۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

سهراب و نوشدارو

خواستم بنویسم، چه بنویسم وقتی نوشتنی ها را نوشته اند و گفتنی ها را گفته اند.
نوشته زیر اثر شاهرخ مسکوب است، با همان نثر عجیب و غریبش:
...
پیدا بود که مرگ مثل خون در رگ های سهراب می دود. تاخت و تازش را در زیر پوست می شد دید. چه جولانی می داد، و مرگ مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد. بی شباهت به مرغ پرکنده ای نبود. در گوشه ای از تخت مچاله شده بود. کوچک بود، کوچکتر شده بود.درد می کشید. می گفت که همیشه از آدمهایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند تعجب می کردم اما حالا می فهمم چطور می شود که خودشان را می کشند. بعضی وقتها زندگی کردن غیر ممکن است...
...اما سهراب جور دیگری بود. یک کیسه استخوانی، لهیده و دردناک. با دو چشم هوشیار و کنجکاو. می پرسید از بچه ها کی را می بینی؟ با این اوضاع به کجا می رویم؟ می خواست بداند بیرون از تخت و بیمارستان، بیرون از تخت بند بیماری چه می گذرد. نگران بیرون بود که پارسال زیر و رو شده بود: از شوق، از هیجان؟ زلزله را می دید و استخوان‌بندی ظلم را که با صدای هولناکی می شکند و مثل زباله روی هم کوت می شود، سیاه در سیاه. این سقف سنگین بالای سرمان – هزاران ساله – شکافی برداشته بود و ستاره ها کورسویی می زدند. ای روزهای خوش کوتاه، آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟ روزهای پیش از نومیدی، روزهای صبح کاذب. برای مردمی که چون بنی اسرائیل از خدا به گوساله روی آوردند و آنگاه ندا آمد که "هرکس شمشیر خود را بر ران خویش بگذارد... و برادر و دوست خویش و همسایه خود را بکشد" (سفر خروج:۳۲) ما از طلا گوساله ساخته بودیم و پرستیده بودیم و "یهوه خدای غیور است که انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم می گیرد" (سفر خروج:۲۰) همان داستان هارون و سامری و گوساله سخنگو. هرقومی که از طلا گوساله بسازد و آن را بپرستد، سرنوشتی بدتر از ما خواهد داشت. دروغ مثل موریانه جانش را می جود و مثل شمشیر در تاریکی بر جان مردمش فرو می آید. سهراب را دروغ کشت. سهراب قصه را می گویم.. .

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

حضیض

در حضیضم.
کم کم دارم از یاد می برم که قبلا چگونه بوده ام. 
انگار خودم را فراموش کرده ام. 
انگار وارد خلاء شده ام.
انگار تمام رابطه هایم بریده شده اند. حس عجیب و مرموزی است. بی صدا آمده. نمی دانم تا کجا پیش خواهد رفت.
...
نمی دانم دلیلش چیست. فقط می دانم که هست. 
چندین سال قبل یکی از دوستان عزیزم گفت که غربت غرب آدم را از درون تهی می کند، خرد می کند. آن موقع نمی  فهمیدم که چه می گوید. شاید کم کم دارم می فهمم.
...
امروز قرار بود که به جای استادم سر کلاس حاضر شوم و درباره کار جاری خودم صحبت کنم. مثل یک روبات رفتم و حرف زدم و برگشتم. یاد شور و شوق آن روزهایی افتادم که در علامه حلی درس می دادم. شبها تا ساعت ده یازده جلسه داشتیم. خیلی وقتها از میدان انقلاب تا خانه را پیاده می آمدیم تا در راه هم باز بحث کنیم، تا صبح با فکر فردا در ذهنم کلنجار می رفتم و صبح هم لقمه ای خورده نخورده  راهی می شدم و ... چهار پله یکی می کردم و سر صبحگاه می ایستادم و ناظر بچه ها بودم و .... چه بلایی سر ما آمده؟

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

آقای معلم ادبیات

کلاس اول راهنمایی معلم سخت گیری برای درس ادبیات داشتیم که اتفاقا تا سالهای آخر دبیرستان هم معلم مان بود، اوایل جوان بود و سخت گیر، بعدها بهتر شده بود و با بچه ها بیشتر رفیق می شد. کلا آدم جالبی بود و هنوز هم هست و خدا حفظش کند.
یک بار هم (برای اولین و آخرین بار) پدرم را به مدرسه خواست، چرا؟ چون دفتر ادبیاتم را یادم رفته بود و او فکر می کرد که تکالیفم را انجام نداده ام و ...
خلاصه سال اول راهنمایی سال سختی بود برای من، نقطه اوج سختی هم معلم ادبیات و معلم ریاضی مان بودند، که اتفاقا بعدها با هر دوشان روابط خوبی داشتم،
بگذریم،
یکی از تکالیف هر هفته مان در درس ادبیات این بود که هفته ای لااقل صد صفحه رمان بخوانیم، آقای معلم هم هر هفته از همه می پرسید که چه خوانده بودیم. آن روزها کار سختی بود، گاهی اوقات فحش و فضیحت می دادم به آقای معلم. اما کم کم دستم راه افتاد. 
این روزها می بینم که چه سرمایه خوبی برای ما ایجاد کرد آقای معلم!
زنده باد معلم سخت گیر (معقول).
....
معلم ادبیات: آقای میردورقی 

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

بذر

هر کارمان همانند بذری است که می کاریم. 
پیوسته می کاریم و پیوسته برداشت می کنیم آنچه قبلا کاشته ایم را.

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

بهار

امیدوارم که فضل و رحمت خداوندی سراسر وجودمان را فراگیرد،
از مغاک خاک برآییم و "زنده" شویم.
شاد باشیم و شاد کنیم،
بذر مهر و صفا بکاریم و خرمن های دوستی مان پربرکت باشند،
تندرست و آرام باشیم،
روزگارمان را بسازیم،
با نام او. 
















پی نوشت:
ظاهرا پرچم رسمی سرزمین ایران ترکیبی مشابه این سه رنگ بوده، نمادی از رنگ لاله های ایرانی.

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو // من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی

کمی هم هنر و زیبایی، 
ای کاش هر روزمان زیبایی بود و هنر.


بود آیا که خرامان ز درم بازآیی
 گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
 گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

درباره آزادی (1)

حد و مرز آزادی کجاست؟ 
اگر اکثریت جامعه مسلمان باشند، حد و مرز آزادی کجاست؟
قوانین شرع چه جایگاهی دارند؟ و ...
جامعه ما سالهاست که با این پرسشها روبروست و لااقل از زمانه ی مشروطه، شاه کلید فهم بسیاری از وقایع در برخورد نظرات مختلف در این باب است. 
پاسخ دادن به این سوال بستگی به نوع تجربه ها و محیط آدمها دارد. جوابها دامنه وسیعی دارند و اصولا جمعی توافق در این موضوع شاید هیچ گاه حاصل نشود، بخصوص وقتی که رنگ دین و مذهب شدید و چشمگیر باشد.
لزوما هم پاسخ آدمهای مذهبی یکسان نیست، همانطور که پاسخ آدمهای نامقید به دین هم در این باره یکسان نیست.
پاسخ یک فرد به این پرسش هم شاید تابع جایگاهش باشد، قبل از مسئولیت و یا در حین مسئولیت اجتماعی.
فشار اجتماعی هم داستانی است بسیار مهم. 
بخاطر همه این پیچیدگی ها نوشتن در این باره سخت است، بسیار سخت، اما دوست دارم نظرم را بگویم تا اگر نقدی هست بدانم و نظرم را اصلاح کنم.
شریعتی یکبار به موضوعی اشاره کرد که می خواهم از آن استفاده کنم، او گفته بود که اروپایی ها اول هزار صغری و کبری می کنند و آخر صحبت شان اصل مطلب را می گویند، اما آمریکایی ها اول اصل موضوع را می گویند و بعد برای آن دلیل می آوردند. من می خواهم از روش امریکایی استفاده کنم، اول سخن آخرش را بگویم و بعد بروم سراغ دلایلم.
...
آزادی حد و مرز شرعی ندارد.

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

عمواستالین چطور هستن؟

فعلا این یوتیوب را داشته باشیم تا بعد درباره اش بیشتر بدانیم.