ش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، ...اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینههای صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه. وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند. به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعداً وزیر خارجه آمریکا بشه. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.

ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اونجا نرسیدم.

اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم :) اگه آدمای بد زیادند، به اونایی که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم. اگه دولت کله خر و رادیکاله من معتدل و خردمند می شم، نه اینکه منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش بشه و همین کاسه. درسته که هزاران محدودیت هست ولی کاری که اصغر فرهادی کرد و امثال او می کنند نشان میده چطور می شه تو زمستون یک گل به بار آورد.

و اگر هزینه ای قراره داده بشه، اگه من که می تونم ندم، کی می خواد بده؟

من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمونم و غر بزنم. می خواهم بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خواهم بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست. می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم. می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه. می خواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم. می خواهم بمانم و برای آنهایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.

می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست.

و این همه نه به خاظر کشوردوستی و حس فداکاری و... است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخش تر است. اینهم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتر از هر کجای دنیا می توان پول درآرود.

می دونم، می خواید بگید سیستم اینقدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه!

آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره.

ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه. قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومر پلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و اینکه اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه.

یادمه وقتی تو بند 209 به زندابانان فشار اوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب اوردن به نام "مجموعه شعر زنان تاجیک"! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود " نوروز است ولی روز من نو نیست" حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شده اند که کمتر دروغ بگویند، راه آسون را به راه درست ترجیح ندند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفر باشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنم

روزهای سخت در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها و سیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میارند.

مجید زمانی
نوروز 1391 - تهران

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه

تفاوت فرهنگی

داستان چندش آور تعرض جنسی دیپلمات ایرانی در برزیل و رفتار وقاحت بار وزارت خارجه نمونه دیگری است از شاکله جمهوری اسلامی.
همه می دانیم که دیپلماتها از چند و چندین خان مصاحبه ها و گزینش می گذرند و فیلتر می شوند. برای یک شغل ساده مثل تحویل داری بانک و معلمی و ... باید هزار سوال دینی و ایدئولوژیک را پاسخ گفت و "اعتقاد و التزام" به اسلام و "ولایت" رااثبات کرد، سفیر و نماینده "جمهوری مقدس اسلامی" که جای خود دارد.
چندین سال قبل که داستان آقای ثمره داغ بود، عنوان شد که ایشان از مسئولین گزینش وزارت خارجه بوده اند و برای اثبات وفاداری دیپلماتها پا از عرف گزینش های معمول هم فراتر نهاده و حتی افراد کاندیدا را برای مدتی در زیر زمین وزارت خارجه حبس می کرده اند و .... الله اعلم، این هم نتیجه.
این داستان می تواند چند وجه داشته باشد:

1) مدتهاست که بوقهای تبلیغی "نظام"، فساد اخلاقی مسئولین غرب را به شدت می نوازند، فساد اخلاقی مسئولین بانک جهانی و برلوسکونی و سارکوزی و محافظان اوباما و ... انگار که خودشان منزه از خطایی هستند. انگار که دست روزگار می خواست باد غرور آقایان را خالی کند، هرچند که آخوند و بچه آخوند جماعت پررو تر و بی حیاتر از این هستند که از رو بروند.

2) واکنش دست پاچه ی وزارت خارجه قابل تامل است: اول تکذیب می کند، بعد هم توجیه می کند: تفاوت فرهنگی. 

3) رفتار و عکس العمل های وزارت خارجه را مقایسه کنید با آنچه از علی (ع) برایمان گفته اند که "اگر خلخال ...." ، حقیقتا من به عنوان یک موجود مذکر ایرانی (خجالت کشیدم بگویم یک مرد ایرانی)، شرم کردم وقتی که فهمیدم که این موضوع بخاطر "تفاوت فرهنگی" است. این جمله یعنی فرهنگ ما به "ذکور محترم" اجازه داده که اگر "دسترسی" داشتند، هیچ شرم و حیا نکنند و به هر جا و هر کسی خواستند تعرض کنند. اصلا "فرهنگ" غنی ایرانی-اسلامی ما این کارها را نه تنها مجاز دانسته که آنها را هم تشویق کرده. تف به فرهنگ ایرانی-اسلامی تان و همه وجود کثیف تان.

4) رفتار ناشیانه وزارت خارجه بازهم برایم جالب است، آن را مقایسه کنید با رفتار دولت آمریکا در برابر محافظان اوباما در سفر خارجی اش.

5) جمهوری اسلامی از آغاز یک اصل اساسی داشته: هرگز عذر خواهی نکن و هرگز کوتاه نیا. هر کشور دیگر جای ایران بود، نماینده خود را فرا می خواند و به او تذکر می داد و تنبیه اش می کرد و از افرادی که به آنها تعرض شده عذر خواهی می کرد و ... اما به یاد باید داشته باشیم که اینجا سرزمین "ولایت عظما"ست، جایی که در آن خطا راه ندارد. اگر امروز وزارت خارجه این موضوع را قبول کند، فردا باید به کثافت کاریهای تاریخی آقایان پاسخ دهد. پس همان بهتر که از ابتدا بگوید اصلا فرهنگ ما همین است: دست مان را دراز می کنیم و ....

6) این رفتار احمقانه، پافشاری بر خطا را در بسیاری از امور می توان تعمیم داد و نمونه های بسیار بزرگی از آنها یافت. داستان بی پایان کشاکش هسته ای را ببینید و لجبازی کودکانه جمهوری اسلامی و مسئولین ارشد آن را در آن رصد کنید. بخش بزرگی از کشمکش بخاطر رفتار حقیر آقایانی است که همه ثروت و هستی ملت را در دست گرفته اند و با آن بازی می کنند. "انرژی هسته حق مسلم ماست" هم دقیقا مثل همان "تفاوت فرهنگی" است که آقایان آن را در تریبون های رسمی اعلام می کنند و ذره ای خجالت نمی کشند، انگار همه مردم احمق و ابله هستند.

7) حقیقتا تف به فرهنگ و دینی که جمهوری اسلامی مبلغ و مروج آن است. راستی کجا هستند علمای عظمایی که به کمترین موضوعی رگ غیرت شان باد می کند و فریاد وااسلاما سر می دهند. چرا آنها مانند داستان علی (ع) فریاد نمی کشند و کاری نمی کنند؟ نکند که "تفادت فرهنگی" واقعا بوده و هست و ما بی خبر بوده ایم (شاید هم از خیال خام، گمان داشتیم که "فرهنگ" ما امر دیگری است که در آن شرم و حیا جایگاه حیاتی دارد؟)

....
پی نوشت: یک زمانی همکاری ارمنی داشتیم که برای مدتی در برزیل مشغول کار شده بود. ظاهرا در آن سال های دور شرایط و مقدمات مهاجرت خود و خانواده اش به برزیل از سوی شرکت نفت برزیل مهیا شده بود. اما ایشان قبول نکردند و نرفتند. دلیل شان هم جالب بود: "تفاوت فرهنگی" زیادی که به چشم دیده بود و عدم علاقه شان برای بزرگ کردن فرزندانشان در آن محیط. ... من مانده ام که اصولا دیپلمات ایرانی که از هفت خان گزینش ایمانی و اعتقادی و ... عبور کرده و اگر در تهران بخواهد با خانمی سخن بگوید سرش را پایین می گیرد و هزار ذکر و تسبیح می گوید و ... در استخر مختلط چه می کرده؟


پی نوشت دوم: این پی نوشت صرفا جهت حفظ بی طرفی نوشته می شود، زمان آن هم حدود یک هفته پس از اتفاقات رخ داده و متن اولیه می باشد. ادامه عکس العمل وزارت خارجه: فرد نامبرده به علت تخلفات به کشور فراخوانده شد! 
بلاخره ما نفهمیدیم که کدام داستان را باور کنیم، تکذیبه وزارت خارجه، تفاوت فرهنگی و یا تخلف را؟؟؟؟؟؟

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

مولانا

تا در طلب گوهر کانی، کانی
تا در هوس لقمه نانی، نانی
این نکته و رمز اگر دانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی

مولانا






۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

سهراب و نوشدارو

خواستم بنویسم، چه بنویسم وقتی نوشتنی ها را نوشته اند و گفتنی ها را گفته اند.
نوشته زیر اثر شاهرخ مسکوب است، با همان نثر عجیب و غریبش:
...
پیدا بود که مرگ مثل خون در رگ های سهراب می دود. تاخت و تازش را در زیر پوست می شد دید. چه جولانی می داد، و مرگ مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد. بی شباهت به مرغ پرکنده ای نبود. در گوشه ای از تخت مچاله شده بود. کوچک بود، کوچکتر شده بود.درد می کشید. می گفت که همیشه از آدمهایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند تعجب می کردم اما حالا می فهمم چطور می شود که خودشان را می کشند. بعضی وقتها زندگی کردن غیر ممکن است...
...اما سهراب جور دیگری بود. یک کیسه استخوانی، لهیده و دردناک. با دو چشم هوشیار و کنجکاو. می پرسید از بچه ها کی را می بینی؟ با این اوضاع به کجا می رویم؟ می خواست بداند بیرون از تخت و بیمارستان، بیرون از تخت بند بیماری چه می گذرد. نگران بیرون بود که پارسال زیر و رو شده بود: از شوق، از هیجان؟ زلزله را می دید و استخوان‌بندی ظلم را که با صدای هولناکی می شکند و مثل زباله روی هم کوت می شود، سیاه در سیاه. این سقف سنگین بالای سرمان – هزاران ساله – شکافی برداشته بود و ستاره ها کورسویی می زدند. ای روزهای خوش کوتاه، آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟ روزهای پیش از نومیدی، روزهای صبح کاذب. برای مردمی که چون بنی اسرائیل از خدا به گوساله روی آوردند و آنگاه ندا آمد که "هرکس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد... و برادر و دوست خویش و همسایه خود را بکشد" (سفر خروج:۳۲) ما از طلا گوساله ساخته بودیم و پرستیده بودیم و "یهوه خدای غیور است که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم می گیرد" (سفر خروج:۲۰) همان داستان هارون و سامری و گوساله سخنگو. هرقومی که از طلا گوساله بسازد و آن را بپرستد، سرنوشتی بدتر از ما خواهد داشت. دروغ مثل موریانه جانش را می جود و مثل شمشیر در تاریکی بر جان مردمش فرو می آید. سهراب را دروغ کشت. سهراب قصه را می گویم.. .

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

حضیض

در حضیضم.
کم کم دارم از یاد می برم که قبلا چگونه بوده ام. 
انگار خودم را فراموش کرده ام. 
انگار وارد خلاء شده ام.
انگار تمام رابطه هایم بریده شده اند. حس عجیب و مرموزی است. بی صدا آمده. نمی دانم تا کجا پیش خواهد رفت.
...
نمی دانم دلیلش چیست. فقط می دانم که هست. 
چندین سال قبل یکی از دوستان عزیزم گفت که غربت غرب آدم را از درون تهی می کند، خرد می کند. آن موقع نمی  فهمیدم که چه می گوید. شاید کم کم دارم می فهمم.
...
امروز قرار بود که به جای استادم سر کلاس حاضر شوم و درباره کار جاری خودم صحبت کنم. مثل یک روبات رفتم و حرف زدم و برگشتم. یاد شور و شوق آن روزهایی افتادم که در علامه حلی درس می دادم. شبها تا ساعت ده یازده جلسه داشتیم. خیلی وقتها از میدان انقلاب تا خانه را پیاده می آمدیم تا در راه هم باز بحث کنیم، تا صبح با فکر فردا در ذهنم کلنجار می رفتم و صبح هم لقمه ای خورده نخورده  راهی می شدم و ... چهار پله یکی می کردم و سر صبحگاه می ایستادم و ناظر بچه ها بودم و .... چه بلایی سر ما آمده؟

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

آقای معلم ادبیات

کلاس اول راهنمایی معلم سخت گیری برای درس ادبیات داشتیم که اتفاقا تا سالهای آخر دبیرستان هم معلم مان بود، اوایل جوان بود و سخت گیر، بعدها بهتر شده بود و با بچه ها بیشتر رفیق می شد. کلا آدم جالبی بود و هنوز هم هست و خدا حفظش کند.
یک بار هم (برای اولین و آخرین بار) پدرم را به مدرسه خواست، چرا؟ چون دفتر ادبیاتم را یادم رفته بود و او فکر می کرد که تکالیفم را انجام نداده ام و ...
خلاصه سال اول راهنمایی سال سختی بود برای من، نقطه اوج سختی هم معلم ادبیات و معلم ریاضی مان بودند، که اتفاقا بعدها با هر دوشان روابط خوبی داشتم،
بگذریم،
یکی از تکالیف هر هفته مان در درس ادبیات این بود که هفته ای لااقل صد صفحه رمان بخوانیم، آقای معلم هم هر هفته از همه می پرسید که چه خوانده بودیم. آن روزها کار سختی بود، گاهی اوقات فحش و فضیحت می دادم به آقای معلم. اما کم کم دستم راه افتاد. 
این روزها می بینم که چه سرمایه خوبی برای ما ایجاد کرد آقای معلم!
زنده باد معلم سخت گیر (معقول).
....
معلم ادبیات: آقای میردورقی